عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

تسنيم!

چند روزه؟ نمی دونم!!!! ولی یه هفته میشه! به قول زهرا دپ می زنم!
خنگ هم شدم! خیلی! نه درس می فهمم !نه نت! نه ....
حوصله ندارم! امروز قیافم دیگه اون قدر زار بود که از 6 فرسخی هم می شد فهمید که یه چیزی می لنگه!
نمی دونم چی کمه و چی شده! ولی یه چیزی کمه!
خیلی هم جای خالیش تابلو شده این روزا! یه اتفاق لازمه! زینب ظهر که گفتم: یه اتفاق لازمه!
یهو یاد اون متن افتادم که آخرش رو می خوند:کاش یه حادثه ای!‌ یه اتفاق نویی مرهم این زخمای قدیمی بشه! ... کاش یه بهار! ... کاش تو!


بعد التحریر:
الان یه کم آروم شدم که بنویسم! نذر داشتم!‌تمام اون آقای ندیده ام نذر بود برای تسنیم!
کسی نمی دونست حتی زینب!
من نذر کرده بودم!
و حالا...
خودم هم وقتی بنفشه ی رافعی عزیز گفت که اون پاکت زرد داره چشمک می زنه!‌گفتم خوش به حال صاحبش! می ره مکه!
و چند ثانیه بعد توی سجده ی شکر داشتم گریه می کردم!
از همه ی دوستای خوبم ممنونم که زنگ زدن و اس ام اس زدن و تبریک گفتن!
از داداشی خوبم که اولین کسی بود که اومد آرومم کنه! و مامان بابام که به محض اومدن به خونه یه جشن کوچولو ترتیب دادن!
از پریسا ممنونم که بیشتر از من گریه می کرد!می گفت: مائده نمی دونی چه تلی از نامه اینجا بود و نامه ی تو رو بیرون کشیدن!می گفت خدا دوست داره! زیاد!(امیدوارم!)

ممنونم از همه بچه هایی که به محض شنیدن اس ام اس زده بودن یا زنگ زدن! از مهدیه ی کرمانشاه عزیزم!‌عطیه!‌ارکیده!‌نیلوفر! نفیسه پایدار! زهرا کزازی که اولین تبریک اینترنتی را گذاشت!‌زهرا رمضانپور ! سحر تفرشی! ندا اظهری!‌دلارام محرمی!مینا زارعیان! نفیسه شهروی!آرزو میرابی!زینب فراهانیان!و یار بی گاه همیشه:زینب!
اون وسطا خانم دوستی هم تبریک گفتن:ممنون!

و من هم تبریک می گم: به مرضیه ی عزیز! اون بار که توی نشانی وبلاگ مخصوص تسنیمشو معرفی کرد و اون بار که سعید پورمحمودی توی سفید مثل شب وبلاگشو معرفی کرد دعا کردم که حتما برنده شه!
خوشحالم هم سفر عزیزم!مبارکت باشه!
دعا کنین که لایق این زیارت بشم و باشم!

همین سر ظهری جلوی بخش ارتودنسی به کستهای زینب نگاه می کردم که گفتم زینب یه اتفاق لازمه! اتفاق لازم بود!‌دیدی لازم بود!خدا هم می دونست لازمه!
خدایا ممنونم!به قول زهرا تمیمی: ما مخلص
یم!
نذر کرده بودم برای تسنیم ! که اگه شد و حج برنده شدم برم حرم صاحب سلام!‌مشهد!
۱۰ آذر ساعت ۱۷:۴۰ یه قطار می ره مشهد و فعلا یه بلیطش به اسم منه!


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا!


در همین راستا:
گزارش ارکیده گلم!

گزارش مرضیه عزیز!

گزارش عطیه جان!

   + مائده ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

از مهمونی رفتن متنفرم!
توو  کل فامیل دو طرف، شاید خونه ی دو سه نفر باشه که بدم نیاد برم! و تو دوستان تقریبا کسی نیست که استقبال کنم از مهمونی رفتن به خونه شون!

