عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

من خسته ام!

انگار خستگی قسم خورده که در من آشیانه کند! کاش می شد مثل خاک پای  چادرم آن را بتکانم!

تابستان هر سال تصمیم می گیرم که روزهایم جوری بگذرند که اول پاییز چیزی نمانده باشد از همه ی آنچه اذیتم می کند! هنوز تابستانم شروع نشده اتفاقات عین قطار ردیف می شوند!

23 تیر! 24 تیر! 27 تیر! 28 تیر!

سرم گیج می رود! امروز یک بار اگر پریسا نبود و بار دوم اگر درسا و پریسا نبودند ....

خواب از سرم پریده!

اشکهایم عین دانه های تسبیح یکی یکی می افتند! دل نازک شده ام! و زودرنج! عصبانی هم می شوم! به سرعت باد!

حتی در همین اتاق کوچک هم راه می روم و فکر می کنم آن قدر که از درد کف پاهایم، گذشت زمان را می فهمم!

.

.

.

 

ولی خدا را شکر! دنیا برقرار است و نفس ما در رفت و آمد!

   + مائده ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

گاهی یک شبه هر آنچه مدتها به آن معتقد بودی و خلافش را با تمام وجودت رد می کردی با خاک یکی می شود!

تمام آنچه اعتقادم را متزلزل می کرد را به یاد آوردم و اینکه چطور با صلابت ردشان می کردم!

حالا خودم هم نمی دانم چه باید بکنم! مدتی وقت لازم است! من زمان می خواهم تا دوباره همه چیز را در جایگاه مناسبی قرار دهم!

خدایا چپ چپ نگاهم نکن!‌ داری امتحان می گیری قبول! ولی یه جوری تقلب برسون!

   + مائده ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

تهران! شهر دوست داشتنی من!

سلام!

الان ۲ ساعته اومدیم ایران! اینکه آدمها فارسی حرف می زنن و مثل اشیاء عتیقه نگات نمی کنن از همه چی مهمتره! داشتم در بدو ورود به این فکر می کردم که چقدر کیف داره بگی ممنونم!

البته امروز تو فرودگاه بلگراد یه آقایی از نوع حجاب من فهمید ایرانی هستیم و اومد سراغمون! ایرانی بود ولی ساکن کویت و دانشجوی فوق لیسانس عمران در صربستان!
تا استانبول با هم بودیم. تو استانبول ایرانی زیاد بود! تو نمازخونه ی فرودگاه آشنا شدیم! دو تا خانواده که اتریش زندگی می کردن و حالا برمی گشتن تهران! و یک زوج مستند ساز از بچه های شبکه چهار! کلی با هم رفیق شدیم! مدیر مسئول مجله ی فیلم هم همسفر ما بود!

خوبیه فرودگاه ترکیه اینترنت وایرلس بود که باعث شد من کامنتای دوستان رو بخونم! شرمنده کردین!!

البته اگه دستم به مامان عطی برسه و اون ریحانه! چرا پری رو اذیت کردین؟!عجب امانت دارهایی هستین شماها!

در کل اینکه چون صربها در مواد غذایی خودکفا هستن اونجا خورد و خوراک ارزونه ولی ماشین و کرایه ماشین و اتوبوس و بنزین گرونه! یک ساعت و نیم فاصله ی بین ناوی ساد تا بلگراد ۵۰  یورو برامون دراومد! بنزین لیتری یک یورو! حالا هی غر بزنین!

درآمد مردم خیلی زیاد نیست! حقوق یک معلم ماهانه ۳۰۰ تا ۳۵۰ یورو!‌ فقط یه کم بیشتر از ایران و در عوض همه چیز گرانتر از ایران! البته اونجا هم وضع کارمندای رده پایین تا بالای شرکت نفتشون بهتر از بقیه س!!!! این یه اتفاق جهانیه!!

کلن تجربه ی خوبی بود! خدا بقیه رم بطلبه!!!

ما که نبودیم همه جا کلی تحول ایجاد شده که از ساعت ۹ به بعد از همش مطلع می شم! فعلن می خوام بخوابم که ۲۴ ساعته بیدارم! البته دو ساعت اون وسط تو این جابجایی ها دود شد رفت! یعنی ۲۲ ساعت!

