عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

نمي دونم چرا هميشه ما آدمها عادت داريم حكم كلي بديم!
مثلا وقتي از يك بازيگر يا يك مجري خوشمون مياد اغلب به صورت ذهني يك شخصيتي ازش مي سازيم و اونو خيلي سريع الگو قرار مي ديم و طبق روال معمول ايراني ها به همين راحتي هم حاضر به پذيرش ايرادهاي اون نيستيم!

البته هميشه موارد استثنا اون هم به تعداد كاملن اندك يافت مي شن! كه هر جور شده ته و توي قضيه رو در ميارن بعد تصميم مي گيرن كه در مورد آدمها چه جوري فكر كنن!

حالا بيايم به افراد ديگه اي هم بپردازيم!‏ گاهي اوقات ما براي عده اي هاله اي از تقدس مي كشيم كه تا حدودي به جاست و بعد از آن بي جا!
بعد هر كي در چارچوب اون هاله رفتار نكنه مي گيم واي واي! بابا واقع نگري كجا رفته!

من تو اين مدت تجربه ي جديدي در اين باره داشتم!
جانبازاي ما كه توي آسايشگاهاي مختلف هستن، از جمله آسايشگاه اعصاب و روان!
من و همه دوستانم معتقديم كه اين عزيزان جايگاهشون قابل وصف نيست! اين حرف اصلن معني شعاري نداره!چون فكر مي كنم گروهي كه باهاشون كار كردم تو همين 3 -4 ماه اينو ثابت كردن!
ولي باور كنيم كه اين گروه از تمام قشرهاي مردمن! يعني بودن! يعني اون موقع طبق وظيفه رفتن جبهه! در كمال شجاعت! ولي اين دليل بر اين نيست كه حالا بايد در محيطي روحاني با اونا برخورد كنيم!

ممكنه خيليهاشون اهل موسيقي ای بوده باشن كه خيلي از مذهبيون قبولش ندارن! و مي گن غناست! ولي اونا اهلش بودن! و حالا به دليل جانباز بودن در آسايشگاه هستن!  خوب اگه ما بخواهيم بهشون بگيم نه بايد فقط موسيقي كاملن آروم تاييد شده توسط كليه ي علما رو گوش بدين كه نمي شه!
خوب شايد نخوان!
ولي يادمون باشه كه اگه قراره كاري براشون انجام بديم كه خوشحال بشن و شاد،‏مي تونيم از يه گروه موسيقي بخواهيم كه برنامه اي كاملن در چارچوب وزارت ارشاد براشون اجرا كنه!
ولي به خدا اين برنامه شرعن ايرادي نداره!
ما مُرديم تا اينو به خيلي ها بگيم!كه هنوز هم به خاطر اجرا شدن موسيقي در برنامه اي براي اين گروه با ما چپ افتادن!

همين ماجرا در مورد خيلي گروهاي ديگه هم تو جامعه صدق مي كنه! بيايم به خاطر حفظ ارزشهايي كه خيلي ها بهش معتقدن كارهاي غير عقلايي نكنيم!

و يه جور وانمود نكنيم كه هر كي مثل ما فكر نكرد خارج از دينه و به ارزشهاي نظام اهميت نمي ده!

(اعلام می کنم که خودمو واسه  کلی برخورد رادیکالی آماده کردم! پیرو پست قبل گوش می دم و جواب نمی دم مگه احساس کنم فرجی تو جواب دادن هست!)

   + مائده ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

وسط!

