عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آرزوی سفر

از این سرگردانی خسته ام.از این پراکندگی خاکستر تفکرات خسته ام! از این بی قراری های شبانه و دل مردگی های روزانه خسته ام. از موجهای ویرانگری که نظام ساختاری ام را به هم می ریزد.از قطارهای طعنه و کنایه.از توضیح های تکراری.از جمله های امید وار کننده.از حسادتهای احمقانه.از سنگهای بزرگی که جلوی پایم انداخته می شود.من از دورغهای مدام خسته ام.

من از شنیدن حرفهای به ظاهر راست دیگران خسته ام.از درد هایی که بی صدا به دوش

 می کشم.از بیداری های مدام. از خوابهای سیاه و سفید ترسناک.من خسته ام.

 

و فقط یک سفر،یک سفر می خواهم در مقابل تمام این خستگی ها. سفری به .....

   + مائده ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

 

Today,I droped a big part of my past away.There was no way and it''s the first time in this recently 2 years, nor the last,I think

   + مائده ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

خواب!

 آرام، دیشب خوابیدم.یعنی خوابم برد.هر چند در اوج خستگی.

 تکه های پازل خوابم دیر پیدا شد.اولش اصلا یادم نمی امد خواب دیده ام!

 

 زینب توی آسمون پرواز می کرد.مریم می خندید.الهام چادر مادربزرگش را سر کرده بود.

 زیبا روی موتور نشسته بود و توی خیابان ویراژ می داد. یکبار هم تک چرخ زد.

 من نبودم . فقط صدای گریه ام می آمد.باورت می شود ؟ من و گریه ی صدا دار!!

 یک تکه ی خوابم صدای نوار پریزاد می آمد: سرنوشتو دیگه سرزنش نکن!

 می گفتند فاطمه لباس سفید پوشیده!

 یک بچه ای هم بود که مصرّانه من را خاله صدا می زد. صدایش را انگار توی خوابم پاشیده بودند.

 بعد یک موجودات بزرگی حمله کردند.من ندیدمشان.فقط ترسیدم.

 بعد دوباره قلبم درد گرفت. توی خواب هم می فهمیدم! ولی هر چه دنبال قرصم می گشتم نبود!این 

 را از تداوم درد می فهمیدم، نه از پیدا نشدن قرص!

 بعد انگار عروسمان آمده بود! می دانستم حتما من پیدایش کرده ام ولی نمی دانستم کیست!

 بعد چندتا از استادای دانشکده را دیدم. همان طوری که در حیاط دانشکده دور هم جمع می شوند.

 نمی دانم استرس چی بود یکهو هرّی دلم ریخت! یخ کردم!

 آب می خواستم.نبود. هیچ جا.حتی یک قطره !

 .

 .

 .

  بیدار شدم.ساعت 5/2 بود.یعنی همه اینها را در 1 ساعت دیده بودم!

 

 

   + مائده ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

خداحافظ

 خداحافظ همین حالا که من تنهام

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 خداحافظ ... کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

 نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

 خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 خداحافظ.خداحافظ همین حالا که من تنهام

 خداحافظ!

 

 

  این شعر تیتراژ برنامه ی کوله پشتیه!

 داغ داغ.هنوز پخش نشده.

 معلومه دیگه از فرزاد حسنی!

 برنامشون ساعت 9 شب از شبکه 3 پخش میشه!

   + مائده ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٩
    پيام هاي ديگران ()

شلختگی فکری!

 

 

   باز هم a million dollar baby دیدم:

 You can't just tell them to forget every thing you know. You gotta make them to forget it.Make them so tired until they only listen to u. Only hear your voice. Only do what u say & nothing else.

 Show them to keep their balance.

 …  And then u gotta show them all over again. Over & over and over. Until they think they are born that way.

 

  • یه مسئله ای این روزها مورد توجهم قرار گرفته:

   با وجود تنوع و زیادی کارهام، به همشون می رسم. خدا را شکر بد هم انجام نمی شوند. فقط

 بعضی وقتها(بیشتر از بعضی وقتها!) یه کارهایی  یادم می ره. بخاطر همینه که ترجیح می دهم

 تنهایی کاری را شروع نکنم. می ترسم اجزاء کار یادم بره. ولی دوست دارم اون طرف فقط یادآوری کنه

 و من انجام بدم!شاید اگه سعی کنم بیشتر، کارهام را مکتوب کنم،مشکل کم شه!

  • روز معلم مدرسه مدرسه برای همه کادر مجتمع برنامه داشتن. یکی از معلمهای قدیمم بهم گفت داری آلزایمر می گیری.خندیدم. حالا هر بار که چیزی یادم می ره، یاد حرفشون می افتم.
  • دارم آلزایمر می گیرم!

   + مائده ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()