توی این 5 سالی که رفتم دانشگاه کلن 4 تا مهمونی رفتم! نه اینکه رابطه م با بچه ها کم باشه، ولی از مهمونی رفتن خوشم نمی یاد!

یه بارش که شیراز بود هم به خاطر زینب رفتم که تنها نباشه! می خواستم هتل بمونم تا بچه ها از خونه ی دوست شیرازیمون برگردن! ولی به اصرار زینب رفتم!
دفعه های دیگه هم زودتر از همه برگشتم و دیرتر از همه رفتم!
حالا امشب ....

سجاد مشهد رفته! محدثه هم رفته فشم! و من فشم نرفتم! چون حوصله نداشتم.از بودن در جمع آدمهایی که می رفتند فشم خسته می شدم و کلافه، نرفتم! نقطه ی مشترکی نداشتیم برای با هم بودن!
یکی از دوستان مادر همه را دعوت کرده بود به خانه شان! و مادر اصرار داشت که بروم!
بحث کردیم! من گفتم که در آن جمع نه آدمی هم سن من هست و نه هم صحبت من! ولی قانع نشد! می گفت دوستش ناراحت می شود!
خب اگر حوصله داشتم که می رفتم فشم! آن هم با آن همه اصرار زهرا! آن همه اس ام اس !
ناراحت شد و رفت!
تمام هفته کلی آدم می بینی که بی هیچ ربط معقولی هم دیگر را تحمل می کنیم، خب یک آخر هفته این طوری نباشد مگر چه می شود!نمی دانم چه اصراریست که هر بار سر نرفتن به یک مهمانی این همه بحث دربگیرد!
قبول،این که من با آدمهای دیگر کنار نمی آیم، ضعف من است! ولی من همینم بابا! چرا باید آدم 24 ساعت خودش را عذاب بدهد! کم بدبختی و سیاه فکری نداریم تو زندگیمون! این ها هم بخواهد اضافه شود که دیگر می شود هیهات!

   + مائده ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

ياد بود نه!‌ياد هست!

امروز مراسمی داشتیم در دانشکده : یادبود دکتر دربندی.و من که بی هوا درست ۱۵ دقیقه قبلش مجری شدم!‌این متن را هم در آن میانه خواندم.به یاد دکتر دربندی:

وقتی خبر را گرفتم دیروقت بود.حدود 11 شب!به هر کس که توانستم تلفنی و با sms خبر دادم.
فردایش یکی از فارغ التحصیل های دانشکده جواب داده بود: بگو sms  دیشب دروغ بوده!
کاش دروغ بود که ما به مراسم تشییع پیکر استادی رفتیم که خانواده اش و خودش
ساده بوند و آرام.
سخت بود که اولین بار پس از کسب درجه ی دانشیاری، استادت با آمبولانس بهشت زهرا وارد دانشکده شود.
سخت بود بالای سر کسی زیارت وارث بخوانی که همیشه در حال درس دادن بالای سرت می آمده!
سخت بود بدانی که دیگر هیچ پژویی با آن صندلی بچه وارد حیاط دانشکده نخواهد شد.سخت بود روی پیکر کسی که دوستش داشته ای و مهربان و مادرانه استادت بوده خاک بریزند و تو فقط نگاه کنی و فقط نگاه کنی! و دختر بزرگش بی صدا جلوی تو گریه کند و گریه کند و تو فقط با اشکهایت هم دردی کنی! باز هم بی صدا!
سخت بود که همین هفته ی پیش در کنار حرم امام رضا برای شفایش زیارت عاشورا خوانده باشی و حالا....
سخت بود که به یاد ندای ندای 4 ساله اش، روضه حضرت زینب بخوانند!
سخت بود که با تمام وجودت لمس کنی که دیگر دکتر دربندی هرگز صدایت نخواهد کرد.دیگر نخواهد گفت:"دخترم بیا ببینم چی کار داری؟!!"
کاش دروغ بود! اصلا چرا این ساعت لعنتی زنگ نمی زند تا من بیدار شوم و ببینم همه ی اینها یک خواب بوده و کلاس تشخیص راس ساعت 7:30 شروع می شود . استاد قبل از همه ی ما سر کلاس حاضر شده!
.

