عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

باطل شد!

یه نفر این جا نشسته که خسته س! پشت همین کامپیوتر که اگر نبود زندگی همین یه نفر داغون می شد.

یه نفر اینجا نشسته که از بس خندیده و لبخند زده و مامان همه بوده و ساکت و بی صدا شیطونی کرده خسته س!

یه نفر اینجا نشسته که از بس هیچی به کسی نگفته و همه ازش انتظار دارن خسته س!‌

یه نفر اینجاس که دیگه قرصاشم جواب درداشو نمی دن!

یه نفر اینجاس که یکی دو قدم دیگه فقط نای راه رفتن داره.

یه نفر اینجاس که قانوناش داره زیر پا گذاشته می شه و صداش در نمی یاد.

یه نفر اینجاس که تو سردرگمی داره دست و پا می زنه.

یه نفر اینجاس که باید جوابگوی خیلی چیزایی باشه که بهش ربط نداره.

یه نفر اینجاس که می خواد از بالای اتفاقات بپره پایین!

یه نفر اینجاس که چند وقته قاطی کرده ولی صداشو درنمیاره!

یه نفر اینجاس که ...

.

.

.

یه نفر اینجا نیس!

   + مائده ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

خواب! بيدار! خوب! بد! هيچ کدوم!

امروز صبح با کلی انرژی شروع شد. کلاسهای دکتر سمیاری را برخلاف خیلی ها دوست دارم!(یاد حرف یکی از بچه ها افتادم.می گفت: هر کی بقیه دوست ندارن کلاساشو تو همونا رو دوست داری!)

بعدش رفتم از حدیث adam's clasp و C clasp یاد بگیرم. و دکتر هنردار را دیدم و پوستر را نشونشون دادم. سوالام را هم پرسیدم.

اون قدر از یادگیری چیزهایی که گفتن خوشحال شدم که دکتر با دیدن قیافه ی ذوق مرگم گفتن: انگار صبحت خیلی به خیر شده! منم که خوشحال!

بعدش بخش ارتو اولین ضد حال بود.اون همه فنر labial و lingual و ...

بعدش ضد حال دوم طول کشیدن کلاس بود که تا ۱ طول کشید.چون استاد وسط کلاس رفتن جلسه!

آخریشم جمله های یه نفر بود که حتی نتونستم جوابشو بدم. فقط برای کش نیومدن بحث قبول کردم یه کاری را انجام بدم. شاید من هم نفعی داشتم تو ماجرا ولی اگر من جای اون بودم حتما یادم می موند که از اینجا به بعد ماجرا نفعش مال شخص اونه و نباید خیلی هم انتظاری داشته باشه.
بحث مرام و اینا نبود.چون تو رابطه ی ما کمتر و حتی به ندرت مرام مطرحه!من تا بخشی از یه کاری را کردم و حالا بقیش با اونه! اصلا بگذریم.

بعدش تو اوج ترافیک رفتم کلاس. به حراست که رسیدم تا اومدم کارتم را بدم. گفتم بی خیال همه چی.الان کلاس و شیطونی و بچه ها و استاد! (با همه درگیری های مربوط به این ماجرا! البته از نوع ذهنی!)

سر کلاس هم خندیدم و هم شلوغ کردم. و البته فیزیکال خیلی هم خوب نبودم. پریسا دستشو می ذاشت پشتم قلبه درد می گرفت! کلا آریتمی داشت امروز!

بعد از کلاس تو راه بحثهایی پیش اومد که خیلی نگرانی توش ذخیره شده بود! (مثل فنرهای ارتودنسی که توش باید استرس جمع بشه تا کارشون را انجام بدن!)

خونه:
کار یه بنده خدایی را تا حدودی راه انداختم و یه تلفن زدم بهش و بعد هم از شدت ... خوابیدم. نمی خواستم بیدار شم. گوشیمم خاموش کردم. ولی با صدای زنگ طولانی تلفن پریدم. صدای پریسا با وجود بسته بودن دراتاقم می اومد. پا شدم بهش زنگ زدم و گفت استاد بهت ۰.۷۵ آفرین دادن! استاد ما تا حالا به همه نیم آفرین دادن!

و گفت .... نمی گم!

می خوام تا اذان صبح درس بخونم به جبران همه چیز!

   + مائده ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

استاد نادرختایی

یه پدیده ای هست نه درازه نه کوتاه، ببخشید نه بلنده نه کوتاه.

نه چاقه نه لاغر! الان که فکر می کنم می بینم شاید یه کم لاغره!

بیشتر خوش تیپه تا بدلباس! قیافشم........ اصلن با این یکی کار ندارم چون نه به بحث مربوطه، نه آدما توش دخیلن! قبلیا مهم بودنا! چون شَبَه کلی آدما مهمه! همیشه!

