عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

در حوالی آزاد شدن آب و بوی دود و سرخی آتش دامان دخترکان

گفتم : نام آور باشد. گفتند تویی. نامت در تمام تاریخ جاودانه خواهد ماند.
گفتم : وفادار باشد. گفتند تویی.آن قدر که نامت و تنها نامت، لرزه می انداخت بر دل همگان.
آقای من! گمت کرده بودم.در کلمات همه کتابها، در ابیات تمام شعرها، در زندگی. گفتند تویی؛ تمام آنچه دنبالش می گشتم.تو! عباس! پسر علی بن ابیطالب(ع)!
تو یک نفر نبودی! تو یک اتفاق بودی! یک اسطوره! حادثه ای بزرگ! آیه ای از سوی خدا برای درهم شکستن تمام آنچه انسانها بدان فخر می فروختند.
تو آمده بودی تا ادب را برای تمام فرزندان آدم (ع) دوباره معنا کنی و شجاعت را! 
تو آمده بودی تا ذهن فرسوده تاریخ ، تکانی بخورد و خداوند باز در برابر فرشتگانش بر خود ببالد.
تو آمده بودی تنها برای خدا تا اعتبارت بهانه ای باشد برای دوای دردهای بندگانش!
تو آمده بودی تا ما امان یابیم زیر سایه ی علمت!
تو را آفرید تا مستجار زنده باشد و فقط در مسجد الحرام نماند.
آفرید تا به عرشیان هم نشان دهد که فداکاری در آفریده اش کمال می یابد و اقتدار و عشق! عشق! عشق!
چه واژه ی دشواری. ولی نه برای تو! حتی در باران متواتر پولاد و تیر و شمشیر!
یا عباس! تو آمدی تا عشق و عطش، خود را  به شط بزنند.و فرشتگان بار دیگر انسان را سجده کنند. در آن هنگام که آب در حسرت بوسه لبانت دوباره به آب رسید.
تو آن راز رشیدی
                    که روزی فرات  
                                        برلبت آورد
                                                          و در کنار درک تو
                                                                                   کوه از کمرشکست *
   * شعر از مرحوم سید حسن حسینی


   + مائده ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

غر زدن!

چشم جبریل امین مبهوت بود
غرق ماتم عالم لاهوت بود
با غلاف تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه مولا نشست
روی مه را جوهر نیلی زدند
دختری را کربلا سیلی زدند
درب بیت وحی را افروختند
خیمه اهل حرم را سوختند
میخ در پهلوی محسن را درید
تیر شد بر حنجر اصغر رسید
تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس علی در شط فتاد
(در حوالی آغاز عشق/تاریکی و شب و تنهایی)

پ.ن:   این نوشته ها نه انتقاد است به دولت فحیمه که بعدش بیایند و بگویند یک نفر که ربط بی ربطی به رادیو جوان دارد سعی در تخریب نظام داشته!نه من پای بندیم را به نظام از دست داده ام! اصلا هر کس به نظرش بد آمد نخواند! زوری که نیست! من داغ کرده ام! خیلی هم داغ ! از دست همه! و خودم!

ولی اینها گله های یک دختر است! دختری که دانشجوست توی همین مملکت و خیر سرش جز برترینهای جامعه علمی است و رشته خوبی می خواند و مهمترین هدفش این است تغییری مهم ایجاد کند! ولی پدرش درآمده! هر چند هنوز هم فریاد می زند که وظیفه اش بوده! ولی باقی افراد هم وظایفی دارند که در مجموع همه با هم باید عمل کنند به آنها! اینها ، هیچ ربطی به ایمان و توکل ندارد! چون خدا به انسانها شعور داده که از آن استفاده کنند! و هر کسی در مقام خودش مسئول است.

 نمی دانم چقدر درست است ولی من فکر می کنم که ما سالهاست روند رشد جمعیت را می دانیم! پس می دانستیم جمعیت زیاد می شود و می دانستیم چقدر گاز لازم دارند! پس باید برای پیش بینی این نیاز، عملی انجام می شد.

