عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

حالا هر کی بپرسه چند سالته ،باید بگم 20 سال!نمی دانم دقیقاً چه حسی به آدم دست می ده ، وقتی می بینه 20 سال زنده بوده و خیلی بیشتر از 20 سال زندگی کرده! و این روند افزایش زندگی از 14 سالگی شروع شده. به قول عزیزی روند پیر شدن!!

می گفت زود بزرگ شده ای . نه دختر، پیر شده ای ! پیرتر هم می شوی! آنقدر که وقتی 35 سالت شود، مثل 60 ساله ها به زندگی نگاه می کنی.

...از آینده ای که قرار است پیر آن باشم می ترسم و از تجربه هایی که باید پشت بگذارم(با تمام تجربه گرایی که دارم) بیشتر!

گفت بچگی نکرده ،بزرگ شدم. تا آمدم جوانی کنم،پیر شدم! بعد یه نگاه به من انداخت که انگار داره توی خشت خام آینده رو می بینه و گفت: تو هم همین می شوی! ولی نکن این کار رو.... ولی تهِ تهِ صداش رو می شنیدم که می گفت: دست تو هم نیست. مقدر شده! نوشته شده!

.

.

.

حالا 20 زمستان از اولین روز زندگیم می گذرد. من هم 20 ساله شدم.

 

پ.ن:

  • ...و چقدر امروز یاد روزی می افتم که مریم 20 ساله شد!
  • فقط تبریک نگویید که نگرانی ام بیشتر می شود و بس!

   + مائده ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

 

باز هم نگران شده بود برای بچه ای که دارد بهای سنگينی برای خامی اش می پردازد. آنقدر که ۱۰ شب به من زنگ بزند و بگويد کاری کنم.

خودش هم خوب نيست. اين را می فهمم.

... و من هم بهتر از اينها نيستم . اين را می فهمند؟

 زينب هم دارد می رود سوريه ومن هم ان شاء الله مشهد.

   + مائده ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

کوچولوهای خنگ

 

من با کوچولوها یی کار می کنم که احساس بزرگی می کنند. با نوجوانهایی که فقط "کمی" در مورد امور مربوط به خودشان عاقلند، ولی نه جلوتر از خودشان را می بینند و نه می فهمند. نمی دانند اگر اجازه می دهیم مداد و قلم داشته باشند به این معنی نیست که نویسنده اند.

من با بچه هایی کار می کنم که فکر می کنند می فهمند و فقط امیدوارم ضربه ی محکمی عامل فهمیدنشان نشود. من با کوچولوهایی کار می کنم که آرزو دارند جای بزرگترها باشند ولی چون نمی توانند فقط بزرگترها  را می زنند!!

 بچه کوچولوها در خالی کردن کتری آبجوش روی خودشان هم اعتماد به نفس زیادی دارند.

من با خنگهایی کار می کنم که نمی فهمند قرص سردردشان به درد هر کسی نمی خورد و نباید قرصشان را به بقیه بدهند!

من با طبل هایی کار می کنم که فقط سر و صدا دارند!

 

پ.ن:قصد داشتم تا پایان دومین دهه زندگی ام چیزی ننویسم ولی نشد.

 

 

   + مائده ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()