عوض همه چی باهوشه! بد جورا!

 تعریف از خود باشه یا نباشه من هوش آدما رو تشخیص می دم! این که طرف باهوشه یا تجربه ش کارشو راه می اندازه را من می فهمم.

اما در مورد این پدیده، زیادی هوشش تجربه های عجیبی براش درست کرده! آدمهای باهوش تو چشماشون، زیادی IQ راهنما می زنه ولی این پدیده از راهنما گذشته، Flasher جف چشاش همیشه روشنه!

این پدیده یه پرده می اندازه رو احساساتش! نه.... یه فیلتر!خوباش رو نشون می ده و بداشو ... فک کنم می فرسته بازیافت!

از ویژگیهای این پدیده نظرات کارشناسی تکشه! اونم در زمان مقتضی! داری به یک ماجرا فکر می کنی یا اصلن یه مدت به یه مسئله ای فکر کردی، می یاد یهو با یه جمله دست تخته پاک کن را از پشت می بنده! علامت سوالا رو منظورمه! می گیری که؟!

از فرط مهربونی یا هر چیزی که نمی دونم اسمش چیه یا اصلن خودش چیه یا به کدوم بخش احساسات مربوط می شه، یا کلن جز احساسات هست یا نه، این پدیده از رو تو ذوق کسی نمی زنه! نمی گم از رو بازی نمی کنه ها! اگه تو آی کیوت از حد تره گذشته باشه و به حد بوته رسیده باشه.نه. بوته نه.یه کم متکامل تر.....آها شنبلیله خوبه! می فهمی که الان کجای کاری!(داری می گی پس چرا من نگرفتم کجای کارم؟ کار من از این چیزا گذشته!)

این پدیده مستقیم نمی گه ولی مستقیم رفتار می کنه! می بینی چقدر باهوشه؟! راه فرار را باز می ذاره که تو نتونی نتیجه گیری کنی! ولی یه ضرب المثلی هست توش تاقار و ماست و ترش و بقال و اینا داره!نمی گم آی کیوت ترقی کنه!

بازم با همون منشا نامعلوم احساسی، این پدیده همواره تو رو به آینده امیدوار می کنه!

ظرافت و دقت و نکته سنجی از اون کلمات قلنبه سلنبه ایه که تو 2 ، 3 ساعت اول برخوردت با این پدیده هم چین برات مسجل می شه که تو می مونی این همه قلنبگی کجا جا گرفته! یعنی همش تو همین کلّس؟!!

حالا می خوام وارد شدت تخصص این پدیده بشم. اساسه ها! اینو من با همه بوقی و دوغیم هم میفهمم! فک کن یکی به اندازه تعداد نفسهای تو در عمرت بیت سروده باشه! بازم مجبورم یادآوری کنم کف آشپز خونمونو تازه شستیم، لطفن برای جلوگیری از ریختن کف رو زمین، در قابلمه ی مختونو سریع بردارین، سر نره ها!

حالا این بماند؛ فک کن تو یه جمله می گی که وزن داره.فقط همین! این پدیده جمله ی تو رو یه مصراع می کنه .بعد در هر قالب موجود ادامه شو به نظم می گه!

در مورد قالب نوشتاری هم ...... اصلن منو چه به این چیزا! یکی نیست بگه بچه بیا برو دندونتو بکش!

ما که فعلن نوشته ی طنز و فکاهه و عاشقانه و ادبی و با ادبی و پر ادبی و مودب و اینا رو دیدیم!

داستان و طرح و هر چی که من حتی اسمشم بلد نیستم را هم می نویسه!

الان دیگه کم آوردم. میرم ببینم کجا کلمه و اصطلاح دوپینگی دارن، یه کم یاد بگیرم ، شاید بقیشم نوشتم!

راستی یه چیزایی هم رازه! نمی گم!!

 

                        با ارادت تام: مائده

 

 

 

   + مائده ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

کانون ادبيات ايران.۱۶ ارديبهشت

استاد ما امروز به پیامبری رسید.

چله نشین مسیر ادب شد و خردورز نامی شاعر!

هر چند صدراییش از دهه 20 و 30 نمود داشته و فرزانگی اش شهره آفاق گردیده بود.

شاهکار طناز روزگار گشته  و کیاست و مهربانی اش تک تازی بی رقیب برایش رقم زده .

هم نشینی اش برای ما سرمایه و گفتارش دُرمایه و وجودش پرمایه است.

پ.ن:

  • برای سها خوشحالم.

