عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

نسل سومی ها!

امروز در دانشکده ی ما نشریه ای درآمد به نام "نبش قبر" !!! ما هم که مثل همیشه اصلن اطلاع نداشتیم که چیه!! ما رو چه به این حرفها!

در کناراسمش هم نوشته شده بود: این نشریه را یه عده دانشجوی خارجی نوشتن که نمی دونن اینجا چه خبره! پس نوشته هاشون واقعی نیس!

 در پی آن بحثی بین یه دانشجو (کی می تونه باشه؟؟؟!!) با یکی از اساتید درگرفت!

استاد: اینا چیه؟ یعنی معلم پنجم دبستان هم می فهمه این غلط داره!

سکوت

استاد: فعلش کو؟ فاعلش کو؟

سکوت

استاد: همیشه همین جوره! فقط به بقیه انتقاد می کنن!

دانشجو: استاد این طنزه! طنز مکلف نیست از ساختارهای ادبی معمول تبعیت کنه! تازه استاد اون بالاش به درس نخوندن دانشجوها هم گیر دادن!

ا: یعنی این قدر می فهمن؟!! من که فکر نمی کنم!!!!!

د: حتمن می فهمن که نوشتن!

خواندن تک تک جمله ها و طعنه و کنایه زدن!!

ا: همینه دیگه به جای درس خوندن این کارا رو می کنن!

د: استاد همیشه سنت شکنی نسل سومی ها با همین برخوردها روبرو شده!

ا: درس خون ها وقت این کارا رو ندارن! این جور جاها شده جایی برای بچه تنبلا!

د: ولی این افرادی که اینا رو نوشتن احتمالن باهوش تر از اونی هستن که بچه تنبل باشن! ولی بعیده! من بعضیاشونو می شناسم!!

.

.

.

ا:انگلیسی ها راه آهن را به کشورهای تحت استعمارشان بردند ولی بعد که رفتند همان خطوط ماند ولی خودشان الان قطار با سرعت 350 کیلومتر دارند و آن کشورها همان راه آهن قدیمی را!

د: چون آن قدر در مدت استعمار عقبشان انداختند که وقت برای جبران چیزهای مهم تر بگذارند!

ا: همه همین را می گویند ولی این درست نیست!

سکوت

.

.

.

بحث به این می رسد که برای رسیدن به اهداف جامعه باید عالمانی تربیت شوند که فقط اهل کتاب نباشند، مدیر و عامل باشند!

ا: من به این می گویم جهل مطلق!!!

د: نسل سوم عادت دارد که هر گاه اعتراضی به نسل دوم کرد، جاهل خوانده شود!

ا: عقایدت مال 20 سال پیشه!

د: قدیمی بودن عقاید بد نیست! نسل دوم این عقاید را اول انقلاب گرفتند و هر جور دلشان خواست تفسیر کردند و عمل کردند، و انقلاب را از راه اصلی اش دور کردند! ما همان عقاید را برمی داریم و درست پیاده می کنیم!

استاد سر تکان می دهد: بقال سر کوچه ما هم همین حرفها را می زند!!

د:  هر چند تمام ایرانیها بالقوه کارشناس خیلی مسائلند ولی ما یک فرقی داریم! ما وارد عمل می شویم تا ثابت کنیم که نسل دوم زیاد اشتباه کرده!

ا: نه خیلی اون هم بیکار نبوده.جزء مجاهدین خلق بوده! حالا هم ... (سکوت)

د: مجاهدین خلق قبل از انقلاب هم راستا با ما حرکت می کردند ولی بعدش جدا شدند.ممکن است ما هم اولش مشترکاتی داشته باشیم ولی بعدش جدا می شویم!

ا: بچه اول 4 دست و پا می رود.بعد کم کم با کمک کسی تاتی تاتی می کند و آخرش خودش می دود.اگر از اول بخواهد بدود زمین می خورد!