خدا رحم کرده که ما فقط 10 درجه افت دما داشتیم نسبت به سالهای پیش! اگر طوفان کاترینا می آمد چه می کردیم؟
ما که آنهمه خودمان را کشتیم که آمریکا نتوانست عواقب آن طوفان را مدیریت کند، خودمان 10 درجه افت دما را مدیریت کردیم؟!چه خوب مدیریتی!!! تازه آن طوفان در صورت مشابه سازی می تواند معادل زلزله 9 ریشتری باشد! |(من این طور خوانده ام در اینترنت!) اگر زلزله 6 ریشتری در تهران بیاید، یک کارشناس ژاپنی گفته بود در لحظه اول 2 میلیون نفر در تهران خواهند مرد!!! حالا

شاید یکی بپرسد تو چرا ناراحتی ؟ تو که تعطیل شدی! بابا امتحانات عقب افتاد!

این خودش یک بدبختیست! اما بدبختی مهم تر این بود که وقتی یهویی می گویید دانشگاه ها تعطیل ما چه کنیم که سلولهایمان را باید در روز خاصی با جراحی به حیوانات منتقل کنیم؟ کسی می پرسد هر ایمپلنتی که در استخوان حیوان نرود 600 هزار تومان ضرر است! و ما 6 جراحی داشتیم. کسی می فهمد محیط استئوژنیک و محیط تکثیری حدود 500 هزار تومان خرجش بوده و باید یک ماه صبر کنیم تا از آلمان دوباره موادش بیاید!( البته اگر مثل چند ماه پیش تحریم نشویم! و مواد در گمرگ نماند! اصلا به دلیل تحریم کار ندارم که حق با ماست در موضوع انرژی هسته ای)

خوب بابا جان این همه ضرر فقط مال من و دو دوستم و استادمان بود! چند تا از این آدمها تو کل ایران باشد خوب است؟

 تازه آن استاد گرامی هم وقتی ما توی سرمای 5- درجه 50 دقیقه پیاده می رویم تا برسیم به حراست دانشگاه و با کلی بدبختی هماهنگ کنیم برای ماندن تا دیروقت در دانشگاه، ما را ول می کند به امان خدا و می گوید شنبه جراحی می کنیم!!!
عین خیالش نیست که ما چه کشیده ایم از ساعت 10 صبح که آمده ایم تا 4 بعدازظهر که او بیاید و جراحی کنیم!!!

دلم پر است! او اصلا نفهمید که دوست من آنقدر حالش بد بود که با هر سرفه امکان داشت بیفتد زمین و باز گفت شنبه! تازه بگذریم که ما یک شنبه مهم ترین امتحان این ترممان را داریم و لااقل باید از 8 صبح تا 6 بعدازظهر هم دوباره بیاییم دانشگاه!

حتما اینها هیچ ربطی به تعطیلی ها ندارد!
خدایا ممنون که اینجا هوای کانادا را ندارد! خیلی ممنون!
راستی خدا جون من هنوز به ماجرای بادمجان بم معتقدم! ادامه می دهم!‌ یاد حرف آقای اسلامی افتادم: من ساخته شده ام که متفاوت باشم! پس برای ایجاد تغییر تلاش می کنم! بی شک!
 اینجا را هم بخوانید. یه جورایی موافقم.

