عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

نه به این روندهای پیچیده که شما گفتید مربوط است و نه به کسی. شاید هم مربوط باشد. چ.ن جهان را بر پایه علت و معلول خلق کرده. من فقط خسته ام. همین. من خسته ام. خرد و خراب! کلمات هم فهمیده اند. باید بروم. کاش همین فردا این امتحانای لعنتی تمام می شد. هماتنهایی که هنوز شروع نشده. همانهایی که باید با موفقیت پشت سرشان گذاشت.

هیچ وقت فکر نمی کردم .............

بگذریم.

داشتم یک عاشقانه ی آرام  نادر ابراهیمی را ورق می زدم:

 

دیگر نمی‌گویم که ما، تا زنده‌ایم خسته نخواهیم شد، بل می‌گویم: ما هرگز خسته نخواهیم ماند. انسان، در این راه دراز - با این کولبار سنگین - حق است که گهگاه، در اعصاب و عضلاتِ خود احساس کوفتگی کند. عیبی نیست. مهم این است که بتواند جایی برای نشستن، سفره گستردن، سر بر بالش محبت نهادن، به تحلیل علل درد و خستگی پرداختن انتخاب کند و بعد، زنده‌تر از پیش، تازه نفس، سرشار، حرکت کند. عظمت، در یکنواختی حرکت نیست، در تداوم حرکت است، در باقی ماندن میل به حرکت، در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت.

آه عسل! خستگی چقدر شیرین است؛ هنگامی که فرصتی هرچند بسیار کوتاه برای استراحت وجود داشته باشد.

 

 

کاش این فرصت را بیابم.

 

   + مائده ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟ اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم!

و من تنهايم و شب در راه است.

و در تنهايي و شب به آسمان مي نگرم.

 و آسمان شب پر ستاره است .

 و من و ستاره باز هم تنهاييم.

 و من و ستاره در تنهايي شب غوطه ور مي شويم.

 و من و ستاره آسمان شب را با تنهاييمان رنگ مي کنيم – سياه سياه –

 و من و ستاره تنهاييمان را با سياه شب قسمت مي کنيم.

 و من و ستاره تنهايي مقدسمان را در نيمه هاي شب به اهتزاز در مي آوريم.

 و من و ستاره با تنهاييمان بال و پري مي سازيم و تا عمق شب پرواز مي کنيم .

و من و ستاره سوار بر قليچه باد خط سياه شب را تا فجر طي مي کنيم .

 و حتي تا طلوع خورشيد پيش مي رويم و باز هم تنهاييم .

 

هم من , هم ستاره – هم ستاره , هم من.

 پ.ن:

حيف انسانم و مي دانم
              تا هميشه تنها هستم
 
(محمد علی بهمنی)

   + مائده ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

بی محبت!

وقتی کسی تلاش کند احساسات را خفه کند،دور دوست داشتن را خط بکشد،رابطه های اجتماعی اش را حول سود و زیان تعریف کند،فقط جایی برود که نفعی داشته باشد ،حرفهایش جز در حیطه ی وظایفش نباشد،(حتی اگر این وظیفه، گاه ایفای نقشی مهربان-بویژه در محیط کار- را ایجاب کند) حتی اگر هنوز کامل موفق  نشده  باشد، می شود بی محبت!

 

کاش می شد تمام زندگی را بی احساس و طبق سود و زیان طی کرد! مستقل از بقیه! با نقض قانون اجتماع دوستی نوع بشر!

 

دیگر جایی برای شعارهای انسان دوستانه نمانده است. دروغهای بزرگ و مصطلح!

 

حتی اگر شماتت می شوم بخاطر بی مهری! ، ادامه می دهم. هنوز وقت دارم  که تجربه کنم.20 سالگی سن تجربه کردن است.و زندگی جايگاهی برای کسب تجربه!

 

   + مائده ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

 

مظلوم که می شوی می ترسم.

حتما سکوتت دردی را پشت خود پنهان کرده است.

حساب دل ما را بکن دختر ، که قرار است

 از چشمهای تو طراوت وام بگیرند!

 

به همه می گويم شکوه نکند از اين دار بی وفا.

ولی تو را به خدا اين بار لب باز کن.

می ترسم اين حرفهايی که نمی زنی آنقدر راه گلويت را بگيرند که ساکت شوی.برای هميشه.

   + مائده ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

شنيدنشان خيلی سخت بود.حتما گفتنش خيلی خيلی سخت تر. کاش مخاطبشان می دانست که مورد خطاب است.اصلا به اينها فکر می کرد؟

"قرارمان اين نبود. تو بروی و من بمانم.

تو خوشحال و من سردرگم.

تو بدانی دوستت دارم و من حتی ندانم به يادم می آوری يا نه.

تو در گوشه ای آرام خفته باشی و من به يادت تا صبح بيدار.

تو شاد باشی و من نگران که تو شادی يا نه!

تو از تکرار حضورم خسته و من در تکرار نامت غرق.

تو دلشاد از اين جدايی و من سوزان در آتش دوری.

آخر مگر خودت نگفتی هستم. تا آخرش. و حالا من, رها شده ترين تنهای اين اطراف هستم.

زمانه يادم می دهد که ديگر اعتماد نکنم. حتی بر عاشقانه هايی که از زبان چون تويی جاری می شود."

اگر او می گفت, من گريه می کردم. نمی دانم نمی فهميد چه می گويد يا می فهميد و در چنين آرامشی حرف می زد.

   + مائده ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

Some wounds are too deep, too close to the bone,and no matter how hard you work at it. You just can't stop the bleeding

   + مائده ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٩
    پيام هاي ديگران ()

خوشا شيراز و ...

رفته بودم شیراز. رفتم دیدن حضرت حافظ. اول که رسیدم یه یک ساعتی فقط نگاهش کردم. بعد راه افتادم که برم. حتی نصف پله ها را هم آمدم پایین. بعد به زینب گفتم: زینب من هیچی به حافظ نگفتم. برگشتیم. وایستادم رو به سکو. نرسیدم همه ی دلتنگی های شاعر مآبانه و غیر شاعرمابانه ای را که می خواستم بهش بگم. ولی یه  چیزایی را گفتم. بعد برای خودم و سجاد و شاگردام و یکی دو نفر دیگه تفال زدیم. بعد دوباره راه افتادیم و برگشتیم.

 

پ.ن:

  • می خواستم قبل از رفتن به شیراز وبلاگم را آپ کنم که با الطاف پرشین بلاگ نشد.
  • می گن شیراز اردیبهشت دیدنیه. ولی امسال خیلی خیلی گرم بود. بشرای شیرازی ما هم گفت: به گرمی اخلاق مردمش. البته بشری جان احتمالا اسم اصفهانی ها بد در رفته. چون شیرازی هایی که ما دیدیم حتی به مقالات برتر کنگره هم هدیه ای ندادن. ما رو با یه قاب برگرداندن شهرمون!
  • حواشی سفر آنقدر زياد شد که به تهران کشيد.يک جلسه برايش تشکيل شد.جلسه ی اصلی هفته ی ديگر است. می شه گفت يه جورايی دعواس!

 

   + مائده ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()