عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

۵۰ روز تا کنکور!

ديروز دقائق سختی را گذراندم.آخرين روز کلاس بچه های تجربی پيش دانشگاهی!

امسال برای من لحظات سخت زياد داشت.بی خوابی و فکر و مسئوليت زياد داشت.هر که باشد می گويد پارسا ل هم داشت.ولی امسال فرق می کرد. اساسا فرق می کرد.

برايشان گل گرفتم. بردم سر آخرين کلاسشان. به هر کدامشان يک شاخه دادم. رفتم که يکبار ديگر اين جمع را کنار هم پشت اين ميز و نيمکتها ببينم.

با همه اشتباهات و شيطنتها و حتی فضولی هايشان( که کارم را هم گاهی خراب می کرد!) دوستشان داشتم. شيرين بودند. فکر می کردم فقط برای من شيرين بوده اند ولی انگار برای بقيه هم.

نگرانم برايشان ولی مطمئنا بيش از ده ماه گذشته.

چه بد که قرار است به محيطی بروند که حتی برای لحظه ای هم اين محبت بينشان تکرار  نمی شود. و چه خوب که قرار است  به عرصه ی بزرگتری برای کسب موفقيت وارد شوند.

   + مائده ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

تب کرده ام انگار هذيان می نويسم!

  • مسئله ی اول:

یکبار نوشته ام که وظیفه مکان و زمان دارد. حالا دقیق تر که بگویم می شود این : پس از اینکه یک توافق به عمل آمد، دو طرف توافق هر یک وظیفه ای پیدا می کنند که می شود حق طرف مقابل برگردنشان. حالا باید هر یک کار خودش را به نحو احسن انجام دهد. ولی وقتی توافقی نیست ، باز هم میشود گفت وظیفه ای هست. یا اینکه این بار هر چه در بین باشد می شود دستور. و این دستور هر چقدر هم که پیش پا افتاده باشد، اجرایش سخت است. گاهی خیلی سخت. ولی اگر حتی فلسفه ی دستور را بدانی، با وجود دستور بودنش می شود آن را انجام داد.

  • مسئله ی دوم :

گاهی اوقات برخی افراد آن قدر محترمند ، آن قدر مهمند و آنقدر جایگاهشان رفیع است که آدم حاضر        می شود برای حرفشان هر کاری بکند. حتی برای این که حرفشان درست بماند . و لحظه ای هم به این فکر نمی کند که منتی در این بین است. حتی خوشحال هم می شود که حرفشان را گوش کند.ممکن است سخت باشد ولی همین که بدانند ان افراد این طوری راضی ترند، ادامه می دهند.

  • مسئله ی سوم:

شاید بتوان برای مدتی کاری را بی آنکه بدانی چرا، انجام بدهی. بدون اینکه منتظر نتیجه ای باشی. – هر چند عجیب تر از این نمی تواند باشد.-  البته آغاز ها همیشه دشوارند و این یکی حتی از زنده ماندن سخت تر    می نماید. فقط یک مسئله می ماند: چیزی که نه باید سودی بدهد و نه دلیلش را بدانی ، به چه انگیزه ای ادامه می یابد؟

  • مسئله ی چهارم:

من نه می خواهم کسی را نگران کنم و نه می خواهم کسی را عصبانی کنم و نه می خواهم حوصله ی کسی را سر ببرم و نه می خواهم .... (ولی احتمالا تمام این اتفاقات می افتد.) من هیچ چیزی نمی خواهم . چرا! فقط یک چیز : آدمهای مهم در زندگیم از دستم ناراحت نشوند. حتی اگر من ناخواسته اسبابش را فراهم می کنم.و یک چیز دیگر: کارهای سخت انجامشان آدم را خیلی پیر می کند. حتی بیشتر از سخت گرفتن خود ادم به خودش یا فکرکردن. پس نخواهید که کارهای سخت را به راحتی انجام دهم.

 

پ.ن:

قبلا این طور بودم که ومقتی به فکر که فرو می رفتم از محیط اطرافم غافل می شدم. مدتی این طور نبود و حالا جدیدا باز هم غافل می شوم.آنقدر که باید چند بار صدایم کنند. دندان نیمه تراشیده را جلویم گرفته بودم و داشتم نگاهش می کردم.ولی انگار در هپروت بودم. یکهو به خودم آمدم دیدم زهرا تو نخ من بوده. گفت: ولش کن ارزش نداره!

