عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

مطمئنم یه روزی برمی گردم تا آدمایی که اینجوری اذیتم کردن رو با یه نگاه دیگه ببین

نمی دونم چرا بهش می گن آب پاکی ولی هر چی که هست مسلما دلهره میاره برای آدم!

درست شدم مثل موقعی که تصمیم گرفتم بمونم و تو همین دانشگاه دندونپرشکی بخونم!

اون بار خانواده یه نقشی توی تصمیم سازی داشتن ولی این بار این خودمم که باید تصمیم بسازم! خانواده حمایت کامل رو اعلام کردن ولی این هیچ چیزی از استرس ماجرا کم نمی کنه!

به دکتر گفتم مطمئنم توهم نمی زدم و خودشون به من و بقیه بچه های آزاد گفتن که کار داره درست می شه ! و دکتر انگار می دونست که اونها هم واقعا ما را سرکار گذاشتن، گفت می دونه!

به هر حال پروسه ی خوابیدن من این شبا بیشتر از 3 -4 ساعت طول می کشه و هر بار به این فکر می کنم که اگه اینجا می تونستم این رشته رو بخونم حتما در طول تحصیلم پروژه های خوبی قابل انجام دادن بود!

اصلا دلم نمی خواد یک لحظه هم به اون دو دلی هایی که یکبار گلبانو توصیف کردن بود مبتلا بشم!

پ.ن: یلدا مبارک!

پ.ن ٢ : خیلی صبر کردم تا حامد و نرگس خودشون رو کنن!‌ولی چون تصمیم ندارن انگار من می گم به مناسبت عروسیشون برین و به هر دوشون تبریک بگین


 

   + مائده ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

به فرموده شد باز!

 

حال و احوال این روزها، نوشتنی نیست! غر مکرره دیگه! گفتن نداره! بهم ریختگی پنهانی خاصی توو این روزا هست! حتی وقتی همه چیز خوب داره پیش می ره باز می بینی یه چیزی داره به سمت خراب شدن می خزه ولی تا خرابی به بار نیاد آدم نمی فهمه که جلوشو بگیره!

نمی دونم خودم می فهمم پاراگراف قبلی چی شد یا نه!

اما!

هنوز 3 تا کانال یه دندون مولری هست که پر نشده اونم پر بشه اندو هم میره تو ....نه مسلما اندو هیچ وقت نمی ره تو زباله دان تاریخ!
یکی بهم گفت: چرا هر کی هر جا بخواد پشت سر یکی از استادای اندو حرف بزنه می گی مطمئنی ازش یه کلمه رو یاد گرفتی؟!
جواب نداشتم چون واقعن قد کتابای اندو و تعداد کلماتشون یاد گرفتم! حالا می خواد بگه خودشیرینی ، می خواد بگه پاچه خاری!

فرقی به حالم نداره! قرار نیست نمره ای بگیرم! ولی شاید قرار باشه بعدن منم به کسی یه کلمه یاد بدم! ایمان دارم که تاریخ همیشه در حال تکرار شدنه!

بگذریم!

پ.ن:اون روز دقت کردم دیدم همه بچه ها قابلیت دعوا کردنشون رفته بالا! منظورم اینه که آستانه تحریکشون اومده پایین! اپیدمیه ها!

پ.ن: اس ام اس پدیده ایست برای رفع خواب از هر کسی که می خواهید، در هر ساعت شبانه روز! چه دوستانه! چه دشمنانه!

 

   + مائده ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

باز هم آذر

گفته بودم آذر را دوست ندارم!

به خاطر تمام آتچه آذر از ما گرفته! و بدتر از آن یادآوری اش! مثل حادثه سی یکصد و سی و گذر شهید مسعود جان نثاری در رادیو جوان!( دقیقن یادم هست که تقاطع بهبودی و آزادی بودم که خبر را از رادیو شنیدم) مثل اس ام اس امروز یکی از حلقه وبی های رادیو برای سالگرد استاد نوذری! مثل مسافران عرفه و آن وداع دردناک در مسجد دانشگاه تهران! و رفتن عجیب و اول مشکوک و بعدها احترام انگیز ناصریا! و امسال هم که احمد آقالو و صدایش در نمایشهای رادیویی! بابک بیات و تمام ملودی هایی که تا ابد روی آنها ترانه های مورد علاقه مان را زمزمه خواهیم کرد!

