عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخرای اسفند

اسفند دوست داشتنیم باز هم گذشت و به رغم علاقه ی من سال را دود کرد و برد به دفترچه خاطرات و ما ماندیم در آستانه ی سالی که  هنوز سی صد و شست و چند روزی به دود شدنش مانده! دعا کنیم که سخت هم اگر بود پر باشد از برکت و تجربه های ناب و موفقیت!

پ.ن: دارم می روم مسافرت!‌احتمالن هفته ی اول عید تمامش به سفر بگذرد!‌ ما که می خواهیم برویم همدان یخ بزنیم!

ما را هم در زمان سال تحویل دعا کنید!

 

پ.ن : چون گفتی نوشتما! والا روز آخری کلی کار داشتم! اگه قبل سال تحویل خوندی که سر سال دعا کن آدم شی! اگه بعدش هم خوندی امید داشته باش دعا نکرده خدا آدمت کنه! :-)

   + مائده ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

10 روز مانده به عید

اسفند همیشه برای من بیشتر از نوید بهار بوده؛ انگار تعبیر همه خوابهای شیرین طول سال برای من، همین اسفند است!

برای من مثل چند سطر آخر کاغذی نیست که پر از چوب خط گذشتن روزهای سال شده!

دالان خیال من با اسفند هم پرنور می شود؛ آیا این همه فقط به خاطر تولد من است!؟!

23 هم تمام شد!

پ.ن: امشب یک خانه ی دیگر در تهران پذیرای یک خانواده ی دو نفری می شود! بهشان تبریک بگویید!

 

 

   + مائده ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

 

شعور از آن دسته چیزهاییست که میشود سالها ادای داشتنش را در آورد و عصانیت از آن ایستهای بازرسیست که بدجوری مشت بی شعور را باز می کند!

   + مائده ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

ابهام

نوشته بود اگر تو را از خودم کم کنم معادله ی این روزهایم ساده تر می شود.

ولی من قسم می خورم که اگر تو را از خودم کم کنم، صورت معادله به سمت بی نهایت میل می کند و مخرجش صفر می شود؛"مبهم" می شوم! باور کن!

پ.ن: از مهم ترین فیلم های برنده ی اسکار یه به قول خودشان آسکرز وینرز دو تا مانده که ندیدمشان هنوز!‌ در این میانThe Slumdog millioner  هشت اسکار را از آن خود کرده بود! در این که فیلم واقعا زیبا بود شکی نیست ولی تمام اعتراض من به یک سکانس مربوط می شود که در آن برادر بزرگتر(سلیم) که حالا در بیست سالگی یک خلافکار حرفه ایست قبل از رفتن به ماموریتش نماز می خواندو مناجات می کند و بعد می رود!! و در هنگام مردن هم (با این که در اوج ایثار می میرد) الله اکبر می گوید: The God is greatو بعد می میرد!درست مثل صحنه هایی از فیلم محاصره که تروریست ها توکل می کردند و مردم را می کشتند!

 

   + مائده ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

یواشکی

مدتهاست به این ماجرا فکر می کنم که حوزه شخصی شدن زندگی آدمها کجاست!؟! آنجایی که فقط و فقط مال خودشان باشد! به قول یکی "یواشکی" خودشان باشد!
چرا یواشکی بعضی ها این قدر در معرض دید بقیه است؟ اصلن این حوزه ی یواشکی بر حسب آدمها تعریف می شود؟

مثلن همسرت نداند ولی همه ی دوستانت بدانند!

از کجای این یواشکی می شود مرز آن چیزی که نباید یواشکی باشد؟ چه کسی این مرز را تعیین می کند؟ صاحب یواشکی یا کسی که چیزی از او پنهان شده؟

چرا بعضی ها این یواشکی هایشان را به اسم درددل برای برخی دیگر که حتی ربطی به ماجرا ندارند می گویند؟ ولی برخی از یواشکی هایشان مثل گنج محافظت می کنند؟ چرا وقتی یکی از یواشکی خودش سرریز می شود و به یکی دیگر می گوید، یکی دیگر پیدا می شود که خودش را صاحب یواشکی می داند و گله می کند که چرا به او گفته نشده؟

اینها قانون دارد؟ قراردادی ست؟ هر رابطه ای تا کجای مرز یک یواشکی پیش می رود؟ چرا در رابطه های نزدیک یواشکی ایجاد می شود؟ این حق هر کسی نیست که در نزدیک ترین رابطه اش هم حوزه ی شخصی ای برای خودش نگه دارد؟

پ.ن: خیلی بد است که آدم جایی که باید مشورت کند، تنها تصمیم بگیرد و جایی که باید تنها کار کند مشورت کند و در همه حال مدعی باشد که حق با اوست!

   + مائده ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
    پيام هاي ديگران ()