.

.

.
حتی با تمام ایمانمان به مصلحت خواهی پروردگار، تلخ ترین راست دنیا همین است که : وعده ی دیدار ما با خانم دکتر دربندی، دیگر فقط قطعه ی 218 بهشت زهرا خواهد بود.
به یادش فاتحه ای بخوانیم.بسم الله الرحمن الرحیم....

   + مائده ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

او هم رفت!

روز اولی که امد سر کلاس، روسری سرش بود، برخلاف بقیه ی اساتید که با مقنعه می آمدند! همین باعث شد توجهم جلب بشه! زبان تخصصی درس می داد! مهربان و سختگیر و منضبط!
یکی دوباری که خیلی شلوغ کردم سر کلاسش، حتی چپ چپ هم نگاهم نکرد! می گفت و می خندید! ولی وقتی جدی بود شوخی نباید می کردی! درس زبان کاری نداشت با 20 تمام شد!
استاد درس تشخیص بیماریهای دهان و دندان بود.می گفتن خیلی سخت امتحان می گیرد! به خاطر همین سر تشخیص 1 خیلی خوب خواندم! از ده نمره اش 9.5 گرفتم! خودش بهم گفت کسی تا حالا از من این قدر نمره نگرفته!
مهربان بود! حتی وقتی ما توی کارهامون کوتاهی می کردیم یا من که یه روز درمیون وسط بخش جیم می شدم! اول می گفت از نمرت کم می کنم ولی هیچ وقت این کار را نمی کرد!
داشتیم با هم روی یه کتاب کار می کردیم! بیشتر از نصفش آماده شده بود!
آخرین روزی که دیدمش داشتم درباره تاریخ امتحان تشخیص عملی 2 سوال کردم!
روز امتحان نیومد.گفتند یه هفته نمی یاد ولی دیگه نیومد! نه خودش اومد و نه اجازه داد ما بریم دیدنش!
می گفتن سرطان معده آدمو زود می اندازه!
دیروز تو سایت دانشگاه چرخ می زدم! به تاریخ 5 آبان براش تبریک زده بودن به دلیل:
ارتقاء دکتر آذر دربندی را از درجه ی استادیاری به دانشیاری
و حالا یازده شب است و اس ام اسی آمده که خبر می دهد دیگر استادتان به کلاس نخواهد آمد!
حالا نه فقط 8 آبان که 18 آبان هم تاریخ دردناکی ست برای من! و برای خیلی از دوستان و همکاران و دانشجویانش!

 


   + مائده ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

پيام خصوصی!

حالا دوباره  اون شده یه مهمون
میون چشمک ستاره بارون

دستای آسمون شده یه آغوش
ولی زمین نمی کنه فراموش
شعراشو هیچ لحظه ی این روزگار
جوونه می زنه به یادش بهار

نمی دونم سه شنبه ها پس چرا؟
باز شدن برای من معما
سه شنبه ی تب زده ی فاصله
سر اومد از دست تو این حوصله

باز، تو یاد
آور غربت شدی
باز، تو فاعل واسه ی تب شدی!
سه شنبه انگار از تموم عالم
طلب داره اشک زیاد و ماتم

برو سه شنبه ی سیاه تقویم
شدیم جلوی تو دوباره تسلیم
این دفعه تو یه پادشا رو بردی
قیصر حرافا و گلارو بردی

سه شنبه بغض امونمو بریده
بی رحم تر از تو زمونه ندیده
سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه چرا این همه فاصله!