د: دقیقن سیستمی که در ایران پیاده نمی شود! درایران هر گروه می آید تا همان 4 دست و پا می آید و بعد گروه بعدی! نسل سومیها می خواهند هر قدر نسل دوم و اول 4 دست وپا رفته تجربه شان را بگیرند و تاتی تاتی کنند و آن نسل دومیها اگر خیلی مرام دارند، بیایند مراقب تاتی تاتی کردن اینها باشد! نه در کل بگویند از اول!

ا:من برای پسرم وحشت دارم که در این جامعه می خواهد زندگی کند!!

د: استاد خوف و رجا همیشه بوده!

ا: نه من می گویم وحشت!

د: ولی ما وحشت نداریم.چون خدا مهربان است و حواسش به ما هست!!

ا: بله ما همه مسلمانیم و خدا حواسش به همه ما هست!

د: نه آن رحیمیت خداست که شامل حال همه می شود! رحمانیت شامل حال همه نمی شود!

ا: بله من می گم شامل حال من میشه! اون می گه شامل حال من می شه!

د: ولی من نمی گم شامل حال من می شه! من می گم شامل حال کاری می شه که برای خدا انجام بشه!

سکوت

ا: ولی با همه اینها هر جامعه ای روی دست دانشمندان است!

د: نه! اتفاقن نیست که اوضاع این طوری میشه!جامعه در دست سیاستمداران می چرخد! حالا اگر می خواهیم جامعه خوبی داشته باشیم، باید سیاستمداری تربیت کنیم یا مدیری تربیت کنیم که دانشمند باشد!

ا: این ها نظر توئه!

د:بعید می دونم آقای دکتر! چون نسل سومیها بر اساس همین نظریه دارن برنامه ریزی و تلاش می کنن و نسل دوم چون نگران جایگاه خودشون هستن این طوری برخورد می کنن!

ا: به هر حال من به این می گویم جهل مطلق!

د: ایرادی نداره! ما عادت داریم در اول هر کار بزرگی جاهل خطاب شویم! بعد از نتیجه اش همه بیایند و بگویند ما هم منظورمان همین بوده!

بحث در اینجا به علت امتحان داشتن دانشجو قطع می شود!

 

   + مائده ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

اين چند نفر!

پریسا می گفت این رابطه ها روی احساسات معنوی اش اثر کذاشته!

می گفت دیگر نمی داند چه طور از خدا تشکر کند!

به خودش گفتم خوب است که به این فکر می کند!

ولی خودم تکون خوردم یهو!

شیرین فکر می کنه! فکر می کنه! فکر می کنه! و می خواد یاد بگیره!

براش خوشحالم! در بدو استقلال نسبی اش با آدم بزرگی آشنا شده: استاد!

کاش من هم قدر بدانم آشنایی با او را ( ایهام دارد!)

و بقیه را!

باید به همه شاگردام زنگ بزنم!

یکی باید به خودم هم زنگ بزنه!

احساس می کنم وارد ماراتن شده ام! باید بدوم تا به همه برسم! کارهام نه ها!( هر چند  یه 83 ای می گفت تو همیشه داری می دویی!) به این گروه و سرکرده اش! اخلاق خوبی دارند! خدای خوبی دارند! مهربانند و شاید با همه آنچه این 3- 4 سال ساخته ام فاصله ایجاد کنند!

پ.ن:

  • سفارت کشور . . . : ما شاید با یکی از خیابان های ولنجک نهایتا 20 متر فاصله داشتیم (به اندازه ی یک حیاط) ولی آنجا ایرانی ها ایرانی نبودند! دلم گرفت به خاطر حسی آن خارجی ها به خاطر این همه تفاوت مردم همان خیابان و این افراد پیدا می کردند! 

     

  • آرامش قبل از طوفان یعنی همین دو سه روز!