من از همین حالا اعلام می کنم دلم برا همه تنگ شده! و برای دوستان نزدیکم بیشتر! چه در دانشگاه و در باشگاه رادیویی جوان!خدایا یک شنبه را هم بگذران تا با فراغ بال با هم باشیم!

   + مائده ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

آخرين روز در ناوی ساد!

امروز ۱۰ جولای

برعکس روزای قبل امروز هوا واقعن خنک بود!

امروز ساعت ۹:۳۰ رفتیم دانشکده پزشکی و از اونجا هر ۴ نفر با یه تاکسی رفتیم به ییلاقی که قرار بود!

تو راه خبرنگار مجله ی دانشکده شون اومد تو ماشین ما تا با من مصاحبه کنه! در مورد ایران و تحصیل در رشته های پزشکی و ...

در مورد اینکه آیا کار دیگه ای بجز درس خوندن هم می کنم هم پرسید و وقتی شنید من معلمم انگار شنیده آفتاب شبا تو آسمونه تعجب کرد!

اولین و مسخره ترین سوال همه اینه که: هوو واز صربیا؟! یا اینکه دید یو لایک صربیا؟

و اولین و مسخره ترین جواب ما هم اینه که: ایت واز سوو بیوتیفول!

بعدش هم می رسن به اینکه بازم میاین؟ و ما هم می گیم حتمن! و بعد سوالات جدی تر می شه!

اینجا هم سخت ترین درسای علوم پایه آناتومی و پاتولوژیه و همه معتقدن که هر چی از این دو تا درس لازمه رو بعدن می خونیم دوباره! ولی همه به اهمیتشون ایمان دارن!

امروز توی اون ییلاقی که سعی کرده بودن دکورش خیلی قدیمی باشه کلی اسب دیدیم! و بزرگترین اسب عمرم رو هم دیدم! حیف که نشد سوارش بشم! از آخرین اسب سواری من حدودن ۱.۵ سال می گذره!

کلی بارون اومد مثل دوش تو فیلما!دو دقیقه بارون و دو دقیقه هم آفتاب!

والیبال بازی کردیم! توی هر تیم کمتر دو نفری بودن که ملیتشون یکی باشه! فک کنین چی می شد!!

اون وسط یه عده هم فوتبال بازی کردن! یه لهستانی عشق فوتبال بود! محشر بازی می کرد! یه هندی هم خوب بازی می کرد!

ظهر وقتی خواستیم نماز بخونیم بساطی داشتیم! رفتیم توی سالن ورزش اونجا و نماز خواندیم!

و ناهار: اولین غذای گرم ما تو صربستان! ما ناهار ماهی خوردیم! یکی از هندی ها اصلن تعجب نکرد!ولی گفت که دوست مسلمونش تو هند اصلن به نخوردن گوشت غیر حلال معتقد نیست! ولی بقیه از تعجب شاخ درآورده بودن!! که ما گوشت نمی خوریم!

کلی سگ اونجا بود و من تمام مدت نگران بودم! به خاطر همین وقتی یکی از بچه های لهستانی خواست زودتر برگرده من و داداشی هم برگشتیم! جاتون خالی توی آنچنان ترافیکی گیر کردیم که نگو! می خواستن ما خیلی ترافیکای تهران یادمون نره! آخرش هم نفهمیدیم چرا ترافیک شده بود!

یه خانمی توی همکف اینجا ( خوابگاه دانشجویی که ما توش ساکنیم) سوپرمارکت داره و خیلی هم مهربونه! هر بار که ما می خوایم بریم بیرون میاد با ما احوال پرسی می کنه! جالب اینه که یه کلمه هم انگلیسی بلد نیس و باز هم این همه با ما صحبت می کنه! حتی یه بار که داداشی رفته بود نون و آبمیوه ازش بخره و من باهاش نبودم پرسیده بود مادام کجاس؟!! و برای اینکه داداشی منظورشو بفهمه ادای سرکردن روسری رو درآورده بود!!

این روزا دلم برای رادیو تلویزیون خودمون تنگ شده! اینجا یا نمی فهمیم بقیه چی می گن یا باید انگلیسی حرف بزنیم! داداشی یه وقتایی با منم انگلیسی حرف می زنه! به جاش یه بار جواب یکی رو فارسی داد!!

