عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

certification

سومین همایش هم تمام شد!

برندگان ارائه ی گفتاری 2 نفر از دانشگاه شاهد، یک نفر از دانشگاه مشهد و یک نفر از دانشگاه تهران و یک نفر هم از دانشگاه آزاد بود.

 

برندگان پوستر، سه نفر از دانشگاه شاهد و یک نفر از یزد و یک نفر از شهید بهشتی بود.

 

پنل های ویژه شامل سخنرانی اساتید در مباحث اندو(دکتر هنردار)، ایمپلنت(دکتر سمیاری)، سلولهای بنیادی( دکتر خوش زبان)، ترمیمی (دکتر آصف زاده)، لیزر(دکتر فکر آزاد) بود. من فقط سر ترمیمی، و بخشی از سایر پنل ها بودم. و به پنل لیزر نرسیدم!

 

بعد از همایش کلی عکس انداختیم که یادگاری شود و بعدش کلی وسیله جمع کردیم و رفتیم دانشکده و از آنجا رفتیم تا بچه های شهرستانی را که از هتل می رفتند ، راه بیندازیم و آخرش با انسیه و الهه رفتیم تاپ دیس!

 

اولش که در رقابتی تنگاتنگ با سارنگ سعادت در پنل رادیو-اندو-ترمیمی با اختلاف یک رای دوم شدم یه کم ناراحت شدم.

 

ولی بعد که سخنرانی دومم را کردم،(در پنل سلولهای بنیادی و نانوتکنولوژی) و مریم سر ناهار گفت: نتایج داوری آمده و اول شدی، اون قدر خوشحال نشدم!! عجیب بود برای خودم!

 

به بر و بچس اجرایی کیف و هدایاشونو دادیم!

 

خودمان هم باید برویم پابوس عشق! کلی دلم برای همین اتفاق لک زده. هیچ کس نمی دونه چقدر دلم می خواد شب جلوی باب الرضا وایستم و نگاه کنم به گنبد!(به قول نفیسه به قلمبه ی طلایی!!)

 

خدایا یعنی این بار می رم مشهد؟ من از آذر مشهد نرفتم ! خدایا من مشهد می خوام! چهارشنبه ی عزیز زودتر بیا! Plz!

 

 

 

 

 

 

   + مائده ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

از قرار کمک می خواهند!

سلام!

اخبار اول نوشته شود، بهتر است:

  • 30 و 31 فروردین سومین همایش دانشجویان دندانپزشکی استان تهران است! سالن همایشهای میلاد. امیدوارم خوب از آب دربیاید. حدود 10 ماهی هست که خیلی ها دارند برایش می دوند!

  • می خواستم در باره اخراجیها بنویسم.ولی آن قدر ضریب حاشیه بالا رفته که تشخیص اصل و حاشیه اش برای همه سخت شده. ولی به گمانم نباید در نقد فیلم درگیر احساسات شویم.نقد فنی سرجای خودش.بررسی چرایی و چگونگی سر جایش!

  • دیشب یک آف داشتم مبنی بر :

"دوهفته اقامت در ايران،ديدارخصوصي بادکتراحمدي نژاد،صبحانه کره محلي و عسل سبلان،ناهارآبگوشت بزباش،شام کباب بناب، حضوردرتمام بخش هاي خبري دنيا،يک دست کت و شلوار هاکوپيان،بليط پرواز مستقيم به لندن،به اضافه دهها هديه ي گرانبهاي ديگر..کافي است يکبار به آبهاي ايران تجاوزکنی!"

  • در تسنیم (نشریه بچه های جامعه اسلامی دانشجویان هم مطلبی خوانده بودم) همه اش   

 باعث شد مطلبی بنویسم در حاشیه ی ماجرا! به گمانم تندی نوشته بیش از آن بود که اینجا
 بیاید و یا حتی در تسنیم! ( تسنیمی ها برنمی تابند مخالف نویسی را) اما به ستون آزاد    انجمن رسید!

  • می گویند باغهای کندلوس و کلن جاده اش زیباست. شاید با بچه ها برویم و ببینیم! البته ما به مجتمع داروسازی کندلوس می رویم! ولی ....