این شعر را در مشق نام لیلی گذاشته بودم!
فردایش کامنتی برایم گذاشته شده بود؛ خصوصی!
حرمت خصوصی بودنش را می شکنم و اینجا می گذارمش! تا شاید به کمک و راهنمایی دوستان ارتباط میان نهاد و گزاره هایش را بفهمم:
رهگذر:
نمي فهمم  كه چطور  مي شه  كسي  تولستوي  بخونه

و   اينقدر  دين و مذهب و انتظار  در  او  پررنگ  باشه.مطمئني  ريا  نيست. (ارتباط این دو را نمی فهمم!هر چند به گمانم نویسنده این نظر باید از قدیم خواننده آن وبلاگ باشد که تمام پستهای انتظار را خوانده و آن پستی که نوشته ام : اين روزهايم با حسين پناهي و لئوتولستوي و بيشتر از اينها حتي در پارک ارم! با بيژن مفيد مي گذرد )

 اين  دين  لعنتي  فقط  به  در د  آدم هاي  ضعيف  مي خوره و بس.(خیلی هم موافق نیستم)

 و دكتر شريعتي  مردي كه  در  نوشنه  هايش  فقط  تناقض  به  چشم مي خورد. (نادیده می گیرم! احتمالاً شعور نویسنده به خیلی چیزها قد نمی داده! و سایرین را هم در حد خود فرض کرده! یادم هست در اصول نوشتن برایمان تکرار می کردند که اگر می خواهید مخاطب را حفظ کنید شعور شنونده را بالا فرض کنید!)
 خوب  بود  وقتي  مي كذاشتيد  و كمي اين آش  ايدئولوژي را  مرتب  مي كردي.

(دوستی دارم که همیشه به او می گویم کشته مرده ی اعتماد به نفس زیادش هستم! این بار این را به این رهگذر هم می گویم! اگر کسی آن قدر آشنا به مسائلی نباشد و نظم موجود را نفهمد، دلیل بر نبود نظم نیست!البته این از بسته نگری ما ناشی می شود که آدمها باید عین ما ببینند و بشنوند و عکس العمل داشته باشند تا بگوییم در صراط مستقیم هستند!
اعتماد به نفس زیاد باعث می شود آدم نعوذ بالله خود را هم ردیف خدا بداند و راحت حکم دهد که آهای تو که از خط کش من بیرون زدی، حتما خدا را تکفیر کرده ای !
 بارها و بارها در شرایط مختلف گفته ام که ما حتی حق نداریم به آدمها برای تفاوتشان با خودمان گیر بدهیم! اگر جایی قانون مصوب انسانی دارد که هیچ! باید رعایتش کرد چون قانون است و سرپیچی از آن عامل هرج و مرج.
 ولی جایی که خدا هست و تا روز قیامت مهلت داده، به گمانم صلاحیت او بیشتر است تا ما! خودش برای طرز فکر کردن آدمها به حسابشان رسیدگی می کند! به گمانم!
هنوز هم قانونی برای طرز فکر از سوی شارع مقدس و مجلس و نیروهای اجرایی و انتظامی گذاشته نشده! پس تو را به خدا به کسی نگوییم چون متفاوت از ما فکر می کنی در اشتباهی!)


این را نه فقط برای خودم و این رهگذر که برای تمام آنهایی که بارها سر این مسئله بحث کرده ایم می نویسم! دست آخر که بحث به جایی نمی رسد صاف صاف تو چشم آدم زل می زنند و می گویند: از تو انتظار نمی رفتا!

