عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

می دانم نگفته دعايم می کنی!

الان که تصمیم گرفتم بنویسم نمی گویم فقط بخاطر این بود که تو خواستی ولی تاثیر حرفت بیشتر از آنی بود که فکر می کنی و یا حتی فکر می کردم!هر چند تو حالا رفته ای به پابوس حرم عشق! می دانم نگفته دعایم می کنی!

این روزهایی که نبودی و من همش یاد این می افتادم که بخاطر ترمیمی و ارتودنسی و مقاله و درس و همایش و ... نتوانستم با تو بیایم و حرص می خوردم؛ کم بی اتفاق نگذشته. اتفاقاتی که ارزششان از یک لحظه بوده تا یک عمر!

انگار این حدود دو هفته از ترم جدید کلی بیشتر گذشته بر همه.فکر می کردم فقط برای من است.ولی امروز الهه و انسیه هم همین را می گفتند!نه این که خسته شده باشم و این چیزها.ولی انگار کلی باید به عقب برگردم تا یادم بیاید روز آخرین امتحان را!

راستی دکتر شهاب گفتند: بابا عیدتان را خراب کردید با همایش که! راست می گفت؟

زودتر بیا باید یک ماست مالی درست حسابی انجام دهیم!

یک توطئه ای هم برنامه ریخته ایم! برای دو روز 30 و 31 فروردین! مطمئنم تصوری جز این نداشتی که انجام داده ام! انتظاری ندارم جز اینکه بگویی آره خوب .حتما باید همین کار را می کردی!

فردا نه، همین امروز آمار داریم. هفته پیش آن قدر سر کلاس شیطنت کرده ام که نگو! کلاسش به همین درد می خورد! و فردا هم! اگر خودم بودم و کسي اين قدر شيطنت مي کرد شايد بيرون مي انداختمش!

راستي بر و بچ مهر طه هم کلي تشکر کردند.نمي دانستند ما بيشتر کيف کرديم تا کار!

 

   + مائده ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

همه چیز پوچ شده است. همه چیز. بودها.هست ها . بایدها.همه شان خالی شدند و دوباره پر شدند.اما این بار از هیچ! حتی همان بایدهایی که خودم وضع می کردم.

با عینک دروغها را نمی شود دید. دیگر محال است که معصومیت را در چشمان دیگران پیدا کنم. یا حتی در چشمان خودم .حتی جلوی آینه های قدی.(یاد دکتر جمالی می افتم که می گفت آینه قدی اشکال کار را کمتر نشان می دهد!)

انگار دقایق نامی جدید پیدا کرده اند: معشوقان بی عاشق!( سانسور شد!)

نه این که یک اتفاق یا یک حادثه یا حتی یک جریان مرا به بصیرت این تحول کشیده باشد،نه. من فقط یک پازل نیمه کاره را کنار هم چیدم. همین!همان قطعه هایی که با اصرار می خواستم بگویم ربطی به هم ندارند.(یاد کسی افتادم که یک بار نوشت باز هم امتحان داری؟!)

میان این چندگانگی ها دیگر دست و پا نمی زنم.

بی هدف نه؛ ولی خودم را به برایند بردارهای همه جریانها می سپارم.اما قانونهای کاریم را اجرا می کنم.منظم تر از همیشه! بی احترامی که اغلب برای حوادث قائل بوده ام.

نقطه صفر پرگار را جابجا می کنم و دایره ای بزرگتر می زنم.به قیمت خیلی از . . .

مساحت بیشتر همیشه قیمت بیشتری دارد و به دنبالش آسودگی بیشتر. همیشه دیوارهای فلزی برتر بوده اند تا دیوارهای خشتی.همیشه! و همیشه شمع ها کم نورتر از لامپها!

فعلا این را بهترین می دانم تا بعد. هیچ وقت از تجربه کردن ناراحت نمی شوم.حتی اگر ناموفق باشند.چون همیشه جزئی از روزگارند.همانی هستند که باید رخ دهند.

* این روزها با صدای حسین پناهی می گذرد.سلام.خداحافظ!ستاره ها!
* این روزها با هیولا و سنبل و کاج می گذرد.
* ما که از تعطیلی هیچ نفهمیدیم.عین بچه مدرسه ایها از شنبه می رویم سرکلاس. باز هم همان روند قدیمی .هر بخش ۱۰ روز. هر روز یک مریض تا ۱۰ مریض!و از الان نگرانی این که جراحی آخزین روتیشن ماست! و رادیو ۳ آخرین بار که به بخش رادیولوژی می رویم!
* چه خوب که بهار می شود به زودی و شب دیر می رسد. و الا حتما خیلی به چشم می آمد که از این ترم باز هر "شب" به خانه برسم!
* و این ترم یکسال بزرگتر خواهم شد.شربتی نوش کنیم بر این درد زمان! هر چند به گمانم تجربه هایش می ارزید به گذشت یک سال!

* شايد روزهاي بزرگي در راه است.اگر تقدير بگذارد شيرينيشان را بچشم! (هم من باشم و هم ان روزها!)
* دوره هاي زندگي تکرار مي شوند. حتما تکرار مي شوند!

*پست طولانی یعنی . . .

   + مائده ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

 

 پسرم تیر می بارد.آسمان ابری نیست.پسرم ابر نمی آید .عمو نمی آید.برادر نمی آید.خواهر گریه می کند. می ماند.پسرم چرا نمی گویی تشنه ام؟چرا دلتنگی نمیکنی برای همه تشنگی ها؟

پسرم تیر می بارد.آسمان ابری نیست.

دلم روشن است و تو در آغوش نگاه می نوشی و چشم تر می کنی. پسرم گریه کردن همان باریدن است. در آسمانی که ابری نیست.پسرم دیدی حتی اگر تیر ببارد، دنیا هنوز به رنگ چشمان توست.

اگر دستهای من سرخ است، چشمان تو رنگ پرواز است.تیر می بارد و آسمان دلش گرفته. 


از:هفت شنبه. همین امروز.

   + مائده ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()