عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

درست یه هفته مونده! از مرداد تا حالا صبر کردم. درست دو ماه و نیم! این یه هفته، هر روزش هزار روز احتمالن می گذره!

توو این روزایی که غریب و سرده

بدجوری این دلم هواتو کرده

می خواد بیاد نشون به اون نشونه

واسه کبوترت خریده دونه!

(شاعرش من نیستم)

پ.ن 1: اخوی در وبلاگش نوشته بود: دوست داشته شدن خوب است. ولی دوست داشتن، بی آن که دوست داشته شوی به تر! این هم یک جور مریضی است دیگر. کاری ش نمی توانم کردن!

عجیب دوست دارم این حالت را! چند باری هم تجربه کردم! حتی کودکانی را دوست داشتم که یک بار آنها را دیده ام|! حالا بگیر به عنوان درمانگر، اما دوستشان داشتم و آنها می ترسیدند حتی از من!

پ.ن 2: "زهرا.ک" ی عزیز اگر بدانی چقدر دلم برای ستون سیاه آخر تنگ شده!

پ.ن 3: حالا بهترم! حیلی بهتر! به خاطر گیجی این چند روز معذرت می خواهم از آنهایی که ذی حق بودند و نگران شدند! آخ که چه خوبه که آدمهای با شعوری پیدامی شن که وقتی می ببنن خوب نیستی سه پیچ نمی شن!

پ.ن 4: از فردا باز هم دو عدد retainer مهمان این دهان می شوند!

   + مائده ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

 

مُردم از حرف
دلم ابر ثمر می خواهد
آسمان خشک
زمین صحبت تر می خواهد

امروز خوب من، خوب نبود! یعنی از خوبیش درآمد!

انتظار نداشتم این حرف را از او بشنوم! قبل تر هم گفته بودم که باید صبر کرد و غر زده بود. درست است که او پیگیری مرا ندیده و نمی داند که من هم از این همه طولانی شدن پروسه ناراحتم ، اما باز هم انتظار نداشتم که او این را بگوید!

بگذریم! نباید چیزی به نام انتظار تعریف کرد. همیشه باید همه چیز را منتظر بود!

روز خوبی داشتم اصلن! به جز بی حواسی آخر ساعت کاری!

این صفحه آبی که به قول بابای مجازی هر جایی که در دنیا باشی می تواند آبرویت را ببرد(!!!!) داشت کار دست خودم می داد!فکر می کرد مچم را گرفته! ای بابا! من و این حرفها!

 

 

   + مائده ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

 

مدتها بود که دوتایی با هم پیاده راه نرفته بودیم. امروز بعد از حدود یک ماه و چند روز دو تایی مسیر همیشگی خودمان تا 7 تیر را رفتیم.

انگار تنها جایی که خوب می فهمم چه می گفته می شود حتی اگر تفاهم هم نداشته باشیم همین بحثهای دونفریست.

Mat هم مثل من تمام علاقه اش را به پیگیری امور دانشگاه از دست داده. نمی دانم به خاطر این اتفاقی ست که افتاده یا دلیل دیگری دارد.

اعلام می کنم که بچه های گروه ما از تمام کارهای تشکلی دانشکده کنار کشیده اند. خدا کند که حال رفیقمان زود خوب شود.چون مرکز تحقیقات و بخش دانشجویی اش دست پرورده ی خودمان است. اساس نامه اش، انتخاباتش، حتی میز و صندلیهایش را خودمان خریده ایم! دوستش داشتیم ولی دل و دماغ کار برایمان نمانده!

4 شنبه که از بیمارستان می رفتیم خانه یاد آن باری افتادم که تازه 8 شب از مرکز تحقیقات، آن هم پیاده راه افتادیم تا 7 تیر! آن قدر گرسنه بودیم که در اولین رستوران، شام را خوردیم! آن شب رفتم خانه ی Mat! حتی یک تاکسی هم نبود که ما را ببرد! منتظر شدیم تا آخرین کورس را با پدرش برویم خانه! یادش بخیر! فاطمه آن روز با ما نبود! حیف! چه مسابقه ای دادیم در سرهم کردن میز و صندلیها! چه چای ساز و فنجانهایی خریدیم از بازار!

پ.ن: این رفیق ما را قرار است تا چند روز دیگر عمل کنند. دعا کنید که نتیجه عمل همان چیزی باشد که ما و خودش دوست داریم!

پ.ن: گفت فعلن دارم دنبال خودم می گردم و بعدش سراغ درس هم می روم! گفتم همه دارند دنبال خودشان می گردند.
کاش یکی دوتا از آن خود یافته ها نزدیک بودند تا قد یک نیم نگاه تقلب می کردیم از روی دستشان! شاید زندگی.....