به امید خدا ما فردا صبح ساعت ۸ از اینجا می ریم بلگراد! احتمالن ۱۰ می رسیم و حدود ۱۳:۳۰ به طرف استانبول پرواز می کنیم! حدودا ساعت ۱۴ به وقت استانبول می رسیم اونجا! تا ساعت ۹ تو شهر می چرخیم! بالاخره باید برای چند نفری سوغاتی خرید! آخه اینجا هیچ چیزی نبود! و بعد هم ساعت ۳ صبح احتمالن می رسیم تهران!

پ.ن:

دیروز که گفتم موقع ارائه ی من داور دندانپزشکی نداشتن پس برنده شدن بی برنده شدن! از پنل ما یه پسر روس برنده شد!

اون دانشجوی تبریزی هم نیومد!

بعد هم من به زبان انگلیسی ارائه دادم!
خدا اجر دنیا و آخرت به مامان جون و بابا جونم بده که قبل از اینکه الفبای فارسی رو یاد بگیرم انگلیسی یادم دادن! اینجا مهم ترین کاربرد انگلیسی تو زندگیمه! البته بعد از مدرسه و کنکور و دانشگاه ! و قبل تر از اینها مهمونای خارجی شرکت قدیمی بابا اینا! آخه اون موقع ۹-۱۰ سالم بود و فقط از اینکه با اونها حرف می زدم کیف می کردم! ولی اینجا زندگی آدم به بلد بودن یا نمودن انگلیسی گره می خوره!

من اینجا از الهه خانم آرانیان گل تشکر می کنم که منو شرمنده کرده! ( لینکش در ستون راست صفحه به نام غزل ناب جوونی هست!)الهه جان باید بگم که من شایستگی این لقب(دانشمند) را ندارم!

من اینجا فهمیدم که ما در ایران کارهای بزرگی می کنیم که اون را ارائه نمی کنیم در سطح دنیا! پایان نامه های خیلی از دانشجوهای ما ارزش فوق العاده ای داره! تازه ما تو ایران کمبود امکانات داریم! و الا می ترکوندیم!

ما باید به این کنگره ها بیایم که ارزشهای فرهنگی و مذهبی کشورمون رو به همه دنیا بشناسونیم! امیدوارم نماینده خوبی از سوی جامعه دانشجویی ایران در بین نماینده های سایر کشورها بوده باشم! 
البته حدود یک ماه پیش کنگره ی دیگه ای توی هلند برگزار شده بود و تعداد خوبی از ایرانی ها اونجا شرکت کرده بودن!

و باز هم امیدوارم بتونم هم تو عرصه ی علم  دندانپزشکی و هم در نوشتن موفق باشم! من امیدوارم روزی دکتری بشم که از نویسنده های خوب رادیو باشه !

نمونه اش را در موسیقی و نقاشی داریم! دو تا از اساتید دانشگاه شهید بهشتی که متخصص دندانپزشکی و هنرمند هستند!

الهه جان!بازم ممنونم که از من یاد کردی!

امضا: یه رادیو جوانی!

   + مائده ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

ناوی ساد! صربستان

حتي اينجا در اين شلوغي صداها و حرفها و لهجه هاي نامفهوم، فقط حضور تو كم است! نمي دانم چرا اينجا نبودنت بيشتر معلوم است!
انگار نگاه هاي غريب اينها بيشتر در عمق زخم نبودنت پيش مي رود و درد تنهاييم را هزاران برابر يادم مي آورد!
گفته بودم كه در خواب ديدنت هم از آرزوهايم شده! به خاطر غربت اين لحظه هايم اين آرزو را برآورده كن!‏ و خوابم را رنگي!
آهاي پيچيده در عطر نرگس بهمني باز هم خمار شده ام! مرهمي نمي آوري براي كندي نفسهاي سردم؟

امروز ۹ جولای:

از ساعت ۶ بیدار شدم و تمرین کردم!

نفر چهارم در پنل سوم بودم! داشتم رب اشرح لی صدری می خوندم که صدام کردن!!ساعت ۱۰ ارائه دادم! ولی چون داور از دانشکده ی دندانپزشکی نداشتن احتمال برنده شدن منفی شد! ( چه بد!)

ولی همه ی آدمهایی که ازم سوال کردن و دوستام گفتن بهتر از بقیه بوده! و جالب اینکه دانشجوهای پزشکی می اومدن درباره سایر مزیتهای دستگاههای رادیوگرافی دیجیتال در دندان پزشکی سوال می پرسیدن!