 

راستی چرا کسی تا به حال از سلمان رشدی نپرسیده مهدورالدم بودن چه حسی به آدم می دهد!

 

 از این که طولانی شد، معذرت می خوام. باید حرفهایم را می زدم.

 

   + مائده ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

فکر کرد. خیلی! آخرش نتیجه اش این شد که حتی اگر راه زندگیش اشتباه باشد، الان برای تغییرش دیر شده!

 

از یک طرف یا باید قید زمانی را که تا الان گذاشته بود و هم سالهای باقی مانده تا به ثمر رسیدن را می زد. که کم بود سه سال مانده بود و کمی بیشتر هم گذشته بود. یا اینکه باید تمام عمر را با همین فکر می گذراند که اگر در این موقعیت نبود، چه می شد. حتی نمی دانست اگر اینجا نباشد، کجا می تواند باشد! در چه شرایطی؟ با چه تخصصی ؟ از اینکه درباره ی این هم ریسک کند می ترسید. ورودش به این محوطه با ریسک بود. حالا نمی توانست با یک ریسک پر خطر تر از صحنه خارج شود. اصلا اگر خارج می شد باید پا در کدام عرصه می گذاشت؟!

 

خودش یک طرف بحث بود و دیگرانی که برای رسیدنش به اینجا کمکش کرده بودند در طرف دیگر. مسئولیتش در قبال آنها هم سنگین تر از آن بود که به همین راحتی نظر خودش را پیاده کند.

 

همه ی اینها ترسش را فقط زیاد می کرد.  فقط یک سوال بی جواب ، شاید تمامی مشکلات را حل می کرد: افراد موفق از ابتدا می دانستند که راهشان درست است یا آن قدر رفتند تا فهمیدند به موفقیت رسیده اند. اصلا موفقیت در تعریف جزء واژه های نسبی است یا تعریفی ثابت دارد؟ چطور می توانی بفهمی موفق هستی؟

پ.ن:

 حالش خوب نیست.نگرانم می کند.حتی می شود گفت در هاله ای از ترس نفس می کشد.

 بعد التحرير:

  • می گويند سياهی هاست که سفيدی ها را می سازد.(حتی اگر من نفهمم.)
  • "از اسفند انتظار تو را می کشيدم روز ارديبهشتی"
  • مرضيه برايم ایميل زده: ارديبهشت برای همه شاد و خرم است/ ارديبهشت ماست که اردی جهنم است

 

   + مائده ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

 

حس جالبيست که تو اکثر معلم های ۷ سال آخر تحصيلت را يکجا ان هم به عنوان همکار ببينی!

از همين جا به همه معلم ها ( حتی معلم کوچولو ها )  روزشونو تبريک می گم!

به مامانم هم! اولين معلمی که تو زندگيم ديدم!

پ.ن: ( خودشان می فهمند:) خ کارگر!

  • designed to make difference
  • ليبرال!
  • درس!
  • قابليت!
  • سينما!

 

   + مائده ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

خانه ای ويران تر از ويرانه ام.من حقيقت نيستم افسانه ام

من به فرياد همانند کسی که نيازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می سايد به پنجره ها

محتاجم.

بعد التحرير: به تاريخ ۹/۲  نمادی به عنوان فرش قرمز می نهيم در زير نگاه مهمانی که قرار است تشريف بياورد.


 

   + مائده ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

"این شما بودید که هی از هوای رود و چه می دانم ... چراغ آسمان می گفتید

ما هم باور کردیم که تمام رودهای جهان رو به جانب دریا دارند.

چه می دانستیم راه دریا دور و ستاره خاموش و خواب حادثه بسیار است.

حالابرو. می خواهم کمی با ماه بی قرار امشب از شکایت سیب و سکوت سایه گفتگو کنم."

 

پ.ن

امشب هم تا صبح بيدارم.امتحان بدی دارم*

يادش بخير آن شبها با بچه ها بيدار می مانديم.۱۶-۱۷ ساله بوديم

 

.هيبت قلعه سکوت در شب نمايان است و بس.

 

 برايم دعا کنيد.بشرای عزيز تو هم برايم دعا کن.دعای مادرها مقبول است.اگر سيد باشند که حتما*

   + مائده ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٤
    پيام هاي ديگران ()