  • چهارشنبه آخرین روزی است که ما در بخش رادیولوژی هستیم! از اینکه به این جا رسیده ام خوشحالم ولی از این که بخش رادیو تمام می شود برای همیشه، ناراحتم!
  • قرار است از شنبه برویم پروتز! بخش سخت و پر دردسر! خدا رحم کند!
  • آخرین خبر اینکه 23 فروردین را پیشاپیش به همه دندانپزشک ها تبریک می گویم.به ویژه به خاله ی عزیزم!و همه اساتیدم و همه دکتر بعد از اینهای جامعه دندانپزشکی! به همین مناسبت جشنی در تالار وزارت کشور برگزار می شود. امیدوارم خوش بگذرد!

کمک می خواهند!!

محیطی هست که عده ای دور هم برای اهدافی بزرگ جمع شده اند. اما یک نفر که عامل جمع شدن این افراد است، از قرار خوب مدیریت نمی کند. و همگان را خسته می کند در برخوردهایش.

با مشورتهای صورت گرفته به این نتیجه رسیده اند که در رفتار اجتماعی اش مشکلاتی هست. در نحوه برخوردش بی آنکه بداند، خشمی حاکم است که دیگران را فراری می کند. گاهن این موضوع را گوشزد کرده اند و رنجیده "که من منظورم این نیست"! و از همین جا می گویند: بی آنکه بفهمد چنین می کند.

منکر هوش و استعدادش نیستند، اما از نحوه برخورد و مدیریتش به ستوه آمده اند!

گاه می گویند نمی داند اگر او از حرفی ناراحت می شود شاید سایرین نه، و بالعکسش بیشتر حاکم است!!

ترس من از این است که در این عدم اداره صحیح گروه پراکنده شوند.

 استعدادهای شگفتی در هر یک نهفته است! و حیف است که ...

...و دنبال راه حل می گردند! کمک می خواهند!!

 

 

 

 

 

 

 

   + مائده ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

برای عيد!

امروز زهرا خداحافظی کرد.

نمی دانی چقدر دلم خواست شده قد يک روز مکه باشم. دلم خواست يک بار به هلال هجر دست بکشم!

 يک بار ديگر بروم روی پله ها و زل بزنم به سياهی پرده ای که محرم کلی راز است! رازهای مردمانی از سراسر دنيا.

دلم خواست یک بار دیگر شب تنهایی تو تاریکی بروم تکیه بدم به نرده های سبز و به بالای پله ها نگاه کنم و دلم بسوزد که داغی آن خاک را حس نخواهم کرد و همه جا را مشبک خواهم دید.

دلم خواست یکبار دیگر از همان دور و با همان شلوغی به آن منبر نگاه کنم.

دلم خواست از در شماره ۲۶ وارد صحن مسجدالنبی بشوم  و همان پشت در بنشینم و نگاه کنم به ورودی مسجد و آخرش هم نروم تو و همان جا آن قدر بنشینم تا اذان مغرب را بگویند و جمعیت سرازیر شود توی مسجد!

دلم خواست بروم طبقه دوم مسجد الحرام و از پشت همان نرده ها دستامو رد کنم و قرآن را اون طرف نرده دستم بگیرم بعد همش آیه ها را گم کنم و از اول صفحه بخوانم و یادم برود که باید قرآن بخوانم یا به سیاهی پرده آویزان خیره شوم.

دلم خواست باز هم شب اول ورودم به مدینه باران ببارد.

دلم خواست غروب نماز جماعتی بخوانم که در تنها قنوت نمازهای ۵ گانه امام جماعتش برای فلسطین دعا کند!

راستش را بخواهی دلم خواست از همان پایین توی هر دور طوافم برای فرشته هایی که دارند چند طبقه بالاتر طواف می کنند دست تکان بدهم.

پ.ن:

*زهرا جمعه می رود. بی خیال دانشگاه.کاش من هم می رفتم.

* حکیمه هنوز هم نیامده دانشگاه!‌

*می خواستم مشهد بروم یک روزه! ولی دقیقا یک هفته به همایش می شود! بجه ها دست تنها می مانند. باید باشم. ولی دراولین فرصت آن قدر .............. تا اذن دخول حرم عشق بدهند!

*کسی داشت با کلامش سر به سرم می گذاشت.استادی داریم که متفاوت است!‌تا بی نهایت! دعوایش کرد! گفت من که آرپی جی بزنم به این دختر ماجرای صفحه تلویزیون است. روشن می شود. ولی تو انگار از بیرون می زنی.نزن.می شکند! مانده بودم از کجا به ذهنش رسید!