حالا می خوام از خودم تعریف کنم(!): دوستان جدیدم هم صربها و هم هلندیه و هم داداشی از خوب بودن لهجه ام تعریف کردن!!و اینکه تپق نزدم!و همه هندی ها و قزاق ها و اکراینی ها رو به عنوان نقطه مقابل من عنوان می کردن!!

اما عصر رفتیم کلی گردش! دو ساعت و نیم تو شهر پیاده رفتیم با یک راهنما!کلی اطلاعات کسب کردیم!

راهنمای ما به زبونهای انگلیسی و ایتالیایی مسلط بود! در طول مسیر هم ما کلی اطلاعات کسب کردیم و هم اون کلی در مورد ایران پرسید!

می دونین که من خودم آخر روابط عمومی و داداشی هم بدتر از من! بخاطر همین کلن بی خیال بقیه شده بود و فقط با ما حرف می زد!

ناوی ساد دومین شهر بزرگ صربستان بعد از بلگراده! ۱۴۰۰۰ دانشجو داره.دانشگاههای خصوصی خیلی ارزشمند نیستن!!

باز هم به مرکز شهر و پارک دانوب رفتیم! پارک توی روز خیلی زیباتر بود!

رودخونه دانوب را دیدیم و سالن تئاتر شهر!

نکته جالب انزجار این خانم از آمریکا بود! با اینکه اروپای غربی درس خونده بود از اونجا هم خوشش نمی اومد!

دو تا کلیسا دیدم! کلیسای کاتولیکها و کلیسای ارتودکس ها! تو کلیسای ارتودکسها شمع هم روشن کردم!! و یه چیزی شبیه تسبیح خودمون داشتن که خریدم! این تنها چیزی بود که در این ۳ روز به جز نون و آب و آبمیوه و بلیط اتوبوس اینجا خریدم!

یه جایی هم بود که قبلن جز مکانهای زیارتی یهودیها بوده که در جنگ جهانی دوم داغونش کرده بودن و حالا دوباره بازسازی شده بود! راستی اینجا هم یهودی ها به درون گرایی معروفن!

ما کل دو ساعت و نیم پیاده روی رو درباره فرهنگ مردم اینجا و خودمون و آداب و رسوم و ... حرف زدیم! طرف کلی ابراز علاقه کرد که بیاد ایران! ما هم بهش میل و اینا دادیم! تازه قراره عکسارو برا اونم میل بزنم!

دو تا نکته مونده:

 یکی اینکه ما دو روز پیش در بانک نزدیک دانشگاه پول چنج کردیم! و به ما ۴۰۰ دینار اضافه داده بودن و وقتی امروز رفتیم بهشون پس بدیم نمی دونین چه جوری لازمون تشکر کردن! این یکی از بهترین صحنه های این چند روز بود! فک کنم به ایرانی ها علاقه مند شدن!

دوم هم : بشرای گلم من اینجا فقط صدای رادیو جوان رو ندارم! رادیو جوان اگر برای تو صداست برای من کلی آدمه! من از اینجا با بچه هامون در ارتباطم! هم اینترنتی و هم با اس ام اس! تازه اینجا براشون شعر گفتم!

الان که ما اینجاییم همه رفتن رستوران!

نمی دونم فردا هم وقت می شه بیام نت یا نه! چون فردا از ۹:۳۰ می ریم بیرون شهر برای گردش!

   + مائده ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

ناوی ساد. صربستان

امروز ۸ جولای!

دیشب رفتیم پارک دانوب!

چون مسیرشو بلد نبودیم با تاکسی رفتیم! هر چند اختلاف چندانی ندارن! واحد پول اینجا دیناره!! و مسیر اتوبوسی حدودن برای دو نفر از ۵۰ تا ۸۰ دینار در میاد و مسیر تاکسی ۱۰۰ دینار!!

توی راه راننده ی تاکسی که انگلیسی خیلی بلد نبود با زحمت از ما پرسید اهل کجاییم و وقتی فهمید ایرانی هستیم باز هم با سختی زیاد گفت که از آمریکا متنفره!!!

پارک دانوب قشنگ بود!‌البته ما به خاطر اینکه شب بود فقط ۳ تا عکس انداختیم! ( توی بروشور های جانگردیشون نوشته زیباترزین پارک شهره!)

