عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

یک یکی : یکی

یکی غر می زد که خیلی می فهمد و نمی داند از دست نافهمی و بی شعوری مردم به کجا پناه ببرد! غافل از اینکه عده ای هم به خاطر نفهمی او به دنبال پناهگاهی می گردند!

یکی همیشه بزرگتر فرض می کرد خودش را و نمی دانست در نگاه همانهایی که برایشان بزرگتر است چه ترحمی موج می زند که : آخیش بگذاریم خودش را بزرگتر فرض کند!

یکی فکر می کرد چقدر همیشه درست و منطقی انتخاب می کند و نمی دانست انتخاب های بچه گانه اش برای همه قابل پیش بینی ست!

یکی حکم می داد برای مردم! غافل بود که حاکم دیگریست! احکم الحاکمین است!

یکی

یکی

گاهی آدم خودش می شود یکی از این یکی ها! گاهی هم می شود ناظر یکی از این یکی ها!  کاش  آدم حواسش در همه حال باشد که خیلی هم یکی نشود!

   + مائده ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

در شب آخرین امتحان این ترم کذایی!

اینجا یکی بدجوری دارد جیغ می کشد انگار نه انگار نصفه شب است! و این یک بدجوری سنش به امتحان فردا صبح من (اطفال) می خورد!

در تمام طول زندگیم سه تا کابوس داشتم که شبها توی خواب با آنها درگیر می شدم. یکی را بیش از 10 سال است که ندیده ام و یکی را هم آخرین بار دوم دبیرستان دیده ام! آخری را شاید 3 سالی بود ندیده بودم! ولی دیشب ، دیشب که نه ، صبح که خوابیدم دیدمش! مثل همیشه! خوابیده ام و یک پتوی طوسی روشن روی من است دقیقا از گردن تا انگشتان پا! بعد یهو می افتم! سقوط می کنم! و همه چیز را باز هم من(!) به عنوان ناظر از بالا می بینم! سرگیجه سقوط در من ناظر است و ترس افتادن در همان من که می افتد!

تمام 4 ساعت خوابم را نقش بر آب کرد و خستگی و گیجی تا 2-3 ساعتی همراهم بود! عصر هم که خواستم یک ساعت بخوابم بی هیچ خوابی از شدت صدای قلبم پریدم!

به مامان گفتم بی خود نیست زیاد نمی خوابم! همین چند ساعت مختصر کل روزم را تلف می کند!

   + مائده ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 

·         انگار آدمها نمی توانند بدون ماجرا، بدون فکر زندگی کنند.نباشد هم برای خودشان می سازند!حتی اگر یکی پیدا شود که یک راست کاسه کوزه خرد کند و بگوید به چه قیمتی! و نداند که هر ماجرایی gain دارد یحتمل! و هر دوره ای در زندگی و هر ماجرایی در زندگی gain خاص خودش را دارد! مهم این است که آخرش ببینی در تراز هزینه-سود نباخته ای!

·         دوباره بازگشته ام به آن دوره ای که باید مکتوب فکر می کردم! سوالی در ذهنم هست! و قولی که هزینه دارد! جواب سوال = پرداخت هزینه! هزینه ای که یحتمل سود می دهد. این طرف یا آنطرفش را نمی دانم!

·         این جا را بخوانید. مربوط به روزی ست که دکتر نامجوی نیک، استادیار بخش جراحی و استاد راهنمای پایان نامه من و زینب برای همیشه از کار دولتی خداحافظی کرد! و از دانشکده رفت!

·         چرا این قدر همه می روند مشهد؟ آن هفته که بابا اینها رفتند. زینب می رود بعد از امتحانها! نرگس اینها می روند. امروز هم که نفیسه زنگ زد که داریم می رویم مشهد!دلم تنگ شد برای مشهد! تنها جایی که بی دلیل بی استرس دوست دارم زیارتش را! هنوز هم وال پیپر موبایلم همان عکسی ست که در سفر آخر از قلنبه طلایی گرفته ام! از همان گوشه گوهرشاد!

        

پ.ن: زینب، من جواب سوالمو می خواما! حالا تو هی بخند!

پ.ن: آن روز رفته بودم دیدن استادی که دو هفته ای به علت کمردرد شدید افقی شده بود و حالا بازگشته بود!
 همیشه با هم از همه چیز حرف می زنیم! به قول خودش بابای من است! و من هم عجیب این بابا را دوست دارم و عجیب نظراتش را کارشناسانه می بینم (بابایی خودم را بیشتر از هر کسی قبول دارم ها!)
آخر تمام بحثهای اجتماعیمان می شود یک جمله! من با شیطنت خاصی می گویم: انقلاب کردید! این هم نتیجه اش! و او با نگاهش می گوید خودتی! و من می گویم اگر آنها که شایسته بودند کنار نمی کشیدند وضع این نبود! و هر دو می گوییم البته شایسته ترین ها شهید شدند. و من می گویم: و بقیه هم کنار کشیدند و او می گوید: ترسیدند شاید! و من می گویم : برخی خانواده شان را خواستند درست کنند که لااقل نسل بعد کاری کنند و ولی اشتباه کردند! و آخرش به این نتیجه می رسیم که مملکت را خدا می چرخاند! آخرین باری که بحث کردیم، شیطنتم گل کرد! و گفتم : خدا شب میخوابد و صبح گا می شود می بیند شب تا صبح همه جا را خراب کرده اند.درستش می کند و عصر دوباره همین که چرت عصرگاهی اش را می زند مملکت را می برند تا دم به باد دادن! از خواب می پرد تا نصفه شب هم آن را درست می کند  و بعد دوباره می خوابد و هر روز این ماجرا تکرار می شود! و الا با این کارهایی که اینها می کنند همه چیز باید تا الان
n بار از دست رفته باشد!

و می خندد و می گوید برو جوون انقلابی!

 

 

 

   + مائده ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

امتحانات هنوز ادامه دارد!

دارم تشخیص می خونم!

هنوز 6 جلسه ش مونده! جلسه دوم دکتر عباسی همین الان تموم شد! پشت آخرین صفحه ش یه شعر نوشته بودم. از مرحوم حسین منزوی:

باز دریای دلم طوفانی ست
آسمان کسلم بارانی ست
با غم ار زیر و زبر شد، نه عجیب
تحفه فصل خزان ویرانی ست
شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی ست
دور باطل زده ام، قصه من
همه سرگشتگی و ویرانی ست
بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانی ست!

 

پ.ن: تازگی (2-3 هفته) به این نتیجه رسیدم که خوابمو پخش کنم در طول روز! 2 ساعت صبح و یه ساعت عصر. اگه خیلی خسته بودم یه ساعت هم سر شب! الان ساعت 5 تا 7 می خوابم  و اگه وقت بشه 12 تا 1 ظهر (گاهی هم نمیشه چون تو دانشگاه کار پیش میاد) و 12 تا 1 شب!

پ.ن: آب بازی با پوآر آب و هوا کیف دارد! اساسی! امتحان کنید!

پ.ن: هر چه بیشتر به انسانها دقت می کنم به عجیب بودن روابط بین انسانها بیشتر پی می برم! و غیر قابل پیش بینی بودنش!

پ.ن: هوا باز بوی تحول و تغییر شدید می دهد! خوب که نفس شامه ام پر می شود از حس تحول!

 

   + مائده ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()