   + مائده ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

وقتی یه نفر جو گیر می شه

با اینکه هنوز عزادار رفتن قیصر امین پورم! و با اینکه امروز نتوانستم به خاطر این بخش لعنتی به مراسمش برسم,و با اینکه امروز بغض نمی گذاشت راحت حرف بزنم و دو سه باری وسط کار رفتم آب بخورم وهوای تازه نفس بکشم.... مجبورم یه چیزی بنویسم!
یه به قول خودش بچه بسیجی دو سه باری با من بحث کرده بود!
و امشب هم!
برداشت من از شخصیت این آدم،‌این بود:
از بچه های دانشگاه شهید چمران اهوازه!‌به مدد نمی دونم چی(حتی ممکنه کفایت) به سمت مشاور جوان استانداری خوزستان رسیده بود!(آخی فکر می کرد چه کار مهمی انجام می ده.نمی دونست آدم بزرگای سیاسی هم کاره ای نیستن چه برسه به اون!) و جالب ترین نکته حین بحث بود!
من خیلی روان شناسی بلد نیستم!
جز اون دو واحدی که تا حالا پاس کردم! و واحد بیماریهای روانی که دارم پاس می کنم! و چند تا کتابی که خوندم!
ولی یه تجربه ی خوب دارم! اکثر مردم زمانی به پزشک مراجعه می کنن که مشکل دارن! و دقیقا در همین زمان به شدت آسیب پذیر هستن!‌به همین دلیل همه ی درسها و اساتید ما اولین چیزی را که بهمون یاد دن و ما باید اجرا کنیم، مدیریت افراد مضطرب و گاها نا بسامانه! در مورد لحن صحبت، نحوه نگاه کردن، نحوه حرف زدن و همه ی این چیزا بحث می کنیم و اجراشون می کنیم!
ولی آخرین تبصره ی این طرح درمان اینه که اگه بیمار نتونست به خودش مسلط بشه و همکاری نکرد باز هم شما موظفین اون رو manage  کنین! پس یا دعواش کنین یا تهدید! تا جواب بگیرین!
و همه اینا برای رفع مشکل خود بیماره!نه برای من!‌
من برداشتم ابتدا این بود که با یه آدم نرمال برخورد می کنم!‌هر چند آدم نرمال در واقع وجود نداره یا اگه وجود دشته باشه به قول استادمون یه فرد عادی و گاهن بدون ویژگی خاصه!(از نظر موفقیت) ولی وقتی این آدم دید من برای اون چیزایی که می گه، ارزش اهمیت قائل نیستم یهو جبهه شو عوض کرد!
مثلن همین استانداری و اینکه جز جمعیت هزاران نفری مشاوران جوان دولته! خوب این برای من خیلی هم امتیاز نبود! چون سابقه ی اولین مشاوران دکتر احمدی نژاد رو تو خانواده ی درجه یک داشتیم و به نظرم خیلی کار ویژه ای نبود!
یا سابقه ی فعالیت توی نشریات کیهان! که من  به سبب نوع برخورد گاهن نامناسب این نشریه با مسائل اصلن از آدمهای تابعه ی اون خوشم نمی یاد!
یا سابقه ی بسیج دانشجویی این آدم! خوب من هم این سابقه را دارم و به نظرم اگر جایی باید کاری بشه، باید بشه! این دیگه افتخار نیست!
اما یه مسئله ای وجود داشت، و اینکه من در مورد آدمها نظر تام نمی دم! اینکه کسی حرفی بزنه و من با اون حرف تکفیر یا تقدیرش مطلق از اون فرد انجام بدم، امکان نداره!
چون در عین حال که می شه فعل اون رو رد یا تایید کرد میشه به دلایل مختلف این اتفاق فکر کرد!
من این رو تو رشتم یاد گرفتم که هیچ وقت نباید گفت صد در صد!
بحث ما در مورد حزب کارگزاران جدی شد! و اون آدم به برخی از اعضای اون حزب توهین کرد!
و من وقتی ازش خواستم این کار رو نکنه، گفت تو داری حرفا و اعمال خلاف شرع!!! اونها رو که حتی اونها رو مستحق اعدام !!!می کنه تایید می کنی!!!
بعد شروع کردم براش توضیح دادم که ببین من با خانواده ی خیلی از این آدمهایی که تو داری به این راحتی فحششون می دی آشنایی دارم!و دوست ندارم پشت سر پدر یا همسر دوستانم تو این جوری حرف بزنی! انتقاد جای خودش ولی نسبت کافر و مشرک و محارب دادن در صلاحیت تو نیست!
از اینجا جوش آورد که تو مدافع آدمهای ضد اسلامی!
منم دیدم جنبه نداره برای بحث شروع کردم به اذیت! این یه تیکه کاملن از سر بدجنسی بود!
یه کاری می کردم که حرص بخوره! آخرش هم برگشت گفت تو منافقی! و خدا منافقین رو لعنت می کنه!
اینجا نقطه ی برتری بود!
و من هم احساس کردم الان وقتشه که آخرین حرفمو بزنم! گفتم خدا اسلام رو از دست احمق ها حفظ کنه!
آتیش گرفت و من این ور کلی خندیدم!(حس شیطانی من گل کرده بود خب!!)
نکته ی جالب بحث این بود که به من گفت تو باید به عنوان بسیجی از کیهان و یالثارات خط بگیری!!!!(نمی دونم چرا آدمها برای عقل خودشون ارزش قائل نیستن!)
بعد حرف قبول مطلق حرف کسی شد و من گفتم تو کل مملکت یه نفر بیشتر قابلیت این رو نداره که حرفش رو مطلق قبول کنی!‌گفت این حرف آدمهای چپیه! نمی دونم اگه قبول ولایت مطلقه خوبه چرا به آدمهایی دشمنشون بود نسبتش اد!
راستی کاشکی بسیج یه دستور العملی داشت که به اسمش کج فهمی آدمها توجیه نشه! از این گزاره بدم می یاد: ما به عنوان بجه بسیجی! بابا اگه هر کی کل عقایدشو بذاره به پای بسیج که شیرازه اش در میره!
بدم میاد که ما چون یکی خوبه بگیم خداس و بگیم همه کاراش درسته! نه بابا آدمها سوتی می دن! جالب تر اینه که این آدمها سوتی فرد مقبولشونو کاملن توجیه می کنن! تازه اونو عین موفقیت می دونن!

