عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخر سال! گزارش سالانه!

این آخرین پست امسال است.
سال 86 با سومین همایش دانشجویان دندانپزشکی استان تهران شروع شد برای ما! و جایزه اش یک مشهد به یاد ماندنی با گروهی که حالا می شود گفت پا گرفته و حتی قرار است برای ده، پانزده  سال زندگی حرفه ای و اجتماعی اش برنامه بریزد!
تیرش خوب گذشت.از همه لحاظ. تجربه بزرگی هم به دست آوردم. مرداد و شهریور در تب و تاب و گرما!
رمضانش داستانی بود. با همه سحرهایی که برایمان از 3 شروع می شد تا 5. و حتی همایش علوم پزشکی برلین که نرفتیم و چه خوب که نرفتیم! با آن همه بلا که سر بچه های دانشگاه ایران آمده بود.و آخرش هم تسنیم. و جواب گرفتن از نذری برای نوشتن آقای ندیده ام!
پیوند جالبی ایجاد شد بین همین گروه نو پا و آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان سعادت آباد.
یکهویی تلخ شد با ۱۸ آبان.و یک پرواز. دکتر دربندی عزیز.
شروع خوبی هم داشت با مجله پرانتز باز! که تا تابستان قرار است کاغذی شود!
ادامه اش کمی شیرینی داشت و جایزه و کمی تلخی و تلخی اش نشانی از آشنایی بود با دنیای واقعی! و زندگی اداری!به قول پدر با واقعیتها!
آخرش هم رسید به طرحی که قرار است سال بعد پا بگیرد. طرحی برای سلامت دهان و دندان جانبازان شیمیایی.
باید تشکر کنم. اعضای خانواده جای خود.
 از دکتر همتی. دکتر هنردار. دکتر رضوانی .دکتر جلایر. دکتر نامجو.دکتر رادگری کاشانی . و بچه های دکترای تخصصی آناتومی دانشگاه تهران. از رئیس دانشکده مان، دکتر شایق که همواره مرا به یاد ذکاوت اصفهانی ها می اندازد.
از زینب که برای شدت عجیبی رابطه مان اسمی ندارم! و حتی تعریفی!
از انسیه و مریم و همه بچه های این گروه نوپا! و تمامی بحث هایی که کردیم در مورد ایدئولوژی ، کشور ، دانشگاه و زندگی!
از تمام بچه های پرانتز باز که با هم داریم پیله را پاره می کنیم برای یک پرواز بلند.
از بچه های سفید مثل شب. که لحظه های خوبی برایم ساختند.از وحید جلیل وند و تمام گزارشهایش!
از بنفشه رافعی. که نمی دانست چیزی که هر سحر اجرا می کند نذر من است برای تسنیم. و بعد هم که خودش اسم مرا درآورد برای حج! از حامد جوادزاده و مخصوصا حافظ ایمانی که نگاهشان متفاوت بود و نگرشم را گسترش داد.
از ریحانه س. الهه آ. معصومه ذ.از ارکیده که خواهر کوچولوی من است.
از نرگس فتحی به خاطر دعایی که برایم از کربلا فرستاد و .... (مگه دستم به دندوناش نرسه!!البته دست سالمم) متفاوت بودن او با هر آنچه در ذهنم از دیدار های قبلی بود برایم شگفتی داشت!از پریسا برای کتاب خانوم و برای آیتم طلوع خورشیدش در یک صبح یک سلام!
خیلی های دیگر هم هستند که یا یادم نیست. یا توضیحش طولانی ست!
یک تشکر ویژه هم هست. از مرحوم دکتر دربندی! ئ اعتمادش به من و دوستم برای نوشتن اولین کتاب درباره کرایوسرجری در دندانپزشکی که نیمه ماند.و هنوز هر بار یادش می افتم دل تنگ می شوم برای تمام آنچه دراین سه سال آشنایی با او برایم رخ داد. کتاب هالیتوزیس اگر چاپ شود حتما از طرف خودم به او تقدیمش می کنم.