و بعدش هم رفتیم میدون اصلی شهر!

توی ناوی ساد همزمان با این کنگره یک فستیوال فیلم در حال برگزاریه!

 دیشب میدون اصلی پر آدم بود! حتی جای سوزن انداختن هم نبود!

چند تا مجسمه ی بی نظیر و یکی و دوتا بنای قدیمی اونجا بودند که خیلی قشنگ بودن! حتمن وقتی برگردم عکسشو می ذارم تو فتوبلاگم! آخه سرعت اینترنت اینجا خیلی تعریفی نداره! و برعکس ترکیه که تو فرودگاه اینترنت وایرلس داشت اینجا هیچ خبری نیست!

بهترین ارائه ی امروز به نظر من مال آقایی بود که با این که اهل صربستان بود از لهستان شرکت کرده! عالی بود! در مورد تشکیل پلاک لیژن در عروق! با فراز و فرود های صداش و حرکات دستش زنده نمایی می کرد!!( این اصطلاح رو که می گم یاد اونروز می افتم که پریسا گفت دکتر جفت پا هم بپره وسط زنده نمایی محسوب می شه!)

و بعد هم یک دختر هلندی که خیلی مسلط بود!

هندی ها هم خوب ارائه دادند! (روابط عمومیشون هم عالیه! کلی با هم دوست شدیم!‌البته اونها رومانی درس می خونن! )

و بدترینش هم مال یه پسر قزاق!

امروز عصر می مونیم خونه تا هم من تمرین کنم برای فردا و هم داداشی پروژشو بنویسه!

ولی فردا بعد ارائه ی من ( ساعت ۱۰ به وقت اینجا و تقریبن ۱۱:۳۰ به وقت تهران) می ریم گردش!! احتمالن کنار رود دانوب و باز هم میدان اصلی شهر!

عصر هم با گروه می رویم سایت سی اینگ!

اینجا هوا گرمه ولی نه به اندازه تهران ولی اصلن نمی شه گفت خنکه!

تا جایی که من آمار گرفتم طولانی ترین دوره درس خوندن مال ماست! تو همه جا دندون پزشکی نهایتن ۵ سال و پزشکی ۶ ساله! و همه از شنیدن طول دوره ی کشور ما تعجب می کنن!

   + مائده ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

۷ جولای! ناوی ساد - صربستان

تاریخ: ۷ جولای سال ۲۰۰۷

اینجا حدودن از بلگراد ۷۰ کیلومتر فاصله داره! از بلگراد تا اینجا همه چیز تقریبن سبز بود! آب و هوای اینجا یه جورایی مثل تهرانه البته مثل اردیبهشت! نه تیر!

مردم یه کم عجیب نگامون می کنن! تقریبن مثل اون موقعی که ما خارجی ها رو عجیب نگاه می کنیم! ولی دانشجوهاشون نه! مهربونن باهامون! من خودمو آماده کرده بودم که به خاطر داشتن حجاب یه کم .... باشن! ولی نه! خدا رو شکر!

۵ تا مقاله огал  از ایران پذیرفته شده ولی هنوز نرسیدن! اگه بیان با اونا با هم می ریم شهرو بگردیم!

من ۹ جولای باید ارائه بدم مقالمو! یه دانشجوی دندان پزشکی دیگه هم هست! مقاله ی اون درباره ارتباط بیماری قلبی و بیماریهای پریودنتاله! از دانشگاه تبریز! هنوز نیومده! البته این خبر مال ساعت ۱۰ و نیمه که یاسمینا تلفنی بهم گفت! یاسمینا دوست جدیده! وقتی بهش گفتم که ما اسمای یاس و یاسمین تو فارسی داریم کلی ذوق کرد!

دلم برای بچه ها تنگ شده! با مامان اینا دو سه بار حرف زدیم از وقتی راه افتادیم! اونا الان مشهدن !

امیدوارم امتحان جراحی ۴ سخت نبوده باشه! امروز بود! ساعت ۱۳!

به پریسا و مامان عطی و انسیه و انوشه و زینب و استاد اس ام اس زدم!

به کلیه ی دوستان : برام دعا کنین! امیدوارم بتونم جوری ارائه بدم که یه ایرانی برگزیده بشه!