  • آدم روز تولدش مجبور باشه با کسی ریاضی کار کنه خوش شانسه ها! البته به نوع نگاه مربوط میشه!
  • فردا در مدرسه برنامه ایست برای روز معلم.همه اش سخنرانی است. مدرسه خواهم رفت ولی بعید می دانم به آن جشن بروم.و امسال سال آخریست که من در مجتمع روشنگر کمک مشاورم! حداقل تا پایان تحصیلم!
  • متنی نوشته ام در معرفی استاد. رگه هایی از طنز دارد.اگر اجازه بدهند این جا هم می گذارم. فعلا کار دارد. هم فنی و هم محتوایی!
  • استاد ختایی نوشته های ستون استاد ما را دیدند. تصحیحاتی انجام دادند. تمام که شد حتما سر از بردهای دانشکده درخواهد آورد!
  • فردا برای اولین بار در عمرم میکروسکوپ الکترونی خواهم دید. خوشحالیم زیاد است اما وصف شدنی ست!

 

   + مائده ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

در روز معلم

از آدم های نفهم زورگو متنفرم.

از آدم های نفهم زورگو متنفرم.

 از آدم های نفهم زورگو متنفرم.

 

رسول یونان در شب شعر ترانه گفت:

 معلم ها احمق ترین آدم ها هستند. این را من نمی گویم.

و بعدش روز معلم را تبریک گفت.

امروز جمله ای نوشته بودم برای رادیو. البته برای تمرین. ولی استاد زیادی جدی اش گرفت. و حتی به سردبیر برنامه وصلم کرد.بی واسطه!
 آقای حسیخانی پای تلفن زیادی پاک و معصوم می زد.و ریحانه می گوید خوب ملت را سر کار می گذارد!

   + مائده ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

باران و سفر

این شبها آسمان هم می گریست.هم زمان که اشکهای من از بلندی گونه ها به گودی چانه ام می رسیدند!

با هر اشک من، آسمان هزاران قطره سرازیر می کرد تا . . .

اما در دل آسمان پس از بارش قوس و قزح وصل کمان می زد و در میان دل من باز اندوه غربت سنگینی می نمود.

تو نمی آمدی و باز من غم کهنه ام را با درد نو رسیده آسمان در شب بعد می گریستم.

حتی فردا شب که آسمان دردی ندارد که ببارد، من باز حسرت نیامدنت را قطره فطره بر گونه هایم می غلتانم!

.

.

.

امروز ساعت  صبح1:40 رسیدیم تهران از بهترین سفر دانشجویی تمام عمرم. یا حتی بهترین سفر داخلی عمرم!

هم اینکه مشهد بود و امام رئوف.

هم اینکه هم سفرانی داشتم  بی نهایت خوب! و هر چند متفاوت، یک رنگ!

قول دادیم به هم که خاطراتمان را بر ای خودمان نگه داریم. فقط خودمان! در فرودگاه آخرین بار قول دادیم.

و عکسهای سفرمان که شاید 500 تایی بشوند را به همه نشان ندهیم.

هنوز هم می گویم که در تمام  این لحظات گذشته حسرت آن ثانیه های شیرین را می خوردم.حالا دیدی چرا برایت نوشتم شیرینی لحظه هایم همیشه با غم از دست رفتن آنها ممزوج بود!

راستی هم سفر: مامان،خوب خوابیدی؟!   :- )

 

   + مائده ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()

امروز ۴ ارديبهشت!

امروز ۴ ادریبهشت تولد رادیو مبارک بود!

امروز ۴ اردیبهشت کلاس طنز عالی بود!همه با هم شعر می گفتیم!

امروز ۴ اردیبهشت استاد شیرینی دادند! به خاطر برنده شدن در شکرخند نهم!

امروز ۴ اردیبهشت دکتر اسلامی گفتند که یک ماه دیگر از شر براکتها خلاص می شوم!

استاد ختایی گفتند به علمی نوشتن طنز ادامه بده!خودشان هم نمونه ای برایم از کارهای خودشان خواندند!

امروز ۴ اردیبهشت استاد ختایی دم در کلاس گفتند هفته پیش دندون آوردی حتما این هفته دست و پا آوردی!

امروز ۴ اردیبهشت بنفشه رافعی گفت : امیدواریم هیچ رادیویی موسوم نشود!!(ر.ک به اطلاعیه وزارت ارشاد درباره رادیویی موسوم به جوان!)

امروز ۴ اردیبهشت کلی گفتم حیف! چون:

فردا ۵ اردیبهشت شب شعر ترانه برگزار می شود از طرف رادیو و من کلاس دارم. استاد نادر ختایی گفتند ساعتش را درست می کنند!

فردا ۵ اردیبهشت نبا جلسه دارد.