پ.ن: از سه شنبه می رویم سفر! تا کی؟ خدا می داند. منتطر یکی دو تا جواب علمی هستم!  سال تحویل برای تحول دعا کنید. و برای آرامش! آرامش فکر از هر چیزی مهم تر است!

   + مائده ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

Duty

·  قهر کرده ام و او نمی داند! آن قدر صبر می کنم تا بفهمد حتی اگر دیر شود!

· این روزها فکرهایم را هر چقدر می خواهم از لباس پریشانی در بیاورم انگار با چسب به هم چسبیده اند! حتی انگار این پریشانی خیلی بهشان می آید! مثل مسعود رایگان که نقش هایی که فکر پریشان دارد را خوب بازی می کند. مثل خیلی دور خیلی نزدیک!

· این روزها خوره کتاب گرفته ام! برای عید 8 تا کتاب جدید خریدم! و دو تا هم هدیه گرفتم. و تا حالا سه تایش مانده که تمام نشده!

· این روزها حتی ترجیح می دهم تمام کتابهای سنگین درسی را با خودم ببرم و بیاورم تا سر کلاس کامل بفهمم استادها چه می گویند! حتی اگر مجبور شوم توی اتوبوسهای ناملموس بی آرتی وزن سه چهار کیلوییشان را با غر مردم تحمل کنم!

· این روزها دیگر برایم مهم نیست که حواسم جمع باشد یا نه! برایم مهم نیست که وقتی دکتر نظری مقدم فرق ویتامین D2,D3  را می پرسد نگاهش کنم آنقدر که ناامید شود از من! و بعد از ناامیدی کامل اشکال کتاب را در مورد روند تحلیل داخلی تو ضیح دهد! و آخرش هم بگوید اگر فارسی اش را نمی خواندی مشکل پیدا نمی کردی!

· این روزها خوابم نمی برد بی آنکه دلم بگیرد و در تاریکی دو سه قطره ای اشک هم بریزم!

· این روزها به قالب داشتن و نداشتن آدمها فکر می کنم و آرامش فکر و لزوم قالب و .....

· این روزها هنوز یادم نرفته که گفت مرا نمی شناسد! اخلاقم را! فقط بعد از یک سال! 

·   این روزها گاهی آنقدر اخم می کنم و نمی فهمم که وقتی می خندم اظهار رضایت می کنند اطرافیانم!

· این روزها برای اولین بار در بخش اطفال یک بچه ی غیر همکار را دعوا کردم!حتی سرش داد زدم! حتی تر دستش را به زور گرفتم و نگهش داشتم و وقتی جیغ زد تهدیدش کردم. و وقتی دیگر چاره ای نداشتم یاد نوشته خزر معصومی افتادم در وبلاگش که نوشته بود بهتر از پسر بچه ها خدا چیزی نیافریده!

· این روزها توانایی ام در پنهان کردن آشفتگی کم شده! رئیس دانشکده مان در دومین ثانیه دیدنم قبل از جواب سلام گفت چرا این قدر پریشانی؟

· این روزها از دوشنبه ها بدم می آید که به اصطلاح آف هستم و باید بروم به بخش های ارتودنسی و جرم گیری! و نفرتم بیشتر می شود وقتی باید با کویترون جرم گیری کنم! و یا برای کسی با کراس بایت خلفی یا اپن بایت قدامی یا هر مشکل دیگری پرونده ارتودنسی تشکیل بدهم و معاینه اش کنم. بیچاره پدر و مادرش چه برداشتی دارند وقتی اول باید اصطلاح علمی اش را بشنوند و بعد توضیح عامیانه بیماری را!چون من اول برای استادم مشکل را توضیح می دهم و با تایید او برای والدینش!

· این روزها از درآوردن شکل دندان سالم روی دندانهای پوسیده، با آمالگام هم دیگر لذت نمی برم!

