عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

الگو

اولین کتابش رو تو یازده سالگیم خوندم.  از 12 سالگیم شروع کردم! دوره کتابهای دکتر علی شریعتی. چقدر با گفتگوهای تنهایی شب و روز گذروندم! و این روند تا سالها ادامه داشت! حتی تا آن اردوی جنوب! اولین اردوی جنوب! چند روز پیش با یکی از دوستان بخشی از سخنرانی های دکتر شهید را گوش می دادیم، کسی را که در دهه پنجاه شهید کرده اند، حرفهایی زده بود که امروز هم می توانست برای برنامه ریزی فرهنگی ملتی مورد استفاده قرار گیرد!

بارها یاد آن جمله اش می افتم که داخل ایران به من می گویند شیعه نیستم! و خارج از ایران به جرم شیعه پرستی اجازه سخنرانی به من نمی دهند. (مضمون)

ولی اگر بپرسند الگوی نوجوانیت که بود می گویم: دکتر چمران!
آنقدر جامع بود در نظرم (و هست) که برای تمام بخشهای زندگیم می خواستم از روی زندگیش دلیل پیدا کنم!

اوج کیفم این بود که درس زیست خانوم توکلیان (همسر شهید محسن الهی)تمام شود و دوباره با فاطمه صفی و زینب وقت پیدا کنیم و از خانوم توکلیان درباره شهید چمران و خاطرات لبنان و ایرانش بپرسیم!

چقدر کیف داشت خواندن "رقصی چنین میانه میدانم آرزوست"! یا آن کتاب حضرت علی(ع) ! خاطرات لبنان! یا خدا بود و ....
چقدر کیف داشت برویم خانه خانوم توکلیان و آن چمدان معطر را ببینیم! و آن نامه ها و وصیت نامه!

کاش بود و ....
تا عمر دارم یاد آن نامه خداحافظی از اعضایش می افتم و آن خاطره غاده چمران برای زدن تیر به پای دکتر در آخرین بار رفتن!

 

   + مائده ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

 

دوباره شب که می رسد، پر از ستاره می شوم
دوباره واژه های خیس، پر از ترانه می شوم
دوباره باد می برد مرا به لانه فرشتگان
میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان


روزها می گذرند! چه خواب آلود و چه پرکار!چه پر استرس!

اتفاقات پروتزی، ذهنم را مثل لیمو ترش فشار میدهند تا آبش را در بیاورند و توی یک قاشق غذا خوری بریزند و نمی دانم کدام دهانی را بشویند از طعم غذای پرچرب!

خبرها خوب می شوند جلو می آیند و بعد یکهو نه این که کاملا عوض شوند ولی انگار فرق می کنند!

قرار است امتحان ها نزدیک شوند! و سعی کنیم بچگانه نگاهشان نکنیم! روزهای ژلاتینی امتحان هر طرفش را بگیری از طرف دیگری در می رود!

و چقدر زمان فکر کردن کم است و تو هر چه بیشتر بخواهی کشَش بدهی انگار وقت اتفاقی بزرگ را عقب انداخته ای! باید همزمان تاخت و فکر کرد!زمان کم است، خیلی کم!

دیشب، نیمه شب، سحر، درد داشت ! و درد چه ویتامینی ست برای بزرگ شدن!

 پ.ن: خدا هیچ کس را به گرفتگی کمر دچار نکند! بابا آق خدا! من که به استادم زنگ زدم احوالپرسی کردم که کمرش گرفته بود! چرا سر خودم هم آوردی؟!

   + مائده ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز

و این بار مشهد فرق داشت. من همان بودم ولی مشهد نه! خیلی فرق داشت. خیلی!

من باز همان باز می گردم؟

اینجا  بوی نم می دهد. هر سحر! یعنی باران می بارد؟

خدایا این بار نه.دیگر نه.  بیا قرارمان را   عوض کنیم. تو کمک کن . من ....

ظریفی می گفت: خودم می دانم چه خبر است تو دیگر تحقیر نکن!

بیا قرارمان را عوض کنیم. بیا. تو این بار چگونه زیستن را بیاموز.

بیا مهربان تر کنارت باشم! بیا فارغ از تمام باید و نباید ها شروع کنیم. بیا  دگرگون باشیم. به قول سید علی صالحی: من دیگر گونه دوست می دارمت!

پ.ن: اینجا کام آدم تلخ می شود گاهی. خبر می رسد . سخت می رسد. دور و دیر و تلخ.