پ.ن: به شدت دلم می خواهد درس بخوانم شاید از این اوضاع خلاصی پیدا شود.اما ... حال خوشی نیست. تیرهای کلامم به یکی دو نفر خورده و صدایشان هم درآمده! معذرت می خواهم! حال خوشی نیست....

   + مائده ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

هر کسی حق دارد ...

من برای تنهایی آدمها احترام قائلم. برای غرورشان. برای آنچه فکر می کنند در آن توانا هستند. برای توانایی هایشان.

برای فکرها و نوشته هایشان. برای ایده هایشان.

ولی تا وقتی که از کسی توقعی ندارند. تا وقتی که حکم نمی دهند. تا وقتی که بی دلیل قضاوت نمی کنند.

نمی توانم تحمل کنم که کسی که حقی ندارد، انتظار دارد. یا کسی که حقی دارد انتظار بیجایی دارد.

نمی توانم تحمل کنم که کسی آنقدر خودخواه شود که قضاوت کند، حکم بدهد، داد بزند، توهین کند!

نمی توانم تحمل کنم که باید صبر کنی تا شاید بخواهند از موقع قدرت پایین بیایند و عادلانه حرف بزنند.

من برای غم های آدمها احترام قائلم. آنقدر که موقع غم آدمها، تنها بگذارمشان تا خوب مزه مزه اش کنند.

پ.ن:

لحظه هایی که آدم دوستشان دارد چه پر از اشک بوده باشند، چه پر از لبخندهای شیرین و چه پر از خنده های شاد شاد، دیگر تکرار نمی شوند. تقدیر لحظه ی دوست داشتنی این است که سالها یادش بیفتی و دلت هر بار آرزویش را داشته باشد.

امشب عجیب یاد آن شب افتادم که با صدای پرویز پرستویی و بابایی و غمی تلخ گذشت. و ترک 14 بود یا 17، یادم نمی آید، چند بار گذاشتمش و تا صبح....! آن از عصرش و آن هم از شبش! آه از این ذهن مرورگر!

 

 

 

  

   + مائده ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

 

ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و ما رامجروح می گذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

   

  • بعد افطاری فارغ التحصیلان روشنگر: بچه هایی که تا چند سال پیش با هم می دویدیم و با تخته پاک کن همدیگر را سفید می کردیم، حالا مامان نی نی هایی بودند که چون مامانهایشان دانشچو هستند و دیگران بزرگشان می کنند، روابط عمومی خوبی داشتند!

       

  • مهربان پیرمردی بود! صبح که در کلاس ما را باز کرد، با همان لهجه غلیظ ترکی اش احوال پرسی کرد! دیگر ندیدمش! فردایش آوردندش! با آمبولانس بهشت زهرا! درست بالای همان پله های حیاط دانشکده! لا اله الا الله می گفتند! چند کلمه ای حرف زدند و بردندش تا در مراغه دفنش کنند! خدایا پس کی مصیبت، چادرش را از سر این دانشکده جمع می کند. دیگر می ترسم وارد دانشکده شوم و خبر جدیدی بدهند. خبری سیاه پوش!
  • دوست داشتنی بود. بارها شده بود به خاطر اینکه دخترها زورشان به برخی کارهای لابراتواری نمی رسید مانده بود تا 2-3 ساعت بعد از وقت اداری. هر دانشچویی یکی دو بار را حداقل بهش سپرده بود که غذایش را تا بعد از تمام شدن کارش، از سلف بگیرد و گرم نگه دارد. یادم نمی آید کسی جز خوبی دیده باشد از او! این را وقتی برایش حلالیت می گرفتند، خانم دکتر عطیمی با صدایی پر از ناله یادآوری کرد.

       

  • گاهی یادآوری این که امسال فارغ التحصیل می شویم، شیرین است ولی گاهی دور از ذهن! گاهی خنده دار! گاه تر ترسناک یا دردناک!

   

  • خدایا این ماه رحمتت را نفهمیدم! یعنی آنقدر سخت گذشت و پر بلا که نسیم مهربانش از کنار ما طوفانی گذشت! (راستی طوفان دیروز ساری یکی از جویباریهای ما را هم مجبور کرد به خانه اش برود! زندگیش آب گرفته شده! حالا باید با همسرش گلیمشان را دوتایی از آب بکشند بیرون!!!)

       

  • داشتم توی راه برگشت "نشانی" سید علی صالحی را با صدای مرحوم شکیبایی می شنیدم! صدایش زیاد بود و مجبور بودم پشت چراغ قرمز ها شیشه ها را بالا بدهم. چقدر دلم میخواست ....

     

  • آدم از دست آنهایی که دوستشان دارد گاهی ناراحت می شود! اما از دست آنهایی که بود و نبودشان برایش فرقی ندارد ناراحت نمی شود که! عصبانی می شود!! من اینجوریم پس ناراحت نشدم ولی عصبانی چرا! اما ابراز نمی کنم تا ...

       

   

   

  

   + مائده ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
    پيام هاي ديگران ()