 · این روزها هیچ دلیلی ندارم که عید بشود. حتی از همه دوستانم پرسیدم که این مربوط به سن است یا روزگار یا خستگی و هیچ کس جوابی نداشت.

 · این روزها به عروسی مهدیه و بعدش هم کاملیا و حدیثه نزدیک شده! و من حس عروسی دوستانم را ندارم!

این روزها به من می گوید: اوضاع همین جوری پیش برود تو هم رفتنی می شوی ها!
خودش هم شاید برود.به زودی و برای همیشه! همه چیز به شایدها گره خورده.

· این روزها دارم یکسال پیرتر می شوم! از سه شنبه‌، من، 22 ،اسفند را پشت سرگذاشته ام و چقدر همیشه از عدد 23 متنفر بوده ام.

این روزها گروهی از صدا آشنایان کربلا هستند. برای یکیشان اس ام اس زدم که دعا کن که یا راه یا چشم دیدن راه جلویم بگذارند. جواب داد: رو چشم که بیناست به نور و حرمت حسین جان خودمان!



 

   + مائده ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

همیشه آخر نوشته هایش می نویسد خوب باش!


یک ماه از آن شبی که توی راه بندان بودم و برایم تعریف کرد می گذرد.داشت تحقیق می کرد. داستانی یا مستند. چقدر متفاوت. از کجا و چه جوری؟

بهش گفته بود چرا خوب نیستی؟
جواب داده بود: مگر خودت همیشه خوب بودی؟
بهش گفته بود: نه من دو سال خوب نبودم!
جواب داده بود: خوب من دو هفته س که خوب نیستم و تو گیر داده ای.

حالا من که فقط ۲ روز است که خوب نیستم.

* ببین این برای من یک قانونه! تو هم بد نیست بدانی: کسی نمی تواند بگوید من باید چه جوری باشم. می تواند با شناخت همین من (با تمام اخلاق و ادواتش) با من کار کند یا نکند!‌ من به کسی برای چگونه بودنم جواب پس نمی دهم.چون اخلاق و رفتارم را از سر راه نیاورده ام که هر کسی بخواهد درموردش نظر بدهد.
تو هم خواستی این جوری کار کن!

   + مائده ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

معنای پا در هوا

وزارت بهداشت طبقه همکف، واحد اطلاع رسانی: نامه ام را می گیرند و ثبت می کنند.
طبقه 13، معاونت آموزشی: روی نامه نوشته: واحد مطالعات و تحقیقات پزشکی رسیدگی کند.
طبقه 7 : واحد تحقیقات و مطالعات پزشکی: فعلا که آیین نامه ای درکار نیست. حالا اگر آیین نامه را نوشتند. به ما که رسید ما برای دانشگاهها می فرستیم. دانشجویان مشمول استعداد درخشان هم خیلی فرقی ندارد. اگر مرکزی بیشتر از 5 ظرفیت داشت، 85% نمره نفر آخر را که بیاورند می توانند بروند آنجا! (یعنی دختر جان جامعه نگر شامل آن نیست! چون 5 تا ظرفیت ندارد.خیلی تلاش نکن.) خواستی آن را هم پیگیری کن. همه اش طبقه 8.
طبقه 8: کارشناس مربوطه: خانوم فعلن قرار نیست دانشجوی جامعه نگر گرفته شود. امسال هم آزمونش برگزار نمی شود. معلوم هم نیست که سال بعدش بگیرند یا نه!

نتیجه تحقیقات: دانشجویان جامعه نگر قرار بوده در عرض 4 سال فارغ التحصیل شوند. ولی تا حالا که 6 سال گذشته، فقط 2-3 نفر فارغ التحصیل شده اند و صدای طرف فنلاندی درآمده! (این رشته مشترک بین دو دانشگاه شهید بهشتی و هلسینکی فنلاند است.)