پ.ن ۲: (در تهران) من هم به همان تلخی که خواندم دعوت می کنم بخوانید نوشته های سردبیر اسبق ۵۰ هزار دقیقه برنامه ی زنده را:

نوشته جات: وبلاگ حامد جوادزاده

رادیو جوان آنلاین: خبرگزاری رادیو جوان

بی سر و ته: مجتبی آذری

من در نقش یک آشنا و یک شنونده و یک شنونده خیلی ناراحتم برای رادیو جوان. خیلی.

پ.ن ۳ : (در دانشکده و خارج آن) جقدر پر بود امروز از بحثهایی که نتیجه داشت! امروز یکبار دیگر تمام آنچه برایش تاکنون درمحیط دانشگاهی و دولتی جنگیده ام تا بدست بیاورم را در ذهن مرور کردم!
امروز باز هم تاکید کردیم که وابستگی منشا تمام دردهاست! امروز باز هم به این نتیجه رسیدیم که شناخت هرگز در کمتر از چند سال حاصل نمی شود و جه توهمی ست توهم داشتن شناخت! و قانع کردن انسان غرق در توهم همان کاری که هرگز نباید برایش تلاش کرد!

آقای اسلامی می گفت: آدم ها را این قدر در حین رفتارهایشان مطالعه نکن! امروز به دنبال مطالعاتم به نتایجی رسیدم که با انسیه مطرح کردم و هنوز ساعتی از جدا شدنمان نگذشته بود که دیدم پیش بینی ام عجیب درست است! نه اینکه پیش بینی باشدها! مطالعه ی longitudinal بود انگار! منتظر همین بودم!

گاها برای آدمها ارزش قائلم آن هم خیلی زیاد! ولی برای برخی عقایدشان بی ارزشی هم قائل نیستم! و چقدر این روزها این حس در من تکرار می شود! و چه لذتی دارد اینکه با همین دیده ها پیش بینی کنی و منتظر بنشینی برای برآورده شدن آنچه پیش بینی کرده ای!

   + مائده ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

... و مادری که پرواز کرد

 

مادری که در تمام عمر پرواز یاد می داد، پرواز کرد تا باز بیاموزد که پرنده مردنی ست، پرواز را به خاطر بسپار!

عروج روح مادر دوست عزیزمان سرکار خانم سمانه آقازاده را به سوگ می نشینیم. 

نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و
شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود
خموش        

                                                                                                 (شهریار)

 

 

روحش شاد.

 

 

 

 

   + مائده ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

کلردیازپوکساید

برون شو ای غم از سینه

   + مائده ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

اصفهان بودم! سفر علمی ما به دلیل کیفیت پایین همایش دانشگاه آزاد خوراسگان شد تفریحی!

همه چیز دارد پیش می رود. خوب و بدش بماند! البته بجز پایان نامه! غر نمی زنم که خودم به زینب گفتم که حتما حکمتی هست!

کم کم به مرز یک وعده غذا در شبانه روز رسیده ام  که سهروردی به آن عمل می کرده! خوابم را هم که قبل تر کم کرده بودم! اما کاملا به مرز 4 ساعت نرسیده ام! همان 5 ساعت است فعلا!

سوده همسایه ما شده! همان داروخانه ای کار می کند که کنار دانشکده ماست!

طب سنتی ما پدیده ای بسیار عجیب است! به تازگی در حال آشنایی با این مقوله ام! طب سنتی تا حدودی با  زمینه گیاهان دارویی فرق دارد! و گسترده تر است!

باید تمرین کنم که اگر در یک آن مشکلی پیش آمد( مثل گم شدن وسایل یا یک برخورد غلط و یا نفهمیدن یک مسئله و ...) به همان سرعت در رفتار ظاهری و جمله بندی ام تاثیر نگذارد!

دلم کلی پیاده روی می خواهد. برای دستیابی به آن بهانه هم می تراشم حتی! مثل دیروز!

آن قدر با مادر و پدر گفتگوی سیاسی کردیم امشب که ساعت ۱۱ و نیم شد! تفکراتم گاهی برای اطرافیانم عجیب می شود! این را از جاخوردنشان می فهمم! خوب می فهمم! قبلا هم این را حس کرده بودم و حتی گفته بودم!

پ.ن: فکرهایی هم هست که همچنان شعورم به آنها نمی رسد! ترجیح می دهم از فکر کردن بهشان فرار کنم! فعلا توانایی مواجهه با انها را ندارم! حتی اگر قرار باشد دیگران بهتر از من بفهمند، اختیار که از آن من است پس فعلا تعطیلش می کنم!

پ.ن: خوبی؟ (با لهجه اصفهانی بخوانید: خبی؟!)

 



   + مائده ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()