عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

در روز حماسه!( من ٍ من برای خودم)

يک لحظه بيشتر نمانده است. اين را بخاطر بسپار!

غرق شوی ديگر من هم صدايت را نمی شنوم.

مطمئن باش باز هم انسانی اگر لحظه ای کمتر بينديشی. حتی به نينديشيدن!

آره عزيز هنوز من راههای خيال را ببند. باور کن اين طور بهتر می شود بود! راحت تر می شود بود!فقط بودن و شايد خوب بودن. نه! بهتر بودن. آخر خوب بودن معنا ندارد!

 خواستی گوش می شوم برای حرفهايت! ولی اگر نخواستي حرف بزنی با من ديوار که هست. با آن حرف بزن! اصلا با خودت حرف بزن. ولی بگو ! حرفهايت را نگويی مثل من زود پير می شوي. هر چند الان هم پير شده ای ! حتی بيشتر از آنچه فکر می کردم.

   + مائده ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

السلام عليک يا علی بن موسی الرضا

مشهد بودم اين چند روز را. آقا احضار کرده بودند تا گوشمان را شايد بپيچانند.

.

.

.

گفت :دقيقه ای زندگی کن. اگر اينقدر به آينده فکر کني، زود پير می شوی.گفت اينقدر بيشتر از آنچه،بايد نفهم. کمتر فکر کن .گفت به خدا کمتر فکر کنی از انسانيت نمی افتی! گفت آدمها را به عنوان موضوعات مورد مطالعه نبين . بررسيشان نکن که بعداً نتوانی دوستشان بداری.

گفت من را ببين و درس عبرت بگير. با همه چيز درگير نشو. از کنار برخی هايش بگذر و بپذير که جز اين نيست. گفت سناريوی خودت را بگو. خواستی برای بهتر شدن دو تا هم جمله ی فی البداهه بگو.همين و نه بيشتر!!

آخرش هم گفت هر چقدر از حرفهايم را خواستی قبول کن. نه همه اش را!

نمی دانم اصلاً من فکر هم می کنم که اين شرايط را داشته باشد!

   + مائده ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

 

اين دل سياه باز گرفته است.

   + مائده ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳
    پيام هاي ديگران ()