عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خود خودم

من من خسته ست.

من من همیشه در حال دویدنه! تنهایی!

 من من حد بلند پایه ای از اضطراب را در خودش داره.

من من آرزوهای عجیب و غریبی داره.

من من کارهای بزرگی باید انجام بده.

 من من با خودش هم ماراتن گذاشته!

من من خسته می شه از بی اعتمادی به دیگران.

 من من یه دقیقه شاد و بعدش غمگینه.

 من من هنوز یاد  نگرفته که غمها را درست پشت قاب صورتش مخفی کنه.

 من من به عینکش یه لایه شک مالیده.

من من مثل سطوح زمین فرسایش پیدا کرده. دچار نشست شده!

.

.

.

من من می خواست قایم بشه که لو رفت.

پ.ن:

این نوشته مخاطب خاص دارد.

 

   + مائده ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

الهی بکَ علیک!

 

الهی جودک بَسَطَ املی و عفوک افضل من عملی

الهی . . . و ابلَیت شبابی فی سکرت التباعد منک

الهی انا عبدک الضعیف المذنب و مملوکُک المنیب.فلا تجعلنی ممّن صرفت عنه وجهک

الهی حب لی کمالَ الاِنقطاع الیک

یا ذالجلال و الاکرام

 

 

بصفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 

انگار همین دیروز بود که رجب را با لیلی رغبت آغاز کردیم.  کمی کمتر از دو ماه می گذرد. خدایا در همین چند روز مانده به عادت مالوف یاری کن تا حدی از آبرو را بگیریم برای ورود به شهرت!

 

خدایا به تمام بندگانت که حقی بر گردن ما دارند در این آخرین روزهای شعبانیه لطفی عظیم  نما. لطف کردنی!

 

خدایا . . .  بکَ علیک!

پ.ن:

نمی دانم چرا این چند روز هر جا و من انسیه با هم باشیم، چه خیابان باشد ،چه دانشکده،چه کتاب فروشی ، چه ظهر باشد ،جه عصر،چه در حال شوخی باشیم ،چه جدی ، چه خندان باشیم و چه گریان، راهها و حرفها و شنیده ها به صحیفه ی سجادیه ختم می شود! خودمان هم در حیرتیم!

   + مائده ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

نه آنکه فکر کني مرهم احتياج نداشت/که زخمهای دل خون من علاج نداشت

می دانی، دلم تنگ شده، ولی توان ندارم کنکاش کنم، بگردم، ببینم کدام زخم است که دوباره دهان باز کرده! ببینم کجای این دل صد چاک دوباره کبود شده. حتی آنقدر حوصله ندارم که ببینم کدام باد آشفته ام کرده.

 نفسم بریده بریده بالا می آید.حتی تر نیرویی نمانده که اگر در این بی تابی درد را پیدا کردم، دنبال مرهمش باشم.

شاید وانهادن و ترک ویرانه بهتر باشد تا . . .

شاید باید بگذارم و بگذرم مثل تمام لحظه های خسته.

کاش به مرحمتی ، کرامتی ، لطفی، امانم دهی که بیچاره مانده ام.

*****

هر کاری کردم نشد پست جدیدی بنویسم.

امروز آخرین روز تعصیل ما بود. دانشگاه شروع می شود از فردا.

هوای مبهم پاییز و باز دانشگاه

و لحظه های غم انگیز و باز دانشگاه

 

   + مائده ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

ای یگانه نگار عالم، جاده ی انتظار طولانی شده.

سپیدش می کنم با یاس.

بارانی اش می کنم با اشکهایم.

کاش ببینمت، بهانه ی پاکی شبنم.

شعبان هم از نیمه گذشت.تاب نداریم.بیا !

پ.ن:

همیشه فکر می کردم تاریخ تولد شناسنامه ای فقط به این درد میخوره که زودتر بری مدرسه و همیشه هم یادت باشه که باید اونو توی همه فرم هایی که جای تاریخ تولد داره بنویسی! از این تاریخه اصولا خوشم نمی یاد.چون زمستونو بیشتر از تابستون دوست دارم. و اسفند را بیشتر از شهریور.