پارسال و امسال تلخی این یادآوری ها با همزمانی ذی حجه خیلی کم رنگ شد! و پارسال سفید مثل شب بود که بار فراموشی را به دوش کشید!

اما باز هم امسال زهر خودش را ریخت! پدر فاطمه پارسا! دخترکی که شاید در این دو سال و اندی دو جمله هم با هم حرف نزده بودیم؛ ولی همیشه شاد و خندان دیده بودمش! خدایش بیامرزد!

پ.ن: امسال آخرین روز دانشجویی ست که من دانشجوی این دانشگاهم!6 ساله شدم! اگر یک سال اضافه شود مثل سرکه 7ساله قیمتی می شوم! خدا کند این 7 ساله شدن در حال ادامه تحصیل باشد و همین سال آینده محقق شود!

.

.

.

بعد التحریر: فردا عرفه است!

   

   

       

       

       

    

   + مائده ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

HUMANITY….GOODBYE

برایم 12 آگوست اس ام اس زده بود:" آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است.امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش! (... و سلاح او گریه است... ) "

خوبم فقط نمی دانم این اشکها چرا این جوری بی وقفه پایین می آیند! برای بخت بازگشته ی آدمی ست؟!

عجب جمله ای نوشته بودی آقا داداش! حالا تو هم از جایی اقتباسش کردی کاری ندارم ولی به درد امروز من اساسی میخورد!

The truly painful goodbyes are the ones that are never said and never explained

بعد التحریر: هفته ای که گذشت هفته بسیج بود. ما که بسیجی به حساب نمی آییم ولی امیدوارم بسیجی ها آرمان و رفتارو فرهنگشان آنی نباشد که به استیضاح شده 2 هفته پیش دولت نسبت داده شد.

رئیس جمهور: رفتار آقای کردان را در روز استیضاح یک رفتار انقلابی، آرمانی و مبتنی بر فرهنگ بسیجی دیدم.

بعد التحریر: یک وقت هایی خلاف آنچه شعارش را به زهرا.م.گ می دهم یا زینب، دلم هوس اس ام اس بازی هایی را می کند که یادآور دوستی هایی عمیق بود! اما نمی دانم وقتی پا روی این علاقه می گذارم بزرگ می شوم یا کوچک!

بعد التحریر: دلم برای آن چای میوه ای کافه کتاب بدرقه تنگ شده! از همان صندلی کنار شیشه که هم خبرگزاری پیدا بود و هم کوچه مجلسی و موسسه ی مهر طه. برای بحث سیاسی و اجتماعی همان طبقه! برای کتاب خریدن و یک طبقه بالا رفتن و ورق زدن کتابها و اینکه مراقب باشی که کتابت توی کیکت نرود!

   + مائده ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()

اتوبان ارتش. خروجی لوشان.بلوار محک.بیمارستان فوق تخصصی محک

دیشب باران می آمد! و من که باز درد گردنم عود کرده بود به خودم می خندیدم که گرفتگی یک عصب چطور زندگیم را مختل می کند و کودکان محک که تا ظهر پیششان بودیم با این همه درد و مشکل پیش می رفتند!

حتی به ما گفتند که خیلی هایشان نمی دانند سرطانیند! مراقب باشید که چیزی نگویید!

حس درد را می شد توی صورت هر 7-8 نفری که آنجا بودیم دید!

کودکی که هنوز دندانهایش درنیامده بود ولی شیمی درمانی می شد!

میترای 2 ساله که یک هفته بود آب هم نتوانسته بود بخورد و سرم به او وصل بود و حتی نای گریه کردن نداشت!

مبینای 6 ساله که حتی از دیدن من با روپوش سفید ترسید! و 7-8 دقیقه ای فقط برایش نقش بازی کردم تا با هم دوست شویم!

نسترن و مهرگان و امیر حسین و عباس و رادین و .....

آنقدر مشکل و ریسک در راه زنده ماندن این بچه ها وجود دارد که بهداشت دهان و دندانشان برای پدر و مادرشان اهمیتی ندارد!

دیروز دیدم که همه بچه های کلاسمان خودشان را نگه می داشتند تا موقع معاینه و نگاه کردن به دوربین من که عکسها را می انداختم، لبخند بزنند!

پ.ن: لامصب دلمان برایت تنگ شده! چرا نمی گذاری بیایم ببینیمت؟

   + مائده ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()