به این بنده خدا هم گفتم دنیا سیاه وسفید نیست! اگه یاد گرفتی خاکستری ببینی برنده شدی!
امروز هم استاد درس بیماریهای روانیمون گفت: آدمهایی که فکر می کنن یه نفر که خوبه همیشه خوبه ، اگه اون یه کاری بکنه که نتونن توجیهش کنن، داغون می شن!
این جور آدمهاpersonality disorder  دارن!!!

   + مائده ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()

مسافر

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟مجال کو! شیرین من برای غزل شور و حال کو؟!

.

.

.

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم، چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم... دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است... درد حرف نيست، درد، نام ديگر من است. من چگونه خويش را صدا كنم...
و حال درد قيصر را صدا زده است. هم او كه حرف اول اسمش حرف عشق بود.

نمی دونم چی بگم! هنوز شکه ام! هنوز باورم نمی شه! دلم برای همه ی کتابایی که هدیه دادم و روش نوشته بود:قیصر امین پور تنگ شده!
دلم برای همه ی گریه ها، همه دستور زبانها! همه آفتاب گردانها و همه آینه های ناگهان تنگ شده!‌باز هم خودش از مرگ می گوید:ما در تمام عمر تو را در نمي يابيم اما تو ناگهان همه را در مي يابي!

هنوز دامنه دارد...هنوز هم که هنوز است، درد، دامنه دارد!

.

.

.

سطح تمام آینه ها امروز خاکستری ست! تصویر روبروی من انگار من نیست!
تصویر دیگری ست!

.

.

.

تو آن همیشه ای که خدا را به تو سوگند می دهم!

.

.

.

و قاف حرف آخر عشق است!
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود!

.

.

.

من، بی نام تو یک لحظه احتمال حضور ندارم!
من بی نام تو ناگزیر تو می میرم!

.

.

.

دلم برای همیشه تنگ خواهد ماند برای این کلمات! برای کلماتی که هنرمندانه به قلم قیصر امین پور پشت هم قرار می گرفتند!

مي خوام برم گريه هامو نبينين
با حرفاتون شاديامو نگيرين
مي خوام برم به ديدن آسمون
برم كنار قطره هاي بارون
مي خوام برم راه منو نبندين
به لحظه هاي زرد من نخندين
بايد برم تا پرهامو نچيدين
زندگيمو توي قفس نديدين
خسته شدم از اين همه حماقت
نمونده حتي يه دقيقه طاقت
چه فرقي مي كنه روزه يا شبه
چه فرقي مي كنه چشه يا لبه
ماه و سالم اومدنش مهم نيست
بودنش و نبودنش مهم نيست
فقط مي خوام برم از اين شلوغي
از اين همه گريه هاي دروغي
مي خوام برم سد قدمهام نشين
براي خنده هام نذارين كمين
مهلت من تموم شده بفهمين
دنبال يك آدم نو بگردين!

5 آبان 86

   + مائده ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()