عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

به بهانه مقدمه!

دانشگاه مبدا همه تحولات است.                       امام خمینی (ره)

این جمله را دوباره بخوان.بار دیگر بلند بخوان.

تو هم مثل من، من هم مثل تو.چند صباحی از عمر تیزپایمان در هوای همین مبدا تحول سپری شد و در هوایش دم فرو بردیم و نفس برآوردیم.ولی بیا درست نگاه کنیم.متحول شده ایم حتما! اما به کدامین سو؟ با کدامین جریان؟ و شاید در جهت کدام باد؟

خودت هم می دانی که آن پیر دیر دم از کدام تحول می زد.

 

ما وارث این کشوریم.من و تو.قشر دانشجوی امروز و فرهیخته ی فردای کشوری که به گمانم باید مهد تحولات مهدوی باشد.یعنی باید بشود! و من و تو دراین میان... نتیجه گیری اش با تو و با من!

باید ایستاد.استوار و شکیبا؛با عزمی راسخ؛ فارغ از وابستگی؛از زنجیر.

دل نهاده در حصن حصین یقین و ولایت و ... آگاه!

آگاه از زمان و مکان که در زمانه ی پر فتنه پیشرفت و حرکت، حصول علم زمان و مکان سخت اما وظیفه ای ایست بس گران!

ولی یادت باشد من و تو در آغاز ایستاده ایم رو به فردا.پس بی ذره ای ترس پیش باید رفت و بر زمین و زمان تاخت تا فردا در برابر عهد دیروز شرمسار آن یگانه نباشیم.

اللهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده واکحل ناظری به نظره منی علیه و عجل فرجه.

 

پ.ن

·        با اجازه رئیس این را اینجا هم گذاشتم.البته برای یک اردویی نوشته بودمش!

·        یاد این جمله ها افتادم:

فصل امتحانات است.

دیروز ما اساتید را به بازی گرفتیم و امروز

اساتید مارا.

و فردا....

·        خداییش اساتید این ترم بد جوری ما را به بازی گرفته اند.

 

   + مائده ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

امروز و امشب!

امروز:

امروز هم روز جالبی بود.از صبح و امتحان سخت پریودنتولوژی که بگذریم امروز follow اول بیمار پروتزم بود.بعد هم رفتیم بانک اعضای پیوندی.یه کار جدید گرفتم. کلی علمی!

باید کارای هماهنگی بقیه گروه ها را هم انجام بدم!
اطلاعات دکتر ن در مورد دکتر خ یه کم مغشوشم کرده.

دکتر خ هم کلی کار دارد برای انجام دادن.گفت حافظه بد به دلیل ورودی زیاد است.گفت خوب نیست ولی نمی شود کاری کرد.راست می گه.نمی شود کاری کرد.

زهرا هم امتحاناتش داره تموم می شه. معلم ادبیات باید برایش بگیرم.

فردا هم آخرین امتحان بچه هاس! مراقبت دارم.از شنبه هم کلاسهایشان شروع می شود ولی من تا ۵ بهمن امتحان دارم.

بعدش هم کارهای پایان نامه ام و کارهای علمی ناشی از جلسه امروز! تا ۱۵ بهمن!

قرار است با بچه ها برویم شیراز. همایش!

دلم می خواست مشهد بروم. ولی اردوی تشکیلاتی و ....

امتحانات هم که همزمان با بخشها شده! هنوز کارهای اندو تمام نشده! دندان مولر کم آورده ام!

امشب:

اتفاقات امشب آن قدر عجیب بود که ...
هنوز باور نکرده ام.کاش سادگی او و رمانتیک بودنش کار دستش ندهد.من هم نگرانش شدم. می دانی ما با هم احرام بستیم و با هم طواف کردیم.در همان طواف بیش از ۴۰ قدم با هم راه رفتیم.در همان سعی و صفا چند متر با هم راه رفته باشیم خوب است؟ دلم شور می زند.کاش یا همه چیز جور دیگری باشد.یا کاش او عوض شده باشد.از ترم پیش تا الان. ۱۸۰ درجه!

(اوی اول و دوم فرق دارند!)

پ.ن:
قد ۲ هفته بزرگتر شدم!
فد ۲ هفته دیگه هم بزرگ تر تر می شوم!!!
قد ۲ هفته موبایلم را جواب نمی دهم.(فعلا)به بهانه ی امتحانات! ولی خاموش نمی کنم یه وقت ممکنه مریضام زنگ بزنن.مشکل داشته باشن.
قد ۲ هفته وقت دارم درس بخونم و بعدش قد ۲ هفته باید جفت پا بپرم تو دهن مقاله هام!
قد ۲ هفته کلی آدم از دستم شاکی شدن.قد ۲ ‌هفته دیگه هم روش!
قد ۲ هفته کلی سر ناسازگاری داشتم با خیلی ها. نمی دونم شاید بیشتر از قد ۲ هفته روش!
قد ۲ هفته اندو نرفتم! ولی باید شنبه بروم!
قد ۲ هفته حرف را گذاشتم تو سطل!!!! قد کلی هفته هم میاد روش از این به بعد!

   + مائده ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

خواب!

حالا از خوابیدن هم بدم می‌آید. نه اینکه قبلا خیلی می خوابیدم یا خواب عمیقی داشتم نه. فقط تنها خوبی خواب این بود که بی اتفاق می گذشت.خوشحال بودم که خواب نمی بینم.
ولی یک هفته ای می شود که این یکی هم پر! خواب می بینم. خوابهای بدی می بینم که یادم نمی ماند ولی یا جیغ می زنم در خواب و بقیه رو بیدار می کنم یا از خواب می پرم با چنان سردردی که ای کاش نخوابیده بودم. یک بار هم بیدار نمی شدم و یک اس ام اس بیدارم کرد و الا حتی از ترس تو خواب سکته کرده بودم.
ولی نمی دونم چه خوابی می بینم. مامان نگران شده بود.می گفت بیدار شو می ترسم دوباره حالت بد شود.
می گفت: چرا باز با اخم بیدار شدی. گفتم: نشد بخوابم و راحت خوابیده باشم.از خستگی دارم می میرم ولی نمی خوام بخوابم. آخر این طوری خستگی ام دو برابر می شود.

پ.ن: با بچه های باشگاه رادیویی جوان قراره یک حلقه ی وب درست کنیم. تا چه شود!

   + مائده ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

اتاقم!

وقتي خيلي درس دارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم درسي را که قرار است بدهم، خوب بخوانم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي تلويزيون دارد فيلم هيجاني پخش مي کند، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي خيلي خوابم مي آيد، بي خيال ساعت، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي حوصله ي خودم را هم ندارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي امتحان دارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دلم نمي خواهد کسي را ببينم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مهمان داريم و ارتباط مهمان با خانواده فقط به من محدود نمي شود، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي عصباني مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دل تنگ مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي از حضور آدمها خسته مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم فکر کنم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دلم سکوت و شب و پنجره باز و آسمان مي خواهد، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم بنويسم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي روم توي اتقم و درش را مي بندم(چه حقيقي باشد ، چه مجازي ) کسي نبايد وارد اتاقم شود.


 من براي اتاقم و تنهايي جاري در آن احترام قائلم! و خودم گاهي از آن تنهايي به آنهايي که براي تنهايي اتاقم احترام قائلند، سلام مي کنم.


 سلام!


سلام استاد!

 


 


                     



                                              


*پ.ن:


اين پست تا ترميم persianblog موقتا اينجاست!



 
| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 11/10/1385 و ساعت 6:55 عصر |

   + مائده ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()