   + مائده ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

برف می بارد زبالا دست! شيرين برف!‌

در پست قبل سوالاتی کردند. جوابش می شود این دو پاراگراف:
برای النا و عرفانه: من دانشگاه شاهد درس می خوانم. راستش را بخواهيد اولش می خواستم پزشکی بخوانم! نشد! شايد آن موقع می گفتم در اثر بی دقتی ولی الان می گويم قسمت! دانشگاه شاهد يک دانشگاه دولتيست! در خيابان وصال تهران!
‌درس را دوست داشتم ولی اضافه هايش را!
فيزيک و رياضی را خيلی دوست داشتم!‌دبيرستانی که بودم هاليدی می خواندم. تجربی بودم ولی حسابان و ديفرانسيل می خواندم!‌شيمی را هم از مورتيمر!‌ولی زمين و جغرافی را هميشه ۱۶ می شدم.
اوايل رياضی و فيزيک را دوست نداشتم.از سال سوم متحول شدم!
سال آخر بدجوری افتادم تو خط درس!‌ولی نه ۱۴ ساعت در روز!‌ولی روزهای مدرسه ۵ تا ۶ ساعت و روز تعطيل هم ۱۰ ساعت.
با برنامه ی مدرسه و راهنمايی مادر درس می خواندم!‌و البته معلمی به نام مهندس اسکندری!‌يک معلم فيزيک که مشاور کنکور هم بود!‌خدایش خیر دهد!
 بيشتر با دوستام درس می خونديم!‌سه تايی و دو تايی.خانه ما!‌۳ تا که می شديم چون هر کس ساعت خاصی می خوابيد چراغ خاموش نمی شد!
معلم های خوبی داشتيم.هر چند کتاب زيست آن سال عوض شد ولی با دو معلم زيستی که داشتيم مشکل حل شد.ریاضی را بیشتر می خواندم تا هر درس دیگری! هنوز وقتی معلم زیست پیش دانشگاهیمان این را می شنود کفری می شود!!!!
کنکور خراب شد و تستها را جابجا زدم. ولی قسمت اين بود که اينجا قبول شوم. خدا را شکر!‌از خزانه غیبش چیزهایی به آدم می دهد که ....
این آخری فقط یک نمونه اش بود!‌و الا من و این کارهایی که حالا می شود بهش گفت رزومه!‌ من به این جاها نمی رسیدم!‌رساند مرا!
نمی خواهم شعار بدهم!‌یک نمونه اش وقتی بود که دانشگاه قبول شدم!‌پکر بودم و ناشکر ولی بعدنش فهمیدم چقدر این رشته و این دانشگاه مرا پیش انداخته در راه زندگی!
درس خواندن به نظر من با آنچه خودم درک کرده ام تا حالا و تجربه ای که بعدن کسب کردم (سه سال مشاوره کنکور و یک سال کار تست!) یعنی علاقه!‌بعدش هم استعداد و توانایی و بعدش تلاش! این سه تا که باشد همه چیز ممکن می شود!‌

   + مائده ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

عيدی من!

خدایا ممنونم!
نمی دونم با چه زبونی!
نمی دونم اینا هم به دنباله همون ینصرکمه؟!
ساعت 6 و نیم ساعت اداری نیست! وقتی مامان به پشت تلفن گفت: بنابی نه بنایی! گفتم باز از کجا زنگ زدن فامیلیمو نمی دونن! (آخه هر وقت از بسیج و سازمانها و ... زنگ می زنن فامیلیمو اشتباه می گن!)
مامان گفت: آقای میرزایی از وزارت بهداشت! اسمش آشنا بود! طرح جامع که بودم آقای کاظمی اسمشو به من گفت! دوزاریم افتاد!
"خانوم روز 4 شنبه بیاین به فلان آدرس که بعد از ناهار بریم دفتر ریاست جمهوری برای اهدای جوایز دانشجویان نمونه!"
خدایا بازم مرسی!
نمی دونم شاید دارم به قول دکتر موسوی گرمارودی علم به علم پیدا می کنم! از نصرت آن به آن که بگذریم خدا این چند ماه خیلی از رو به من لطف کرده!
اون از تسنیم و جایزه مکه! اینم از این!
هنوز گرم شادی به روز شدن مجله مان بودم که این خبر رسید!
من دو تا عیدی برای غدیر گرفتم!