این متن هم یه جورایی جوابیه ی آقای شهرام گیل آبادی مدیر شبکه رادیویی جوان به شایعات و نوشته ها و گفته های یه عده آدم ... درباره رادیو جوانه:

http://weblog.gilabadi.com/ در ضمن ایشون به دکتر فیروزه ای در بین رادیو جوانی ها مشهورن!

   + مائده ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

زود برگرد!

فقط همین!

چشمهایم سرخ سرخند!

   + مائده ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

هنوز رفتنی نشده ایم!

امتحان ارتودنسی را که خراب کردیم رفت! حالا باید کتاب کارنزا و جزوه ها را بخوریم تا استادای گروه periodontology حالمونو قوطی نکنن! همون جرم گیری خودتون!

حدود 200 صفحه جزوه و 300 صفحه کتاب برای یک واحد! این یعنی ستم! ستم مکتوب!

آما! هیچ دلیلی بجز خسته شدن از درس برای این پست وبلاگ متصور نشین!

دیروز از طرف یکی ازتشکل های فعال دانشگاه امر فرمودند که 9 تا 16 شهریور ساری تشریف داریم! نه این که به زور بودا ! نه اصلن! فقط زبونم بند اومده بود که بگم نه!

مامانم اینا دارن میرن مشهد! جمعه! منم می خوام! البته شاید من هم جمعه برم سفر ولی هنوز که رفتنی نشدیم!

این روزها همه خواب می بینند. شما چه طور؟!! ( سیاسی!!)

این روزها همه گردش می رن! کلی می خوابن! استراحت و اوقات فراغت و . . . ما امتحان می دهیم!

به خاطر اینکه کلن تابستون برای بچه های دندون پزشکی 1 ماه و نیمه  و از هفته اول هر ترم هم امتحان دارن تا آخرش!( در فاصله 21 تا 30 خرداد 6 تا امتحان دادم!) اعلام می کنم که هر چی پول بعدن بگیرن حلال حلاله!(فردا نیاین نصیحتم کنینا! من خودم می دونم که این یه شوخیه!)

آخرین امتحان 24 تیره! بعدش هر جوری شده یه مسافرت جور می کنم که برم! البته از الان بچه ها قراره فشم را گذاشتن! با بچه های ورودیمون بریم دو روز فشم بی خیال دنیا!

روز سوم را هم دیدم! طی یک اقدام ... ( حتی حماقت بار) وسط امتحانا رفتم سینما! البته جزوه هامو نبردم!

فردا همین موقع کلی داریم کیف می کنیم! نمی گم که چرا!!

فردا همین موقع یه واحد دیگه رو هم افتادم!!   

   + مائده ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

دنيای سياه يا به عبارتی دختر لوس!

دیگه خسته شدم از بس همه چیز بده!

نه ! دوباره سرم به هیچ سنگ سفتی نخورده! خوبم! (هر چند بقیه این طور فکر نمی کنن!)

مدتها بود که سریالای تلویزیونو نمی دیدم. شاید دو سال! حتی یه سریال رو 2 قسمت نمی دیدم!

این چند روز یکی دوبار فیلم دیدم! از همین سریالهای داخلی پرماجرا!

حالم از این همه نامردی بهم می خوره!

آدما یه لحظه آروم نیستن! همش توهین و دور زدن و اذیت!

این چند روز هر بار تلویزیون دیدم بعدش عین این بچه لوسا گریه کردم!

آستانه تحریک! کلمه مزخرفی که این روزا تو من بدجوری افت کرده!

هر کسی تعریف می کنه یکی داره دورش می زنه من مثل این پیرزنایی که هنوز روضه شروع نشده دارن گریه می کنن، اشکم درمیاد!چه فیلم باشه و چه واقعیت!

 

   + مائده ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٦
    پيام هاي ديگران ()

از اول بگم: من ديگه از اين گستاخيا نمي کنم!

امروز سخت گذشت ولی نتیجه اش خیلی بد نبود!

هر کسی تا حالا یه بار امتحان جراحی عملی شفاهی داده باشه می دونه که یه جورایی تو مایه های نکیر و منکره!

ما امروز گروه سوم بودیم! بچه های جراحی ۱ اول امتحان دادن.بعد جراحی ۴  و بعدش هم ما : یعنی جراحی ۳!