نتیجه تحقیقات ترم پیش: تا من طرح نروم و بعد هم دو برابر مدت تحصیلم خدمت نکنم (12 سال) نمی توانم مدرک تحصیلیم را بگیرم و برای ادامه تحصیل به خارج از ایران بروم! آزمون بورس را هم که می گرفتند که اعزام کنند فعلا داخل باید ادامه تحصیل بدهند. و شرایط خرید مدت خدمت عجیب و سنگین است.
یک راهش هم تحصیل بدون بورس بود: دانشگاه مقصد که در ایالت کالیفرنیاست در ایران advisor دارد او ایمیل زد و آنها هم قبول کرده بودند ولی شرطش همان مدرک بود و تافل! اولی را که باید بی خیال شد و دومی کار چند ماه است!

حالا علی مانده و حوضش! نه می گذارند اینجا رشته ای را که می خواهی بخوانی ونه می گذارند بروی! ما با همین سیستم فشل می خواهیم . . .
از دی ماه به ما گفتند ما داریم ضریب را درمی آوریم برای بچه های دندانپزشکی نمونه. ولی هنوز کاری نکرده بودند. حتی خبری هم نبود! همه می گفتند قرار است!!! انگار در این اداره ها dead line  بی اهمیت ترین واژه دنیاست!

هر کی به من می رسد از مزایایی می گوید که در مصاحیه ها گفته اند وما ...ندیدیم.
کاش کمتر مردم را فریب می دادند. همین!
من نمی توانم برای آینده برنامه ای داشته باشم! چون ... اگر چیزی هم بگویی می گویند از شما انتظار نمی رود که علیه نظام حرف بزنید!!!!!!!
اصلا نمی دانم چرا.
*پ.ن: امروز بعد از چند ماهی دیدمش! احتمالن تا چند ماه دیگر با همسرش برای ادامه تحصیل می رفتند به استرالیا. در بدو ورودم به دانشگاه خوشحال بودم که او که آشنا بود از زمان مدرسه اینجاست. ولی بعد از مدتی کمتر با هم بودیم . نظراتمان به هم نمی خورد.اما همیشه راهنمایی می کردیم همدیگر را. دوست بودیم.
 و امروز خیلی حرف زدیم.درباره آینده و ادامه زندگی و درس و کمی بحث به قول او به فلسفه کشید.( هر چند شعور من به فلسفه نمی رسد.) با هم و با اساتیدمان.وقتی می رفت گفت خیلی با آنچه در ذهنم داشتم فرق داری. آن قدر این را آرام گفت که انگار حرف بدی زده!‌

   + مائده ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

مسئولیت طعم درس را گس می کند!

گاهی اوقات برخی درسها بی ارزشند مثل بیماریهای روانی. مثل خیلی از نکات تخصصی جراحی! که یک دندانپزشک عمومی 100 سال یکبار هم کارش به آنها نمی افتد! و برای من که از ارتودنسی بدم می آید، ارتو هم از آن درسهای بی ارزش است.( چون درصد کمی از آدمها هستند که نیاز به ارتودنسی نداشته باشند و چون معتقدم که درمان اگر صورت می گیرد باید کامل باشد کلا در این یک زمینه ارجاع به متخصص را توصیه خواهم کرد!)البته از 4 استاد ارتودنسی ام عذر می خواهم! بویژه دکتر اسلامی!

ولی الباقی دروس که زیاد هم هستند بدجوری فردا آدم را درگیر می کنند. از دوز مصرف داروها بگیر تا نحوه تراش دندان  در ترمیم کامپوزیت و
finish line  در درمان پست و کور! یا مثلا درمان دندان سانترال (جلویی) دائمی بچه ای که موقع دوچرخه سواری زمین خورده و شکسته!