پ.ن: الان تازه رسیدم خونه!
به دنبال یک روز برفی! و امتحان پریودنتولوژی و رکورد گیری از بیمار پروتز رفتیم مراسمات جایزه گیری!
از جناب رئیس جمهور!!
جناب رئیس جمهور که به اخوی گراممان سلام رساندند! و جناب وزیر بهداشت همچین یک وری نگاهم کردند که من یادمه یک ماه پیش بلبل زبانیهایت را!!
۴ سکه هم به صورت ناقابل(!!) تقدیممان کردند!‌احتمالا یک سفر عمره هم خواهند داد!‌هنوز توافق نبود!
از جنبه های جذاب ماجرا این بود که جناب رئیس جمهور قول ادامه تحصیل دادند در مقطع بالاتر! و درست ۵ دقیقه بعد از دکتر باقری لنکرانی پرسیدم و گفتند نخیر!‌این خبرا تو وزارت بهداشت نیست!!!!
اما وقتی گفتم می خواهم PHD دندانپزشکی جامعه نگر بگیرم گفتند بیا درخواست بده بی آزمون می فرستیمت بخوانی!حالا الله اعلم!
ذوقمان را در دم کور کردند! همه شاکی شدند که چرا جناب رئیس جمهور به مسئولان مربوطه قبلا نگفته که می خواهد اینها را بگوید!
تازه گفتند عمره را هم همین جوری خودشان گفته اند!!! :o

راستی از دوستانی که تبریک گفتند ممنونم.امیدواری روزی من هم همین تبریک را به آنها بگویم!

   + مائده ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

از برکه تا دريا!

یا علی! من تو رو می شناسم! اون قدر که وقتی 5 سالم بود تو یه شعری می خوندم: امام اول علی!
من تو رو می شناسم! اون قدر که حدیثاتو ،توو کتاب قرآن راهنمایی حفظ کرده بودم!
من تو رو می شناسم ! آخه هزار بار ، شایدم بیشتر رو دیوار و توی کتابا و روزنامه ها خوندم و شنیدم: من کنت مولاه فهذا علی مولاه!

همین! من تو رو همین قدر می شناسم!
تو رو که می گن 124000 هزار تا پیغمبر خدا اول با تو بیعت کردن و بعد پیامبر شدن!
تو رو که می گن همه پدر مادرهای شیعه موظفند از بچه هاشون برای تو و 11 فرزند دیگه ت بیعت بگیرن!

من تو رو می شناسم؟؟!!
آره ولی همین قدر که روز تولدت برای پدرم هدیه بخرم! و روز غدیر برم دیدن سیدهای فامیل!
من تو رو می شناسم! ولی نه به اندازه ای که پائولو کوئیلو و سهراب سپهری رو می شناسم! آخه من همه شعرا و کتابای اونا رو چند بار خوندم ولی همون یه کتاب معروف نهج البلاغه رو یه بارم کامل نخوندم!
با این که می دونستم تو راه نجات منی و اونا....
تو رو می شناسم؟
تویی رو که پیامبر گفت تو بشارت دهنده ای و خودش انذار دهنده! گفت: تو راهنمایی و خودش بیم دهنده!
حالا نمی دونم تو رو می شناسم یا نه! تو رو که به گفته قرآن شیعه هات بهترین آفریده های خدا هستن!


پ.ن:
۱.در حال شنیدن از برکه تا دریا از رادیوی محبوبم!! و در انتظار رسیدن فایل یک مصاحبه!
۲.زینب بانو تولدت مبارک! تا ناهار ندی از کادو خبری نیستا!!
۳.بالاخره پرانتز باز به ‌پیشگاهش پیشکش می شود!‌
۴. بیعت کنیم دوباره! اما این بار ...
۵. دلم هوای یک بغل نرگس دارد!‌این دو شاخه روی میزم کفایت نمی کند!
۶. فعلا همین! عید مبارک!

   + مائده ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()