ولی امسال با یکی شدن این تاریخ با نیمه شعبان کلی هم خوشحال شدم! به مبارکی نیمه شعبان، خانواده یه نیمچه تولدی هم برام گرفتن.

 عید همتون مبارک.

التماس دعا.

بعدالتحرير:

کنکور امسال هم به بار نشست. ۷ تا دکتر در تهران (دانشگاه سراسري) و ۲ - ۳ تايي هم آزاد. در کلاس ۱۷ نفره.نتيجه ي خوبيست. ولي يک دليل بهتر نبودنش ماجراي ۵۰ - ۵۰ شدن ظرفيت پزشکي براي دختر ها و پسرهاست. من هم تمام دلائل اين کار را مي دانم.ولي توجيحي براي زحمت بجه ها نديدم که تلاششان .... بگذريم. مبارک همه باشد. دو سه تايي هم زيست شناس سلولي مولکولي خواهيم داشت. مبارکه!! حالا فقط بايد به بچه ها ي جديد پرداخت.

 

 

   + مائده ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

امروز!

این عین نوشته های برگه ایست که امروز از شاگردم همراه با گزارش کار هفته اش گرفته ام.

یا حق

آفتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد

ابر را نمی شود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد

آفتاب توی آسمان آفتاب می شود

ابرهم بدون آسمان فقط چند قطره آب می شود

پس تو ابر باش و آفتاب

قول می دهم آسمان شوم

یک کمی ستاره روی صورتم بپاش

سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

شکل نوری و شبیه باد

توی هیچ چیز جا نمی شوی

تو کنار من کنار او ولی

تو تویی و هیچ وقت

ما نمی شوی...

زهرا

8/6/85

اعتراف می کنم امروز روز عجیبی بود. با وجود اینکه 4 صبح خوابیدم، 7 بیدار بودم. با حالتی عحیب.

 نمی دانستم کجام و نمی دانستم الان باید چی کار کنم. حتی نمی دانستم باید بلند شوم یا نه. یادم نمی آمد چه کارهایی دارم. حدود 45 دقیقه فکرکردم تا یادم آمد امروز باید اول بروم مهر طه و بعد مدرسه. بعد کلی فکر کردم تا مبجثی را که قرار بود درس بدهم یادم بیاید. هر چه فکر می کردم  یادم نیامد جند نوع بافت پیوندی داریم و قرار بود 1 ساعت دیگر اینها را به او درس بدهم!

بعد موسسه و دیدن مکان جدید بچه ها. اینجا بهتر می توانستند زندگی کنند. با استقلال بیشتر.

نرگس هم اینجا بود. نفهمیدم حالا می تواند در نوشتن جواب سوالها جمله بندی کند یا نه. وقتی دیدمش نگران شدم که نکند باز هم درسهایش را بیفتد.

زود راه افتادم که به مدرسه برسم ولی ترافیک بی نهایت بود. 11 و 5 دقیقه رسیدم. بجای 10 و 45 دقیقه!

بی اینکه چرخی تو مدرسه بزنم رفتم دفترمون. ولی آدمها به جای من تو مدرسه چرخ می زدند به اتاق ما هم می آمدند. مشغول بررسی درصدها بودم که فاطمه آمد توی دفتر. هم دوره ی ما بود و حالا در روابط عمومی مدرسه کار می کند. سلام کردیم. با بقیه حرف زد و من ساکت بودم. کارم را مثلا با جدیت ادامه می دادم. بعد به من گفت بدجوری تو فکری. به خودم آمدم . وای ردیف را اشتباه پر کرده بودم. از اول!

بعد هم زنگ ناهار شد و همین چیزی را که خواندید به من داد. نماینده کلاس است. شیطون و دوست داشتنی.