برای عید:

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

دیدی دلت تنها بود و تو نمی دانستی

دیدی چیزی می خواستی و یادت نمی آمد

دیدی همیشه می گفتی : چیزی هست که مرا ببرد، باز گرداند

 و من همان باشم که ستاره با چشمک و دریا با موج می خواست

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

سخت بود دیدن و نرسیدن

پژمرده می شدم در باغی که  باغبان می خواست و

گلی که ساقگی را بیشتر از پروانگی عاشق بود

سخت بود با این همه کوه و عبور

قله و راه و آرزوهای دور

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

دیدم و شد همه دلم دیدنش

دیدم و علی را فهمیدم

دیدم و سمیه را دیدم

دیدم و خدیجه را خواندم

دیدم و عمار را خواستم

دیدم و اویس ماندم

بوی خوشی می آید

میلاد تنها دلیل خلقت، پیامبرم، پیامبرت، محمّدم، محمّدت،

میلاد شعله ی دانش در سوسوی دانش امام جعفر صادق(ع) تا همیشه تازه و خواستنی، تا همیشه!

(از هفت شنبه)

   + مائده ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

الان دارم می نویسم اینجا که نرم سراغ بقیه کتاب!

داشتم یکی از کتابهای نادر ابراهیمی را می خواندم.چهل تا نامه است.به نامه ۳۵ رسیدم دیدم الان می خونم تموم می شه! و تموم!

میشه یه کتاب را چند بار خوند , ولی شیرینی بار اول یه چیز دیگه س!

دیدم بهترین راه اینه که بیام نت شاید دست از سر کتاب بردارم  و شيريني کتاب را لااقل دو شب مزه مزه کنم!

پ.ن:

۱.فردا مهمان بي نظيري خواهيم داشت.
(زينب تو الان خوب مي داني منظورم کيه!)
آن قدر بي نظير که بي خيال کل برنامه فردا صبحم بشوم!

۲. مي خواستم ماجراي گريه آن روزت را در ماشين جلوي رستوران بنويسم ديدم بعدا گريه ي خودم را درمي آوري! آهاي خداحافظ! با توام!

۳. بخشي از کتابي که مي خواندم:انسان فقط يک موجود زنده نيست.بلکه هم خود زنده است و هم زندگي ست!

   + مائده ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

صبح حوالی 4 خوابیدم ولی 6 و نیم بیدار شدم. بعد هم که دوباره خوستم بخوابم فقط 45 دقیقه خوابیدم. 8 و نیم یه کم کارامو کردم و حاضر شدم .رفتم مترو سر قرار!

 زینب که اومد بارون خیلی شدید نبود. گازشو گرفتیم و رفتیم طرف سینما. فرهنگ همیشه صف طولانی جلوشه!

 ساعت 10:15 رسیدیم دم سینما ولی باز هم کلی آدم اون جا بود! بلیط را گرفتیم رفتیم دارینوش! بازم کتاب خریدم! و زینب هم به توصیه ی من خاطرات آدم و حوا را گرفت.همین الان یادم اومد از انوشه کتابشو گرفتم و خوندم.صبح یادم نیومد از کجا آوردم و خوندمش!

 

بعد هم رفتیم خونبازی.

 

سینما رفتن را کلا دوست دارم.اگه روز خالی پیدا کنم با بچه های دانشگاه می ریم سینما! اخراجی ها را رو هم 3 فروردین دیدم! همین سینما فرهنگ ولی سالن 1 !

 

فیلمش حرفه ای بود ولی اون قدر فلاکت نشون می داد که  . . . نوع فیلم برداری و سیاه و سفید بودن هم خیلی موثر بود!

کلی حالمون گرفته شد. بعد رفتیم طرف تجریش و معلومه دیگه ما وقتی می ریم تجریش اگه امامزاده نریم شب نمی شه!

این وسط از آسمون سیل می اومد .ملت تو امامزاده مونده بودن از ترس بارون!!

 

توی امامزاده وسط زیارت معلم تاریخ سوم راهنمایی و دوم دبیرستانمو دیدم! برای زینب گفتم ماجرای جارو گذاشتن پشت در کلاسو ! گفت می خوای بی خیال سلام و علیک شو . ولی تو همین گیر و دار اون بنده خدا قامت بست ما هم که باید می رفتیم!

(ولی بعید می دونم در تصور خانم اسلامی – معلم تاریخمون- می گنجید که من گل سرسبدکلاس تاریخ نقشی تو اون ماجرا داشته باشم!)

