عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

بچه که بوديم از مورچه سياههای بزرگ می ترسيديم.می ترسيديم گازمان بگيرند.

حالا فکر می کنم که اين مورچه ها دارند مغزمو می خورند.چه دردناک!

حداقل بخوريد که چيزی نماند از اين افکار!

   + مائده ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

دکتر شدنم اينگونه آرزوست!

یکشنبه 6 / 6 / 84

 

توی بیمارستان منتظرم دکتر بیاد. بابا هم هست. دکتر میاد. می شناسمش.وقتی می خواستم انتخاب رشته کنم، از دکترهایی بود که باهاشون مشورت کردم و توصیه کرد دندانپزشکی بخونم. پرستارها کلی تحویلش می گیرن. از در می رم تو . روی صندلی می شینم. دستمو می بینه و چند تا سوال می پرسه. از اون دکترهای جالبه! عمراً تحویل نمی گیره آدمو. ولی اهل کَل انداختنه. اینو تابلو می شه فهمید از تیپ برخوردش.(به نظر من دکتر باید این جوری باشه! هر چند مامانم می گه دکتر که شدی، مریضاتو زیاد تحویل بگیر.) حواسم نیست ولی یه هو با فشاری که به دستم میاره ، قدّم صاف می شه!می نویسه که برم عکس بگیرم.می پرسه:کی این جوری شده و تو جواب می شنوه: حدوداً 39 ساعت پیش. چپ چپ نگاه می کنه. می فهمم که از حاضر جوابیم لجش گرفته. ولی لازم بود. داشت یه طرفه بازی می کرد!تو همین بین ، بابا بهش می گه که من هم قراره دکتر بشم. می گم البته دندانپزشکی. و اون میگه کی زنارو راه داد تو این کارا. برن بشینن تو خونه و من هم می گم چه دلِ پُری! و می خنده. می گه این جوری شد،جیعم زدی؟ گفتم نه. ولی گریه کردم! و می گه برو عکس رو بگیر ، ببینم چی کار می کنی دختر!

.

.

.

عکس رو می بینه و می گه شکسته. انگار آدمو به مبارزه می طلبه و می گم: میدونم!

دوباره می نویسه که بابا بره گچ و باند و ... بخره! و البته می بینم که با بدخطی تمام،بروفن هم می نویسه و تو دلم می گم عمراً اگه بخورم.تنها مسکنی که خوابم می کنه، همینه! به قول مامان بدترین درد رو هم که داشته باشم، دو تا کار نمی کنم: یکی آه و ناله! یکی هم مسکن خوردن!

می گه این دست رو باید مرتب ببینم. بابــا... وجدان کاری! بهش نمیاد این قدر دقیق باشه. ولی بعداً دیدم نه انگار دقیقه!

می گه گرفتین برین اورژانس که بیام گچ بگیرم. وقتی اومد،یه تخت خالی کردن . روش نشستم و با کمک یه دکتر عمومی و یه پرستار آماده کردند وسایلو. به بابام که تا اون موقع پیشم بود، گفت :برین بیرون ، زنده می مونه! و من خندیدم. گفت نخند موقع گریه هم می رسه. شروع کرد با دستم ور رفتن. درد داشت. درد بدی هم بود ولی اگه اشکم در می اومد ، ضایع می شدم.حرفو کشید به دندانپزشکی و این که تو قراره حال مردمو بگیری . گفتم: هنوز که نگرفتم. قصاص قبل جنایت می کنین؟!  دکتر عمومیه هم گفت: آخه دندونپزشکی هم شغله؟ گفتم : باید دید شما می تونستین بخونین یا نه!!بعد استخون را جا انداخت. چه ترق ترقی هم می کرد. و من از صداش خندیدم. گفت :عجب! از رو هم نمی ره! باز می خنده!گفتم: برای یه درد یه بار گریه می کنن! وقتی این جوری شد،گریم دراومد! سرشو به نشانه تایید تکون داد.

گچ که سفت شد، دیگه فشارم افتاده بود، درد بدی داشت. گفت: اولین دختری هستی که وقتی استخونشو جا انداختم،گریه نکرد. حتی جیغ نزد!و گفت: هفته ی دیگه ببینمت خانم دکتر!

 

یکشنبه 13 / 6 / 84

 

دکتر با 5 دقیقه تاخیر میاد. وارد که می شه یه نگاه به منشی می کنه. منشی می گه مریض دارین. دکتر انگار می خواد گریه کنه!! می ریم توی اتاق . جواب سلامو بدون اینکه سرش رو بیاره بالا، می ده. بعد سرشو میاره بالا. اول بابا رو نگاه می کنه و بعد منو. می گه خوبی ؟ دستمو بالا می آرم که آره آدم با یه دست شکسته،حتماً خوبه! با اشاره عکسو می خواد. می بینه و بعد دستمو نگاه می کنه. چون آتل بسته، می تونه اطراف شکستگی رو فشار بده. و با یک فشار محکم، حالم جا میاد! دستمو می کشم. می گه چه خبرته! "خوب دردم اومد!" عیب نداره، به جای اون سوندهایی که بعداً به دندون مریض می زنی! " بازم که شد قصاص قبل از جنایت!"اگه بدونی شماها چه بلایی سر من آوردین!بابا می گه:آقای دکتر یادتون هست که دو سال پیش خودتون بهش گفتین دندانپزشکی بخونه؟! می گه: اِ... ! کار خراب شد که! ولی خب هنوز بازار کار دارین!توی ایران، پزشکی ولی... بگذریم!

بعد یهو انگار برق گرفته باشدش: دستت چرا تو گردنت نیست؟ اون سه تا انگشت بیرون گچو حرکت می دی؟

"دستم...چشم!...(مکث)...بله!حرکت می دم!" می خنده و می گه برو. دو هفته دیگه اون دستو ببینم!...(مکث)...خانم دکتر!

 

 

   + مائده ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

هنوز هم به فرق های مفید بودن برای خود و دیگران فکر می کنم.راستش حرفهای ساجده این فکرهارو به سرم انداخت.چقدر مسیر زندگی ادمها عوض می شود.من و ساجده و فاطمه ها چقدر موازی حرکت می کردیم یه زمانی!ولی حالا اختلاف راهمان از 90 درجه هم گذشته. نه این که بد باشد این اختلاف ،ولی این جدایی معنی خاصی دارد-حتی اگر من هم نفهمم-.

امتحان جامع هنوز مهمترین مسئله ایست که وقتم را می گیرد.از این کارهای مسخره عصبانی می شوم!صد رحمت به کنکور .با همه غلط بودن شیوه ی برگزاریش دلیل موجهی داشت. چه معنی دارد من 80 واحد بگذرانم و استاد ها هم امتحانهای خفن بگیرند، بعد هم وزارت بهداشت بیاید و از هر چه در این 4 ترم خوانده ای –حتی معارف- امتحان جامع بگیرد!

 

پ.ن:

 نمی دانم چرا هر چی بلاست سر دست راست من میاد! این بار دیگه شکسته! توی بازی!

 

   + مائده ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٧
    پيام هاي ديگران ()