ولی دکتر شاهون بهمون گفتن زیر ۱۷ بهتون ندادیم! هر چند کلی استرس تحمل کردیم و نزدیک بود faint  کنم! بعدم که نمره ي اندومو فهميدم: ۱۸.۵ (کلي خوبه!اگه بدونين!)از همین جا از بابایی به خاطر کلیه زحماتشون تشکر و قدردانی می کنم! تازه به خاطر زحمات بعدنشون هم تشکر می کنم! تازه کسایی رو که فکر می کنن دارم پاچه خواری می کنم در اولین فرصت می کشم! آدم از بابایی تشکر نکنه از کی تشکر کنه؟!نه بگین دیگه!!

ولي:

۵ شنبه به جاي جراحي خوندن داشتم شعر مي گفتم!!!!

نه اين که فک کنين من شاعرما! من تا حالا تو عمرم شعر نگفته بودم! ۵ شنبه عصر اوليش اومد و بعدش هم دومي و سوميش! تازه جمعه هم چهارميش!

من از همين جا از آستان شاعران به خاطر اين که پا تو کفششون کردم عذر مي خوام!

حالا دوتاشو مي نويسم که بخونين و بخندين!!!

گاهي براي روي تو دل تنگ مي شوم

لب تشنه ي ديدن آن سنگ مي شوم

در طي اين مسير به سوي کوير تو

مثل هميشه دوباره کمي لنگ مي شوم

*

آتش عشق دوباره غم جان تازه نمود

آه از اين عقل که جام از دل ما نيز ربود

کاش مي داد اجازت که سلامي بکنيم

اندر اين محمل شب عرض کلامي بکنيم

بوسه اي بر لب لعل شکرينش بزنيم

ديده را زير قدم هاي وزينش فکنيم

حيف و صد حيف که اين راه بسي طولاني ست

دل ما در قفس عقل همي زنداني ست

این آخرشم از پریسا تشکر! که شعرا رو تقطیع! و گفت که ایراد وزنی نچ!

از استاد ختایی هم تشکر! که منو امیدوار! گفتن بهم یاد! حتی با کتک!

( این بی فعل نوشتن از کارهایی ست که ... )

   + مائده ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()

 

دیشب ساعت ۱۲ گوشیمو سایلنت کردم ولی بیدار بودم. از ساعت ۱:۱۵ کلی اس ام اس زدیم و گرفتیم با ۴ -۵ نفر از بر و بچ!

.

.

.

من آدم خودخواهی ام ( اینو افرادی که خوب می شناسن منو می دونن) ولی دیشب کم آوردم!

یه لحظه بغض کردم و حتی بعدش گریه ام گرفت! به خاطر بی انصافی یه سری آدم!‌به خاطر یه چیزی که نمی دونم اسمش چیه! ولی خوب نیس!

چرا آدما این طوری برخورد می کنن! هر چند به قول دکتر نامجو مهم ترین علل پیشرفت هر کسی آدمهایی هستن که اذیتش می کنن و می خوان حالشو بگیرن ولی با همه ی اینها این برخوردها نه این که آدمو عصبانی کنه ها نه دل آدم را می سوزونه!

خدایا چرا دنیا این جوریه؟! خدا کنه اگه یه روزی من خواستم صاف صاف تو چشم معلم هام ( تو هر محیطی) نگاه کنم و منکر ارزششون و زحماتشون بشم زنده نباشم! 

خدایا به ما کمک کن ارزش زحمتی را که برامون می کشن را بدونیم و قدردان باشیم!

مامان عطی و ریحانه و پریسای گلم من دیشب از طرف همه ی شماها و خودم قول دادم که با همه ی انرژیمون زودتر یاد بگیریم و یه کمی جوابگوی این زحمتایی که برامون می کشن باشیم!

پ.ن:

  • من ساعت ۴ خوابم برد! این قدر فکر کردم که یه لحظه شک کردم شاید من پریسام!!(پریسا خیلی فکر می کند!) 
  • من درس را خواهم خورد! نه برای خودم یا درس!‌برای قدردانی!
  • همه ی دوستان همیشه من برای من و این گروه تازه نفس و مصمم دعا کنید!
  • هنوز از سفارت صربستان خبری نشده! آیا ما خواهیم رفت؟!

   + مائده ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()