مي دونم اين پست عجيب مي شه و طولاني!
مي دونم خيليهايي كه فكر هم نمي كردم اينجا رو مي خونن!
ولي با اين وجود مي نويسم!
قديم تر ها بچه بودم كه خواندم دكتر شريعتي را در ايران به بي ديني(يا شيعه نبودن) محكوم كرده بودند و در عربستان به خاطر علي پرستي محكوم!شايد آنروز ها درست نفهميدم! آخه از يك بچه ي 12 ساله ي دوم راهنمايي انتظار نمي ره خيلي از اين چيزها حاليش بشه!
ولي حالا مي فهمم! شايد به كمال نمي فهمم ولي پرت نيستم!
قصدم اصلا مقايسه نيست! من كجا و آن بزرگ مرد و مشكلاتش كجا!
ولي حالا دو سه سالي مي شه كه در بين گروهي از ياران قديم كه حالا دورتر ايستاده اند به دوري از آنچه آن ايام با هم داشتيم متهم مي شوم و در بين گروهي ديگر از دوستان به سختگيري بيش از حد!
حس جالبيست!
به هيچ كدام از دو گروه هم نمي تواني توضيحي بدهي!
در هر گروه طلايه دار گروه ديگر محسوب مي شوي و همه جا بايد جواب پس بدهي براي كرده ها و گفته هاي ديگران!!
يادم هست عده اي دانشجو در برابر مسئولي زبان به انتقاد گشاده بودند و بد گله كرده بودند!‏لحن بد! كلمات نامناسب و ...هر چند مي شد،همان حرفهاي نيمه حق را با زباني نرم تر گفت!
فردايش شايد به 10 نفري جواب پس دادم كه چرا چنين گفته اند! حالا هي بگو: «منو سنن!» ولي كو گوش شنوا!
یک بار هم عده ای فرم شكني كرده بودند!‏البته به عقيده ي گروهي -شايد متعصب- نباید چنین می گفتند!و باز من مورد سوال بودم! این بار از طرف صد نفر!

می دونم که هر دو گروه از سر نگرانی خطابم قرار می دهند(خدا کند همه شان همین طوری باشند!)
ولی...
نمي دونم اصلن راه حل داره يا نه! يا عاديه! اصلن نمي دونم بهش چي مي گن! ولي گاهي اين نوع برخوردهاي عجيب از هر دو طرف اذيتم مي كنه!

یکی دو هفته پیش کسی که هم سن و سال خودمه مادرانه آنچنان نصیحت می کرد که نگو!
نمی گم نقد و نصیحت را  نمی پذیرم ولی نه از هر کسی و به هر زبانی!
از کسی که فوقش دو سال از من بزرگتر است و در کمال ادب (و تواضع)می گویم نصف تجربه ی مرا ندارد نمی توانم بپذیرم: می دونی می خوام تجربمو بهت بگم که ......!!!!!!!!!
یکی نیست بگوید آخه تو که داری منو از آتیش نهی می کنی اصلا دستت به کبریت بی خطر خورده یا نه!!
ولی نقد رو و نصیحتو از آدم توی گود دو دستی می گیرم! چون به نظرم ميانه ي پشت بوم بهترين جا براي ايستادنه!
همين!

   + مائده ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

فکر می کنيم!

پدر یکی از دوستان من فوت کردن.برای شادی روحشون صلواتی بفرستین!

*هر چند هنوز دقیقا نمی تونم بگم می خوام چی کار کنم،ولی خیلی گیج نمی زنم! یعنی می دونم یه کارایی رو نمی کنم!

اما گفتن این حرفا و دلیلها اون هم برای کسانی که محیط درس و رشته ی تو رو اصلا نمی شناسن، سخته!

این که می گم اصلن، به معنای توهین نیست! آدمها یه چیزایی رو از دور می بینن، ولی دور و نزدیک ماجرا خیلی فرق داره!

*استادی داریم که همیشه سرکلاس می گه حتی پزشکها هم نمی فهمند که دندون پزشکا چی کار می کنن! چه برسه به مردم عادی!

خیلی راست می گه! حالا فک کن تو بخوای برای کسایی که نمی دونن چه خبره توجیه کنی!یعنی توضیح بدی!

*یه استاد دیگه ای داریم که کلن معتقده من هدر رفتم! یعنی می گه تو باید همش بچسبی به تحقیقات علمی و بی خیال کارهای فرهنگی- اجتماعی بشی! با اینکه دل خوشی از من نداره یه جملش خیلی بهم چسبید!
 گفت: اگر انتخاب راه ادامه تحصیلت متفاوت بود موفق می شی! چون اولین هستی!
با اینکه این یه سیاسته ولی من قبولش دارم!


*حالا دارم فکر می کنم و مشورت تا تصمیمی بگیرم که نتیجه ی متفاوتی داشته باشه!

درسته که خوندن این رشته توی یه دانشگاه دولتی اونم توی تهران خیلی خوبه وبازم درسته که ادامه ی تحصیل تو همین رشته خیلی سخته ولی شدنیه! اگه من هم نرم اونجا خالی نمی مونه! یکی دیگه می ره ولی باید یه انتخابی کرد که فقط برای تو ایجاد شده باشه! فقط!


