عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

طوفان بی سبب

با همه آرامش ظاهری این روزهایش تلاطم در زندگیش موج می زند! در روح زندگیش!!

بی خوابی های تا نیمه شب ، بدخوابی های تا اذان صبح، بیداری تا طلوع، دلشوره های همیشه و همیشه!

این هم مرحله ایست که گذر خواهد کرد! فقط کاش این بی برنامگی و بلاتکلیفی زودتر تمام شود!

   + مائده ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

کاش برف بیاید

یک بار که حرف می زدیم گقته بودم به نظرم بچه های ما و خود ما حد پایه ای از استرس را یدک می کشیم!

امروز قبل از امتحان ارتو عملی 4 ، داشتیم درس می خواندیم که سرش را بالا آورد و بی هوا گفت : یادت هست این را گفتی، دقیقن همین جوری ست!

نزدیک آخر ترم همیشه شلوغی و اضطراب آدم زیاد می شود! حتی اگر 3 تا امتحان عملی و 2 تا نظری داشته باشد!با این اوضاع، نیامدن بیمار و سخت گیری های عجیب برخی اساتید و از همه بدتر ترم آخری شدن را هم حساب کنید!

آش پخته شده، یک وجبی روغن پیدا می کند!

پ.ن:وبلاگی را می خواندم! نمی دانم لینکش از کجا پیدا شد! چیزی شبیه اعترافات حوا! نوشته های یک دانشجوی پزشکی شهرستانی در تهران! بی نظیر بود در بیان خیلی از چیزهایی که گاهی آدمی به سبب شناس بودن وبلاگش نمی تواند بنویسد!

پ.ن: خسته شده! زندگی برایش معنی ندارد! از امتحانات سخت قبل علوم پایه و اینکه تغییراتی را که می خواهد نمی تواند ایجاد کند ناراحت بود!

پ.ن: تربیت بدنی 2 را مجبور شدیم غیر بومی بگیریم!!! یعنی دانشگاه تهران! آخر عمری باید برویم مهمان شویم و فرم مهمان تکدرس بگیریم!

پ.ن: شعری می خواستم بنویسم که یادم نمی آید! مضمونش: کاش خدا که این قدر خوب است، کاری کند که زمانه هم با ما خوب شود!!

پ.ن: برای همایش رادیولوژی یک پوستر آماده کنم! کارهایی هم هست! موفق می شویم!!!!!!

پ.ن: بدبخت نباشیم!!!

پ.ن: مینا بانو شاهکار کردی دختر!

   + مائده ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

 

از لحظه های تشنگی و اضطراب گفت

از مشک های خالی و بحران آب گفت

از سور سر به نیزه سواران ماندنی

زیر نگاه شعله ور آفتاب گفت

از دفتر حکایت دلشوره ی زمین

از مشق های خط خطی انتخاب گفت

مردی در اوج فاجعه با خون وضو گرفت

روشن ترین سلام خدا را جواب گفت

آن روز تشنگی جگرش را کباب کرد

یک مشک تشنه درد دلش را به آب گفت

ناصر حامدی

پ.ن:

١.لحظه ای در لحظه ای تامل کنید!

٢. و راه عشق تنها راه ابراز دلیل این شد!

   + مائده ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

 

می گفت بیشتر ازحد امروزم رو برنامه ریزی نمی کنم که اگه مُردم فسفرها رو اصراف نکرده باشم! شوخی می کرد! ولی بعدن که حرف زدیم با اینکه کارهاشو داشت انجام می داد و خروجی هاش شاید به اندازه قبل بود، گفت: هدف خاصی از این کارها نداره! همشون رو انجام می ده ولی نمی خواد به چیزی برسه با انجامشون!

اگه نرسه به چیزی که می خواد چقدر ناراحت می شه؟به اندازه یه روزی که برنامه شو ریخته بود؟

پ.ن: نمی دونم وقتی یکی می گه چرا بلا سرمون میارن چرا همه با حس نصیحتشون گل می کنه یا کلن می رن توی ژانر پدربزرگی!

   + مائده ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()