عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خدای همیشه ی من

این واگویه ها برای گلایه از تو نیست، برای شکایت از خودمه!

برای پیدا کردن قطره ای که می ترسم یه روزی همرنگ دریایی بشه که ناخالصی های توش کم نیست.

این حرف های نگفته، سرمایه س ولی هر سرمایه ای رو باید به کسی سپرد تا سود داشته باشه.سپرده های نگفتنی منو تحویل می گیری قبل از اینکه فاصله م باهات اونقدر زیاد بشه که دیگه دست امیدم به پای اجابتت نرسه؟

تمام دلهره ی من از اینه که بی قراری زندگیم، شُکر تو رو از یادم ببره و نگاه چشمامو زمینی کنه و نبضمو خاکی!

مهربونی خودتو مثل همیشه سپر شهابای ویرانگر حادثه بکن تا نم نم بارون لطفت، طوفان ثانیه ها رو شکست بده!

   + مائده ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

گفت چطوری اینجوری شدید؟ همه گفتند ارادت!

به قول یکی از بچه ها، این چند وقت " مه" بودم. به قول یکی دیگه از دوستان "خنگ"! ساده اش می شود: هپروتی!

ولی طوفان به پا شده! خدا کند دچار گذشت زمان نشود و این همه دیده نشدنمان تمام شود!

این طوفان اولش است ان شاءالله! همایش پروتز هم هست به امید خدا! اگر کار اجرایی همایش را قبول کنیم به شرط این قبول می کنیم که اختیار بستن گروه با خودمان باشد تا کارستانی شود!

انگار دارد اتفاقات خوبی در وزارت خانه ی کذایی بهداشت می افتد! تا یک ماه دیگر شاید کمی از بلاتکلیفی من هم کم بشود درباره ادامه دادن درس!

پ.ن: عزیزی دیگر عاقبت به خیر شد، مبارکش باشد! ناقلا آخرین سفر مجردی اش مشهد بود! همان روزهایی که من هم مشهد بودم! نگفته بود!

پ.ن: ریحانه ولی من تو رو می کشم، شک نکن!

 

   + مائده ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

حالا که نیستی

حالا درست 9 ساعت است که از عجیب ترین سفرهای عمرم بازگشته ام! و شاید تکراری ترین دوست داشتنی عمرم! "مشهد"!

حالا درست 10 ساعت است که دیگر نگاهم به تنها حجت مسلمانی نیمه ام نخورده!

حالا درست....

حالا درست یک هفته به سالگرد تکرار "خاطره مرگ" مانده! من حتی در مرگ پدربزرگم این قدر درگیر "مردن" نشده بودم!

تازه چند ساعتی ست که دوستمان آن قدر "استیبل" شده که دکتر اجازه بدهد از بیمارستان مرخص شود و تحت مراقبت کامل در خانه باشد!

حالا درست 2 ساعت است که من و ا.ف در راه تصمیم گرفتیم به استادمان ( آقای رهگذر شاهد ) توضیح بدهیم که نبودنمان در این یک و ماه و نی به خاطر تنبلی نبوده! نه فقط ما دو تا که م.ن و س.ه و بقیه هم!

حالا درست 10 دقیقه است که پست جدید گل بانو مصمم ترمان کرده! چون با هم خواندیمش! با اینکه هر کس خانه خودش بود!

حالا درست 2 ساعت است که نتوانستم ا.ف را حتی برای لحظه ای بخندانم که غم دلش را برای ثانیه ای فراموش کند. من تمام تلاشم را کردم!

پ.ن: جلوی من یک برگه است روی آن جمله هایی ست که با این عبارت شروع می شوند: " حالا که نیستی . . . "

  

   + مائده ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()