*زینب می گه 60% سخت گیریهامو قبول داره یعنی 60 درصد پیچیدگی های نگرشمو! ولی 40% رو نه!

زینب دختر عاقلیه ولی نمی گم اون 40% رو قبول دارم شاید فقط 10% مواردی رو که- به قول یه بنده خدایی -complex می بینم باید simple دید!


**بازم دنیا داره هم چنان می گذره! همین!

   + مائده ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

آخرين افطاری امسال!

عکسهای آخرین افطاری امسال با مهمونایی که برکت بودن و رحمت! ماه بودن و ما به میزبانی اونها افتخار می کردیم! آخه حیاتمون وامدار اونهاس!

تازه رسیدم خونه!

دانشگاه بودیم! انسیه و مریم که دیروز هم اونجا بودن!‌روز تعطیلم اونجا بودن!

فردا هم باید بریم دانشگاه! از ۶:۳۰ صبح! آخه دیرتر بریم برای نماز جمعه خیابونو می بندن و نمی تونیم ماشین ببریم!

فردا مهمون داریم! فک کنم ۱۷۰ نفر! حیاط رو میز چیدیم! یادم بمونه از پر و خالیش عکس می گیرم!

از صبح بریم ایشالا تا یک ساعت قبل اومدن مهمونای گلمون کاری نمونده!

خیلی دنبال یه نفر گشتم که مجری برنامه بشه! ولی نشد! خودم موندم و حوضم!می خواستم شکار لحظه ها باشم و عکس بندازم! وقت میشه ایشالا!

از افطار عکس می اندازم!

مهمونامون ۱۰۰ تا از جانبازای جنگ هستن و یه عده از اساتیدمون! و گروه موسیقی و بقیه مهمونامون!

دعا کنین همه چیز درست پیش بره!
از هفته ی دوم مرداد دنبال کاراش بودن بچه ها! خدا جونم کمک!

حتمن عکسارو می ذارم بعدن!
فقط نمی دونم کی بخوابم! تا بیایم از مراسم و سحری بخوریم و نماز بخونیم ساعت ۵ میشه! بخوابم دیگه پا نمی شم! قرار شد بیایم دانشکده و یه دو ساعتی ساعت بخوابیم و بعدش کارامونو شروع کنیم!

   + مائده ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

مهر/خواب/ کار/ خارج رفتن بعضی ها اونم از نوع آمريکا!

امسال هم پاییز اومد! و باز هم اول مهر!

نمی دونم بی سر و صدا یا پر سر و صدا! ولی اونقدر سریع که ....(البته ما امسال دیگه دانش آموز نداریم و همه دانشجو شدن!)

یهو سرم شلوغ شده اساسی!

امتحانا، بخشا، درسایی که تو این یه هفته و نیم دادن و هنوز نخوندم!

هر چی به آخر دوره دانشگاه نزدیک تر می شم، دلشورم بیشتر می شه! من واقعا سال پنجمی شدم! چقدر بچه های ورودی 78 دربدو ورود ما به دانشگاه بزرگ به نظر می آمدند! ولی حالا ما همان جاییم که آنها آن موقع!

دوباره به همون محل مشورت و فکر رسیدم برای آینده! در مورد آینده ی درس و زندگی حرفه ای!

در مورد خودم و اینکه الان کجام و کجا باید برسم هم فکر باید کرد!

یک قانون کلی:همیشه وقت کمه!  همون طور که درمان های ارتودنسی همیشه elective  هستن! (این یعنی صبح ارتو داشتیم!)


به زودی چند تا عکس خوب از مراسم افطاری دانشکده و جدید الورود ها می ذارم  تو عکسخونه!

برم بخوابم تا بیهوش نشدم! ماه رمضون ماهه و گل! ولی من فقط شبی 3 ساعت می تونم بخوابم!

هر چند دلم می خواست برم بگردم ببینم رسانه های ما بیشتر خالی بستن در مورد سفر رئیس جمهور محبوب!! یا رسانه های خارجی!

فردا می بینم! ولی همون یه ذره ای که گشتم بدترینش تیتر خبر فاکس نیوز بود: دیکتاتور کوچک و وحشی!

 

 

 

 

   + مائده ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()