     

  • شنبه هم امتحان دارم! می خوام تا 3 شنبه همه درسای امتحان 4 شنبه رو بخونم. دلم نمی خواد کلاس 3 شنبه را از دست بدم! به خاطر امتحان رادیولوژی 3 ! یه جورایی این کلاس برام دوپینگ محسوب می شه!

     

  • سنت استدراج زیاد این روزها ذهنم را اشغال می کنه!

     

  • دلم کلی موسیقی با کلام غیرغمگین آروم می خواد!

     

  • سر کلاسی بحث ماندن تو این دنیا بود و اینکه پای بندی لازمه تا عزرائیل نبردت! با اینکه به مثال بحث معتقد نبودم، کلمه به کلمه شو خوردم!امروز یک 10 دقیقه ای از یه فیلم رو تو شبکه دو دیدم.1 مثال همان بحث بود! عجیب بود اون بغض بعدش که بی دلیل بود!

     

  • با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق!! گاهی باید این جمله را برای بعضی ها گفت! یا حتی sms زد!!(از توضیح بیشتر معذورم! چه اینترنتی و چه حضوری!)

 

 

 

 

 

   + مائده ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

پست سفارشی!

الان که اینجا نشستم و دارم به اصطلاح آپ می کنم،یه روز کلی پرحادثه و یه جورایی سخت تموم شده! البته یه شب پرمشقت هم جلو روم وایساده و پر رو پر رو داره نگام می کنه!

صبح با کلاس جراحی نظری شروع شد! مبحث: جراحی ارتوگناتیک! یعنی کلن فکتونو ببرن(به ضم با دوم) و جلو و عقب ببرن(به فتح با دوم)!! عمرن بتونی بهش فک کنی!


تازه استاد وسط درس به من گیر داد که انواع شکستگی های فک رو هم بگو! خدا رحم کرد سرکلاس اون جلسه خوب گوش کرده بودم! (فک کنم از بس خمیازه کشیدم استاد خواست حالمو بگیره که خوب نتونس!)

 

تازه بعدش هم سمینار باید می دادم! این سمینار جراحی من ماجرا داره:
استادی که من باهاش مقاله گرفتم الان هلنده! (هل نده نه ها! کشور هلند!!) من هم خوشحال که تا اون بیاد وقت دارم این سمینار را آماده کنم .ولی مدیرگروه جراحی دیروز ییهو اومد گفت فردا ارائه می دی! منم که تا حالا نخونده بودم مقاله رو تا 2 صبح داشتم می خوندم وترجمه می کردم و تمرین می کردم!

کلن این یکی دو روزه حال سیستم cardiovascular من خوب نبوده! امروز که دیگه وحشتناک ! دیگه نمی تونستم کار کنم! به خاطر همین تمام مدت تو جراحی گوشه بخش نشسته بودم. امروز یه دندون هم نکشیدم! چه غم انگیز!

بابام ساعت 3 اومد ماشینمو گرفت ببره کاراشو انجام بده! آخی بابایی خوب!

ساعت حدود 3:30 بود که پریسا اومد دانشکده! من بعد 4 سال انتگرال خوندم و به پریسا درس دادم. اون ذوق کرده بود که یاد گرفته ولی خبر نداشت من بیشتر ذوق کردم! آخه اصلن فکر نمی کردم یادم باشه!  

بعد رفتیم خونه! ساعت 7 بود رسیدم! البته تو پله ها موندم و بازم بابایی مهربون به دادم رسید!

تولد محدثه بود! کلی کادو گرفت. یه صد هزار تومنی هم کاسب شد! با یه روسری! ( سلیقه ی من تو روسری خریدن برای محدثه تکه! سخت گیره ولی اگه من روسری رو بخرم عمرن کج نگاه کنه!!)

 منم کادو گرفتم! 

کی می گه داداشی خوب نیس! داداش داشتن اساسن مفیده. مشورتی و فکری و mental سرجای خودش! ولی کادو گرفتن یه چیز دیگه س!