این موقع ها که می شود موقع خواندن این درسها استرس امتحان و درس پرسیدن گاه گاه اساتید را اضافه کنید به استرس خرابکاری کردن فرداها!
امروز هم یکی از این روزها بود! خانم دکتر عظیمی که داشتند آناتومی مفصل تمپورومندیبولار(همان فک خودمان) را درس می دادند، حواسم پرت می شد. و او هم می فهمید و مچم را می گرفت! درسش تکراری بود! اساتید جراحی قبل از اسانید پروتز آن را درس داده بودند! با همین دقت! ولی داشتم فکر می کردم که اگر من پروتز ثابتی بسازم که یکی دو میلی متر این مفصل را کجتر ببندد و بعد استرس های دائمی افزایش یافته مفصل و همه آن بلاهایی که می دانم سر فک طرف می آید!
ترسیدم خب! و او فقط قهمید حواسم به درس نیست! و سوال کرد! هر چند به مدد اسلایدهای روی پرده سفید کلاس و کلاسهای زبان بچگی جواب او را دادم. ولی هنوز هم می ترسیدم!
الان هم داشتم بیماریهای لثه می خواندم (پریودنتولوژی) و دوز مصرف و رژیم تجویز آنتی بیوتیک!  ما باید همه اینها را خوب بلد باشیم! مسئولیت خیلی سنگین تر است تا کیف درس خواندن و دکتر شدن! خیلی سنگین تر!

   + مائده ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()

رو به زوال بود؟

۵ شنبه:یک روز بد!
این را زینب گفت وقتی داشت می رفت طرف اتوبوس!
صبحش رفتیم پشت درهای بسته بعد کلی توی بلوار دانشگاه شهید بهشتی پیاده رفتیم. چون ماشینها را جریمه می کردند.
(آزمون ارشد بود و شلوغ)
بعد رفتیم برای یک کار جدید که طرف مقابل که استادی بود برای خودش خیلی از رو (با تاکید بخوانید) و کاملا ناشیانه داشت می فهمید ما چفدر بارمان است!
و بعد مجله! و کلاس من واقعی شناسی!
و بعدش آنهمه بحث! و عدم توافق و تفاهم و استدلال برای .....
نمی دانم چرا انتظار آنچه شنیدم را داشتم  ولی همش می گفتم نه بابا ما را کسی به کار دینی دعوت نمی کند و انکارش می کردم و آخرش هم شد همانچه فکرش را می کردم! و همان جوابی را دادم که  در ذهنم بود!
سرم درد می کند!
سرش درد می کرد. آن قدر که یهویی وسط خریدن کادو تولد  پسر دادائی گوگولی مگولیش ول کرد و اومد بیرون. سومی هم سرش درد می کرد و یخ کرده بود.
یک سوال: وقتی در یک چیزی فرو می روی دیگر قدرت تصمیم گیری نداری در مورد خوب یا بد بودنش؟!
مثلا یک معتاد قبلش می داند که اعتیاد مطلوب نیست ولی وقتی نعشه شد (ببخشید.نمی دانم این کلمه درشأن وبلاگ هست یا نه!) دیگر هر کاری می کند تا تکرارش کند. و اگر به بی پولی نخورد تا آخر عمرش ادامه می دهد. حالا تو بیا در هر موردی این را پیاده کن! این جوری اصل لذت بردن از هر پروسه ای در حین آن پروسه مساوی است با نادانی و عدم احاطه به آنچه از بالا به نظر می آید!
بگذریم . این را الان احتمالا سه نفر می فهمند یعنی چه!  یکیشان معتقد بود که اگر آن لذت مکفی باشد مهم نیست که آدم، خر(این عین کلمه اش بود) شده باشد و در جریان آن پروسه مغروق! 
پ.ن:
تولد عید رادیوی محبوب ما مبارک! ۴ اسفند بهار دوازدهم رادیو جوان است. من و رادیو جوان هم ماهیم! وای من یه مقداری بزرگترم!
کلی کتاب خریدم! ۱۵ هزار و پانصد تومان. ۴ هزار و پانصد تومان هم سررسید ۸۷ خریدم. جالب بود. سی دی و پک هم داشت. کلا شد بیست هزار تومان! ناقابل!‌دانشگاه بن داده بودند. یعنی کارت اعتباری کتاب .

   + مائده ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٤
    پيام هاي ديگران ()