فردا ۵ اردیبهشت کلی آدمهای باحال می یان شب شعر و من نیستم! و بر و بچس رادیو!

فردا ۵ اردیبهشت می رویم حرم عشق.به امید خدا!

فردا ۵ اردیبهشت : السلام علیک یا علیک یا علی بن موسی الرضا

   + مائده ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤
    پيام هاي ديگران ()

از دندوناش شکر می ريخت تو ليوان چايی!

گزارشی بر شکر خند نیّم

آقا از اون طرف دارن می زنن که پررو نشو! اگه گفتیم می تونی طنز بنویسی معنیش این نیست که دیگه به این آشکاری تو ادبیات دخل و تصرف کنی! شکاری شدن!

من خودم دانشجوام و دانشجویی یعنی حاشیه بینی! دیدین دانشجوها به جای درس تیک های استاداشون کشف می کنن و تکیه کلام استادو می شمرن! من هم می خوام حاشیه ها رو بنویسم!

اولن که انگار از عید دیدنی فقط تعارف کردناش مونده بود بین افراد.اون قدر به هم تعارف زدن که نیم ساعت طول کشید تا از پله های سن برن بالا بخاطر همین برنامه حدود 4:30 شروع شد!

بعد هم کلن محور جلسه هما خانوم بود!  دوستی جناب رفیع (همان رضا رفیع معروف)با این شخصیت ذهنی عامل تشعشع اشعاری شده بود بس جذاب! باور کنین. یه نمونه شو می گم.فقط قبل از هر گونه کف کردن در ظرفارو بردارین که سر نره گازمون کثیف می شه:

دل اگر هما شناسی همه در رخ رفیع بین

به رفیع شناختم من به خدا قسم هما را!

حالا فهمیدین چرا گفتم تشعشع!

و حضور جناب سادات اخوی به جای امیر حسین مدرس که آقای کاردان بهش گفتن اخی( دو جور تلفظ داره. توضیح ندم که؟ به قول خود سادات اخوی انقدر می فهمین که؟). خوب اینم یه جورایی حاشیه س! شایدم امیر حسین مدرس از وقتی دم اسبی شده دیگه اینجاها رو تحویل نمی گیره!

آها یه نفر هم بود اونجا تریپ خواننده می زد. انقدر مهربون بود.البته دوستم می گفت خوشحاله! همش از اون بالا موقع خوندن ترانه می خندید.دست می زد.هی نزدیک بود بخوره زمین.آخه پاهاش اینقدر جابجا می شد که من می ترسیدم گره بخورن به هم! البته ترانه های استاد کاردان رو می خوند. البته یه سید سبزپوش هم استاد کاردان را همراهی می کردند که از این خوندن این آقا خوشحاله پس نیفته!

این جامعه ذکور اساسی رفته بود تو خط وفای نسوان! نمی دونم چرا از عید پارسال تا الان هیچ کس تو خط وفا نبود. آخ یادم اومد خوب الان سال ژوبین و وفا شده.دیگه میشه پشت سر مرده ها بعد از سال حرف زد!

به قول استاد ختایی خطوط قرمز را می شه جابجا کرد ولی فکر کنم فیثاغورث خون بعضیابالا رفته بود. دیدین جای خطوط خیابونو عوض  می کنن، تا چند روز جاش معلومه.خب؟ اونا خطوط دوم را موازی اولی ها می کشن.این جماعت شاعر خطوطو عمود بر خطوط قبلی کشیده بودن!

اس ام اس های تکراری جناب رفیع هم ماجرایی شده بود. من که نمی گم ولی خودشون گفتن حس جوجه تیغی را داشتن: منو بغل می کنی؟!!

ولی این یکی رو خداییش باید بگم: جذابیت در نوع خواندن بود نه مطلب!

یکی دو تا شعر خوندن ملت که گرونی گوجه ای که جناب ختایی فرمودن در شعرشون که – برنده شد و سکه رو بردنو و بیرون بودن موقع اعلام اسمشون و باید شیرینی بدن سه شنبه و باید براشون صندلی تاشو بخریم و بالاخره استاد ما هستن و ما از شرمندگی آب شدیم اونجا و آخه ایشون ایستاده بودنو و آخه جا نبود و اخه نیومدن پیش ما بنشینن و اخه به ریحانه گفتن این یک دستوره و ...- سال 85 را سربلند کرده با قیمتش،به دادشون رسید .و الا گوجه بود که...(بقیشو نگم لباساشون کثیف می شه!)

حاشیه آخر هم رانی بود و تی تاپ.این یه کشفو خداییش باید ثبت کنن دیگه. شاید این دو تا با هم سفارش شده در روایات.مثل اون ماجرای پیاز و ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مائده ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱
    پيام هاي ديگران ()