مقاله ی من و دوس جون تو همایش بین المللی دانشجویان پزشکی که در اروپای شرقی برگزار می شه برای oral presentation پذیرفته شده! ولی صاف وسط امتحاناس! من که فعلن کادوشو گرفتم! تا ببینیم می شه رفت یا نه!!

پ.ن:

 

  1. من از روزهایی که رانندگی کردم نمی ترسم! از روزهایی که رانندگی نکردم می ترسم! ( این یکی مخاطب خاص داره حیف که نمی خونه اینجارو!)

  1. دلم برای یه نفر تنگ شده! اسمشم عمرن نمی گم! موبایلشم همش خاموشه!! اس ام اس هم که جواب نمی ده!باشه من هم چنان می صبرم!

  2. چرا ۳ شنبه نمی شه! مامان عطی و ریحانه.دلم می خواد ببینمتون!ولی من ۴ شنبه یه امتحان وحشت انگیزناک دارما!

  3. الان می خوام بخوابم! درس هم از اذان صبح به بعد! دارم بی هوش می شم! دیشب 3:30 خوابیدم.از صبحم که مرده بودم!

  4. این آپ صرفن به دلیل چکاپ روزانه یه نفر انجام شد!!

  5.  من دلم تعطیلی می خواد.نه برای خوردن و خوابیدن! برای کانون رفتن و شنیدن کلی حرف جالب و نوشتن گروهی و خوندن دو سه تا کتاب علمی  . . . ( صفتش یا می شه مشدی یا می شه دوبس! از ادب به دوره که من بنویسم!)

  6. بچه خوبی؟ انرژی خوبی؟ قدرشناس نعمات الهی خوبی؟ برو درستو بخون!

 

 

 

 

   + مائده ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

مثل هميشه!+راديو جوان

دلم می خواست در آغوشم بگیری سخت!

و من تمام این حرف های نزده ام را گریه کنم.همین امشب!

و تمام غمهای ناپیدا را اشک !

دلم می خواست تمام بغض هایم را مثل حبابهای صابون ...

دلم می خواست بیایی و بگویی :گریه کن! شاید آرام بگیری!

دلم می خواست به ازای تمام کلمات سنگینی که شنیده بودم و تمام آنچه روی دوشم سنگین شده بود تو به چشمهایم نگاه کنی.و همه را بخوانی و دستم را بگیری و بگویی قبول!

دلم می خواست راه برویم. توی همین خیابانهای شلوغ کر! و تو شعر بخوانی و شعر بخوانی و شعر بخوانی!

دلم می خواست...

ولی باز هم تو نبودی! مثل همیشه!

پ.ن:

امروز سها را دیدم! باهوش بود بی شک ...ولی فاصله داشت با پدر در ذکاوت! نه به خاطر تجربه!

امروز هم جلسه هر هفته ۴ شنبه های حلقه ی طنز و ترانه رادیو جوان برگزار شد.( هر چند کلاس طنز ما هم در آلاچیق برگزار شد و رسمن کلاس نبود. البته آثاری خوانده شد!)مثل همیشه استاد مجری بودند و باز هم فرزاد حسنی در کمال بدقولی نیامد! بندگان خدا آنهایی که برای او آمده بودند!(در کمال بدجنسی!)

مهمان ویژه هم رضا بنفشه خواه بود!

دیروز تولد پریسا بود!

این روزها خیلی ها که انتظارش را ندارم رادیو جوان را گوش می دهند. نسل سوم می پسندند اکثرن! اما نسل دومی ها خیلی هاشان به اجراها و متنها معترضند! نمی گویم جای انتقاد ندارد. اما به قول خیلی ها سنت شکنی همیشه مخالف دارد!
خیلی ها هم در همین رادیو می خواهند انحصار طلب باشند. مهم نیست.

حالا که رادیو جوان مخاطبش را پیدا کرده باید آن رسالت مهم خودش را عملی کند که حرکت به سوی جلوست.آن هم به همراه مخاطب! به امید خدا!