 

بعد هم رفتیم تو ولیعصر تقاطع عاطفی رستوران قبیله. می خواستم زینب را  ببرم یه جایی تو ونک ولی بارون خیلی شدید بود و کفش زینب هم تو سفر آسیب دیده بود!( کلی خندیدیم بنده خدا نمی دونسته و کفش را پاش کرده بود و اومده بود و حالا کل پاش خیس می شد!)

 

بابا زنگ زد که کجایین؟ گفتم رستوران.گفت الان؟!ساعت 4 تازه یادتون افتاده ناهار بخورین!

 

بعد هم که اومدم خونه و باغهای کندلوس دیدم  و خزر معصومی! نمی دونم چرا هنوز نتونستم بین شخصیت بازیگر خزر چه توی فیلم حاتمی کیا  و چه توی این فیلم و نوشته های وبلاگش ارتباط برقرار کنم.

ولی لطافت خاصی در بازی و نوشته هاش موج می زنه!

 

 

   + مائده ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()

۵ فروردين

امروز :

زمین خوردم سه چهار بار

بعد بیهوش شدم دو بار

تشخیص دکتر: Weakness,Hypotension

بعد آمپول بهم زدن: یه بار

سُرم بهم زدن : یه بار

سَرم درد می کنه.خیلی!

پ.ن:

آن که هرگز نان را با اندوه نخورد

و شب را به زاری سپری نساخت

شما را ای نیروهای آسمانی

هرگز,هرگز نخواهد شناخت!

گوته

پ.ن:

 این را هم در فرایند خواندم:

جهان بگوبا همه ي وجودش حمله كند:

 من ان جرجيس ام كه به هر شكنجه اي دوباره زنده

باز مي گردم بي انكه حتي فهميده باشم كه چه ها وبه چه اندازه اي فشار تحمل كرده ام.

من هم این جوری ام تا حدودی! البته نمی گویم اصلا خوب نیست.ولی به گمانم خیلی هم خوب نباشد!
آخر آدم یه وقتی می فهمد دارد چه بلایی سر خودش می آورد که باقی افراد را هم درگیر کرده مثل این بار که کار به درمانگاه کشید یا هر بار که از دانشگاه به اورژانس شهید مصطفی!
ولی به گمانم ( اگر من یکی را حذف کنید) این تیپ آدمها عمومن موفق از آب در می آیند! و حرفی برای گفتن دارند!

   + مائده ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٥
    پيام هاي ديگران ()

وحدت ملی و انسجام اسلامی

تنها معنای سال 86 تا الان از ساعت 3 و 37 دقیقه و 26 ثانیه صبح بوده : از حرم امام شروع شد که امسال شلوغ تر از هر سال بود! و بهشت زهرا و بعد صبحانه! ساعت 7 خوابیدم تا 10! و بعدش عید دیدنی!

قرار گذاشته بودیم سال تحویل قاف بخوانیم! و من مائده هم خواندم تا آیه 3 و مریم! و دقیقن الرحمن!

 و یاد کلی آدم : حتی آنهایی که گفتند خداحافظ همین حالا!

 دو استادم،

 و دوستان ندیده ام ( همان وبلاگی ها) و البته گاهن دیده ام!،

 و تمامی بچه ها ی پیش دانشگاهی مدرسه و حتی فارغ التحصیلان دو سه دوره قبل!

 و همان کسی که می گوید انتخابش را کرده!

 و استادی که احتمالن زائر کربلاست!

 و دوستی که لطافت روحش همواره حیرانم می کند: انسیه ،

 و دوستی که در هوای کرمان نفس می کشد،

 و یکی دو تا دوست خبرنگار و نویسنده

 و جانشین خاله نرگس معروف که احتمالن سال را با درد دندان آغاز کرده و

 بچه های مهر طه به خصوص زهرا!

 و الهه آرانیان که نائب دائم من است در کنار حرم عشق!

 و دکتر بعد از اینهای آشنا و غیر آشنا (چه هم دانشکده ای و چه غیر آن)

 و ...

 و ....

 و ...

و باز هم رادیو ... که تنها وقتی تلویزیون تبدیل به سینما می شود رغیب پیدا می کند! هر جند باز هم برنده میدان است!

( تازه فهمیده ام  که خانواده را هم به راه رادیو آورده ام! این چند روز مادر در حین خانه تکانی رادیو گوش می داد: رادیو جوان!! و وقتی داشتم درباره جوونی به وقت فردا و پارازیت حرف می زدم گفتند هر دو را شنیده ام!!)

 

 

 

 

 

   + مائده ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()