عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

گاهی فکر می کنم که همه ما برای یکدیگر، چیزی بیش از یک دروغ بزرگ نیستیم. به سوی هم پرتاب می شویم، به هم بر می خوریم، و هستیم... هستیم ، تا موقعی که باورمان دارند. ولی زمانی که حنایمان رنگی ندارد، لحظه ای که دیگر کسی باورمان نمی کند؛ آن وقت، ازآن لحظه به بعد دیگر نیستیم، طوری که انگار که هرگز نبوده ایم!

همه زندگی ما در همین لحظه های بزرگ فریب، جریان پیدا می کند. فریب می دهیم، خودمان را، دیگری را، چون می خواهیم در جایی، برای کسی، وجود داشته باشیم.

 

از کتاب "شالی به درازای جاده ابریشم"

 

زینب، من و تو چند بار در این باره صحبت کرده ایم و تو چند بار مشابه همین جمله ها را شنیده ای و هر بار گفته ای نمی دانم و در چشمهایت فریادی می گفت نه!

زینب اعتراف می کنم که استثناهایی وجود دارد! اما هنوز نمی دانم واقعا استثنا هستند یا ما دوست داریم استثنا بینگاریمشان!

 

   + مائده ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

 

............................................................! ...............! ............!

.................................................................! ....................!

..............................................،.............................................! ....................!

...............................!؟! .....................................! .............................!

........................! .................   ....

...............! ...............................................! ......................! ............!بیشتر!

پ.ن: بقیه اش بر حسب شرایط پیش آمده حذف شد! از آن چند نفر که نظر دادند ممنونم!

   + مائده ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

خوابم میاد!

باز دارم می شوم مائده غیر قابل تحمل!

همان غر مسلم!

من کلا تلاش می کنم که این نشوم ولی کاری ساخته نیست!

خانواده دارند می روند مسافرت و باز نمی توانم با آنها بروم! به خاطر این پایان نامه ی ... (صفتش لعنتی ست ولی یک دختر خوب که قرار است محقق شود که این حرفها را نمی زند!) و کار بی برکت بنیاد!

آنها حتی شماره تلفنی از جانبازان شیمیایی ندارند و بعد هی شعار می دهند که ما این خدمات را ارائه می دهیم و آن خدمات را! نمی دانم وقتی حتی نمی دانند جانبازها کجا هستند فلان امکانات و بهمان مساعده را چطور می دهند؟!

چند وقت است که شبها نمی خوابم! یعنی می خوابم ولی مثلا هر یک ربع بیدار می شوم! انسیه می خندد و می گوید شده ای عین آدم های پیر و افسرده که شبها خوابشان نمی برد!

می گن روزهای تابستون بلنده ولی نمی دونم چرا شبهاش طولانی تر می گذره!

پیشاپیش اعیادتان مبارک!

 

   + مائده ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

از نیمه خرداد 86 گذشته بود! 3 تا خبر بد با هم رسید! دختر یکی از کارشناسها، خانوم دکتر دربندی، خواهر حکیمه (خانوم دکتر ابراهیمی وقدم که کم کمک داشتیم همکارش می شدیم) . خدا رو شکر اولی با یک عمل سخت حالش خوب شد ولی بقیه افتادند در گیر و دار شیمی درمانی!

نیمه های تابستان بود که حال مامان سمانه هم بد شد!

اولین خبر بد 18 آبان رسید! خانوم دکتر دربندی!

دومیش ا0 خرداد بود! مادر سمانه!

و حالا  ساعتی می شود که سومیش هم اتفاق افتاد! خانوم دکتر ابراهیمی مقدم! دو تا بچه کوچک و زندگی .... آه!

حالم خوب نیست!

و باید بروم عروسی پسرخاله ام!

   + مائده ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

بعد المشهد!

و تو باز مرا خوانده ای؛ به عتاب یا به دعوت ؟ من که نمی دانم.

ولی تو باز مرا خوانده ای و من اینجا روبروی گنبد طلایی به حیرت ، به تعجب ایستاده ام و نگاهم مات این همه مهر مانده.

تو خوانده ای و من نه آن منم که تاب این همه لطف داشته باشم!

عزیز دلم،نمی دانم به کدام محبت ناشمرده ات راهم می دهی و به کدام ثواب ناکرده ، هر بار در برابرت،چشم در چشم می ایستم و نمی دانم کجا ایستاده ام.

نمی فههم که ثانیه ها به احترام نگاهت قیام می کنند و من همچنان ایستاده ام در برابرت!

عزیز دلم یاریم کن که باشم ، اما فقط برای تو!

یاریم حتی به قدر همان آهو!

حتی...

عزیز دلم یاریم کن به حرمت این ماه که نفهمیدمش و باز تمام می شود!

یاریم کن!

پ.ن ١: شنبه ساعت 2:45 دقیقه همراهم زنگ خورد و فهمیدم که از یکشنبه ظهر باید برای یک مسافرت کاری 5 روز به مشهد بروم! کار آنقدر بود که روزی به زور 1 ساعت و نیم پایم به حرم می رسید! تا روز آخر که از 2 تا 6 صبح حرم بودم! و باز یاد گرفتم! نگاه کردم و یاد گرفتم! خدا بانیش را بیامرزد!
ولی متن بالا رهاورد همان یک ساعت و نیم اول است!

پ.ن ٢: خسته ام خرابم خرد!

 

   + مائده ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()