   + مائده ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

نمی نوشتم که نگويم...

تو این ۸ روز این قدر اتفاقات بد و عجیب افتاده که هنوز نمی دونم چه طور گذروندمشون!

می دونم تو این یه هفته با ناراحتی و عصبانیتم رو اعصاب خیلی ها پیاده روی کردم. حتی با سکوتم!حتی تر با رفتنم ‌تو هپروت !(معذرت !)

خودمم نمی خواستم این جوری باشم ولی یهو قد ۶ ماه مشکل رو هم افتاد!

اون از جریان پایان نامم....

اون از دیدارهایی که هر روز کنسل می شدن!

اون از بحث ۴ شنبه ی هفته ی پیش

اون از شروع بی موقع بخش جراحی

اون از سرکاری شدن جراحی امروز

اون از خیابون گردی های امروز برای دو تا آمپول اپی نفرین

اون از خبر وحشتناکی که انوشه در اوج عذاب وجدانش بهم داد!

و اون هم از قاطی کردن من! و بد شدنم!

و بعد انسیه و روحیه ی حساسش!

و احساس تلف شدن وقت و نرسیدن به اهداف! (این حسم را تو حرفای اون(لقب کسی است!!) هم پیدا کردم. مثل یه حس مشترک!)

اینکه یادم می یاد ما تا ۳ تیر تو جراحی گیر افتادیم و ۲۰ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۶ و ۳۰ خرداد هم امتحان عملی داریم .... فکر کردن به همه اینها ....(نمی گم چه حسی را ایجاد می کنه!)

داشتم به یک بنده خدایی می گفتم : به درک که امتحان داریم.امتحان همیشه بوده ولی چرا بقیه ی اتفاقات یه جا افتاد؟ تو همین یه هفته؟

به بنده خدایی گفتم: خدا من را از دایره رحمانیتش داره می بره بیرون.

داره ولم می کنه! البته شاید حق داره. شاید اگه بچه خوبی بودم این جوری نمی شد.

اصلن بگذریم.نمی خوام همه ی چیزهایی که تو این یه هفته به عنوان توجیح از ذهنم گذشته را بنویسم!

مثل یه .... می شینم تا ببینم چه بلایی سرم میاره! مثل همیشه!

پ.ن:

۱.حکیمی می گفت: گاهی سیاه می نویسد و کفر می گوید.(البته نه از نوع بدجورش!) می گفت خدا همین را هم دوست دارد.

لطفن بحث فلسفی و عرفانی راه نیندازید درباره اینکه خدا دوست دارد یا نه!

۲.باید بخوابم بیشتر از روزی ۴ یا ۵ ساعت!

۳. باید مسافرت بروم. چه بهتر که مشهد باش. ولی حیف تا آخر تیر امتحان است و بعدش سر امام رضا شلوغ است. خلوتی مشهد را دلم می خواهد.

۴.باید درس بخوانم بیشتر از آن چه تا حالا!

۵. پریسا خوبی؟ خوب باش تو! هیچ کس چیزی را ثابت نمی کند. من قول می دهم! حتی تو هم ثابت نمی کنی انسان حیوان ناطق است!

۶.یکی دو پست پیش کامنتی داشتم: خوب باش! نمی دانم چرا اخم هایم با دیدنش توی هم می رود!

   + مائده ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

مریم مروج از آن دوستهایی است که توصیف خودش ، نوع رابطه اش با من ، اخلاق و افکارش ، خلاصه همه چیز در موردش سخت است! و همه احترام آمیز بودنش به خاطر همین سختی است! حالا در مورد تاثیر گذارترین افراد زندگی اش نوشته و دعوت کرده که بنویسم:

 

  • در تمام طول زندگی ام "پدرم و مادرم" بیشترین تاثیر را رویم گذاشته اند. به خصوص پدر که حتی ناخودآگاه در رفتارهای اجتماعی و فردی و عادتهایم(حتی ژست هایم) شبیه ش شده ام! و مادرم... سرسخت است و باهوش! سرسختی را از او گرفته ام! و مدیر است در تمام کارهایش! این یکی را هم اساسن از او به ارث برده ام!