نمی دانم چرا امروز.همین امروز که من جواب سوالم را داده بودم. و با خیال راحت تصمیم گرفته بودم کارم را شروع کنم. من تکلیف خودم را می دانم و هدفم را از کاری که می کنم.

*بعد التحریر:

من توی حرف زدن اصولا رک نیستم. آدمهایی که باهاشون حرف می زنم هیچ وقت کامل حرف را نمی شنون. گاهی که دیگه خیلی پیچیده می شه یا نمی گم یا اگه بگم انقدر ناقصه که شنونده کلافه می شه.

حالا خودم کلافه شدم. یک نفر همین کار رو با خودم کرده. ناقص ناقص. می خوام از فرط خستگی بیهوش شم. ولی اینکه منظور گوینده را نفهمیدم نمی ذاره بخوابم.

Final Count Down!

 این میشه بعد التحریر دوم(!‌):

امروز(۱۱ شهریور) با یک دوست آشنا شدم. یه دختر ۱۶ ساله. سارا.احتمالا یک وکیل بعد از این!

و شب که شد یه نفر برایم اس ام اس زد. در عرض یک روز شماره مو پیدا کرده بود. و من را می شناخت! یه لحظه از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. من را از کجا پیدا کرده. حتی می دانست که من مدرسه می روم و مشاورم. فک کن! می گفت اسمم را شنیده بوده و جمعه بعد از ۷ شنبه شماره مو پیدا کرده. یه هفتایی!  می گفت با چند واسطه پیدام کرده. از یک کامنت!

راستی زینب من امشب یک اس ام اس زدم.همزمان با تلفن آخرش. می خواستم بهت بگم. نشد خب! لازم بود. تشکر لازمه وقتی کسی به گردنت حق داره.اینو خودت گفتی!

یه جورایی این روزا قاطی می کنم. باید هم خودم باشم . هم ۱۸۰ درجه متفاوت! قاطی که میشن کنترلم سخت میشه.یهو اون قدر ساکت می شم که همه برمی گردن نگاه کنن که هستم یا نه!! مائده ی اینجوری روی هواس!‌مائده ی اونجوری شاید بزنه به بیابون. گم بشه. 

من بی ذهنیت نگاه کردم. بدون پیش داوری. کنار نیامدم با هیچ چیز. نه قبولش نه ردش.

من کم کمک دارم می ترسم از ۲ هفته ی دیگر و از شروع سال تحصیلی جدید که از ۲۵ شهریور شروع می شود. می ترسم. کاش  خسته نباشم وقتی روز اول می شود.(کاش من همان تو بودم که هستم!!)

تابستان امسال اگر چه کمتر از پارسال سر کار می رفتم ولی استهلاک روحی اش بیشتر بود.کلا از اردی بهشت به این طرف به قول سمیه پیر شده ام. کسانی که مرا در این مدت ندیده بودند می گویند عوض شده ای. خودت.حرف زدنت.خیلی زیاد. تو دلم می خندم: پیر شده ام.

ببخشید که هر تکه اش را یک نفر می فهمد. گاهی اینجوریاس!

 

 

   + مائده ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
    پيام هاي ديگران ()

مادربزرگ!

دلواپسم. بیشتر از کمی! دلم می خواهد زمان کمی جلو برود. چند ساعتی از آن را ببینم و بعد دوباره برگردم عقب و با خیال راحت لحظه هایم را طی کنم.

انگار کن می خواهی فصل آخر کتاب را بخوانی و بعد بی دغدغه، ذهنت را در مسیر اتفاقات قرار دهی. شاید هر که باشد بگوید این طوری هیجان ندارد. ولی فرسوده تر از آنم که تاب هیجان داشته باشم. گاهی هیجان سم است. ذره ذره آبت می کند. دیدی به مادربزرگها می گویند : بدون هیجان. بدون استرس! یک پا مادربزرگ شده ام!

   + مائده ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢
    پيام هاي ديگران ()