  • "سجاد"! در تمام بچگی و نوجوانی و حالا، همیشه در تصمیم گیریهایم بوده. گاهی دو هفته صبر کرده ام تا بیاید و نظرش  را بپرسم.اگر کسی بخواهد قانعم کند و نتواند تنها راهش سجاد است! خوب می فهمد که اگر قرار است به جای من تصمیم بگیرد با معیارهای من فکر کند نه عقاید خودش! زیاد سربه سرم می گذارد ولی به حضورش می ارزد!

  • استاد شریعتی: نمی دانم اگر کتابهایش نبود خنده ها و گریه ها و خواب و بیداری نوجوانی ام با چه می گذشت! شک ندارم که مدتها آرامشم را با "گفتگوهای تنهایی"اش حفظ می کردم.

  • دکتر مصطفی چمران:کتابهایش رفیق لحظه های فهمم بود! و خودش آینه ای از تمام آنچه برایم ارزش است: دین و علم و عشق و مهر و ...

  • ارمیا: شخصیتی که رضا امیرخانی خلق کرده بود در سال آخر دبیرستانش، برای من هم شخصیتی بود در سال های دبیرستانم!

  • استادی داشتم به نام مهندس اسکندری: آن قدر برایم ویژه بود که ... تا وقتی 15 ساله شوم فکر نمی کردم روزی آن قدر فیزیک بلد باشم که رفع اشکال بچه های کلاس را برعهده ام بگذارند. تمام جزوه های فیزیک کلاسهایشان را دارم که پر از شعر است و خاطره. و حتی تمرین امضا!حضور و صحبتهایشان انگار آسانسور بود برای من در زندگی!

  • معلم زیستی داشتیم به نام آقای اسلامی: یک ماه معلم ما بوند .اما در این 4 سال،حقی به گردنم پیدا کردند که شاید توصیفش 10 سال وقت بخواهد! هنوز پی گیر درس خواندن و فعالیتهایم هستند! خدایش رحمت کناد!

  • استادی داریم در بخش اندودنتیکس دانشکده که در بودنش به آدم درس می دهد: چه درس زندگی باشد و چه علم دندانپزشکی! شوخ است و مهربان و تا آنجایی که من دیده ام عاقل تر: "دکتر هنردار"خیلی ها می دانند بابای دانشکده ای من کیست!

  • "استاد": جز این تا حالا خطابشان نکرده ام! و نخواهم کرد. هم بر ادبیات نوشتاری ام تاثیر گذاشته اند و هم بر ادبیات زندگی ام! الهه تواضع است و شعر! فکر می کنم قوافی را شکار می کنند! من شاید بتوانم جای خواهر کوچولویشان باشم! تازگی ها به پیامبری رسیدند(رجوع شود به 16 اردی بهشت) و پیامبری شان مستدام است. مطمئنم!

  •  و دوستانم: "زینب" و "انسیه" و "حدیثه" و قبل تر از آنها "ساجده". گاهی یک لحظه ی حضورشان تغییر ایجاد کرده است و کشف!  و چه زیاد است لحظه های کشفی که زینب در آنها حضور داشته!

  • هستند شاعران و نویسندگان و معلمان و اساتید و دوستان و حتی چهره های دیگری که موثر بودند و مجال نام بردن نیست.   

 

من از الهه آرانیان عزیز، عطیه نجفی مهربان، ارکیده هاشمی کوچک خوب، و فرزین اسماعیلی و سجاد بی نظیر دعوت می کنم که بنویسند! امیدوارم بخوانم آنچه را که می نویسند.                                                                                                                                                                                                                                                                    

                                                                                                                                                                                     

   + مائده ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