عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

دیروز عجیب سرد بود. همش یاد شعری می افتادم که باران نوشته بود:

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

 

و

 

 

امروز قراردادی با خدا بسته ام. ( تقریباً شده ام مثل همان تجار روایت حضرت علی! )

خرجش برای من یک ختم قرآن است و برای خدا . . .  فعلاً سرمان به شدت شلوغ است. کارهای ترجمه, کارهای اسوه, کار های تابش, کارهای شرکت, و درس   درس   درس . . . یکشنبه امتحان آناتومی دارم. قرار است همه این کارها راا با انرژی انجام دهم. راستی ما شنبه شله زرد می پزیم. خواستید بیایید دانشکده ی ما و بخورید. و شنبه برنامه ای به مناسبت شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع) و رحلت پیامبر(ص) با سخنرانی حاج آقا ابوالقاسمی و  مداحی  آقای گلستانی در دانشکده ی دندانپزشکی شاهد برگزار می شود. ساعت 14:30 . مکان هم تقاطع خ ایتالیا و خ وصال است. تشریف بیاورید. مهمان حضرت زهرا(س)هستید.

تا بعد. . .

 

 

   + مائده ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٧

يک روز

 پست زدن به شيوه ی عارفه:

صبح از خانه در می آیی.می بینی انگار چیزی را جا گذاشته ای.می ایستی می گردی می بینی نه انگار همه چیز هست.خب راه می افتی.توی راه باز فکر می کنی که این چیز چیه که جا مانده و نمانده.همین طور که می ری احساس می کنی که اطلاعات از مغزت پرواز می کنند. می روی .شلوغی اتوبوس و قطار هم بر همه ی عوامل اضافه می شود. سعی می کنی جلوی این حالت را بگیری. چیزی زیر لب بگویی. راستی ذکر امروز چه بود؟ یا قاضی الحاجات ولی این هم انگار تمرکز می خواهد برای تکرارش. یک گمشده ی مجهول الهویه چه عجیب ذهنت را اشغال کرده. می روی بانک. چقدر شلوغ است و آن همهمه راهیست برای فکر کردن.

می رسی دانشکده. آه باز هم اینجا . فشار و سنگینی این محیط هم بر همه چیز اضافه می شود. دنبال بچه ها می گردی. ساعت 5/10 باید با هم بروید شرکت. خب پوستر را تحویل می دهی . یکسری کلمه, بی اصطکاک به گوشت می خورند و تو هنوز دنبال همان گمشده ای. می روید و برمی گردید. این ازدیاد فرار اطلاعات آتشی به جانت زده. احساس می کنی دارند عقایدت را هم می دزدند.

می آیید. توی دفتر در یک مکالمه شنونده می شنوی. گاه نمی فهمی چند جمله ای را .از بس به آن گمشده فکر کرده ای خودت هم داری گم می شوی و بعد که حواست جمع می شود یک جمله فقط یک جمله همه چیز را خراب می کند. دیگر نمی توانی بایستی . می روی. کتفت درد گرفته. پاهایت شل می شود. مثل یخ سرد می شوی. کار به آب قند می کشد .صورتت گر گرفته. خواب رفته. بعد کم کم آرام می شوی.

حالا سرت هم درد می کند. مشوش شده ای. و بعد هم جلسه. ساعت حدود 5 است. می ترسی وسط راه انرژی کم بیاوری. آژانس می گیری و می آیی.

می ایی خانه . می خوابی. چون نه خودت و نه هیچ چیز دیگری را نمی توانی تحمل کنی. و چه خوابی. در خواب می فهمی خوابی. احساس می کنی داری خفه می شوی ولی نمی توانی بیدار شوی. زنگ تلفن به کمکت می آید. منتظر این تلفن بوده ای ولی حالا جز چند جمله ی چرند حرفی نمی زنی. می خواهی دوباره بخوابی . قلبت درد گرفته. چند ثانیه می گذرد تا بتوانی بنشینی. خوب می شوی. ولی هنوز پریشانی و دنبال ان گمشده ی مجهول الهویه .

حالا می خوابی . تا بعد شب که از نیمه گذشت برخیزی ولی باید یادت بماند که در مهتاب نگاه نکنی. باز همه جا سخت است و تو سرگردان به دنبال گمشده ات.

(راستی به يک سوال جواب نمی دهم. آن هم اينکه اين جمله چه بود! )

   + مائده ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

و من قانع شدم که بروم. حالا می ماند وقتی برای مشهد رفتن. آخر اين را از امام رضا خواسته بودم.

پست ۲۳ فروردين اينجا را هم ببينيد.

   + مائده ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

 

هنر آن است که بميری قبل از آنکه بميرانندت

و

مبدا و منشا حيات آنانند که چنين مرده اند.

                    شهيد مرتضی

   + مائده ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

 

یک اتفاق مرا واداشت که سراغ دفترچه ی یادداشت قدیمی بروم. مطلبی را دیدم که حس و حال زمان نوشتنش دقیق یادم نیست.نیرویی عجیب وا دارم می کند که که آن را دوباره بنویسم.( شاید دبدن نوشته ای در وبلاگ یکی از دوستان بی تأثیر نباشد.) :

امروز خواستم بگویم که ایمان می آورم به این که عشق واژه ای عبث است . ولی خوب که نگاه کردم دیدم یقین ندارم. پس ایمان هم ندارم. نمی دانم به دنبال پیدا کردن یقین باشم یا رد ایمان !

   + مائده ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

راستی! اين اتاق ۲۰ متری محل پادشاهی من نيست. اتاقيست برای زندگی و آرامش. عجيب دوستش دارم. وقتی درش را می بندم و تنها در آن می نشينم احساس امنيت می کنم.(شيرين است اين حس!) شايد باور نکنيد ولی برايم مثل خانه است!

اين قسمت هم ادامه ی پست قبلی است که نمی دانم چرا نمی آيد. اينجا  می گذارمش:

 و ياد مي کنم از بابا بزرگ اردو دکتر جوانمرد, مسئول همواره خاضع اردو, دکتر صداقت, مسئول پر جذبه ي عمليات اردو, آقاي محمدي که يک وصيت داشت هر چه سريعتر سوار اتوبوسها شويد! و مسئول با سياست خواهران:محدثه و فرمانده ي مودب نيمچه گروهان ما , دکتر مادر شاهي که احتمالاً  اگر مي خواست اسير بگيرد, مي گفت: لطفاً بياين اسير شين! و تنديس فداکاري که مسئول اتوبوس بود که اگر اشتباه نکنم:آقاي قاسمي و مهمتر از همه مسئول فرهنگي اتوبوس خودمان و دوست ديرينم: نگار که از دوکوهه به مهران رفت و از مهران هم به کربلا. خدا کند دعايم کند.

   + مائده ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام. من اومدم.

 اردوي خوبي بود.( مگر مي شود بد باشد؟ ) من يکبار ديگر هم جنوب رفته بودم. ولي اين بار ....

   غروب شلمچه, شب اروند و خروش آب, گودال شهداي بوشهر در ممنطقه ي فتح المبين, نمازهاي جماعت مسجد خرمشهر, ويرانه هاي دوکوهه, حسينيه ي شهيد همت, زمين صبحگاه و حديث حفظ کردن هاي در حال دويدن در آن, رزم شبانه و فريادهاي حاج فاضل و منور ها و دويدن ها و زمين خوردن ها و فرو رفتن در آب, طلائيه و سه راه شهادت, فکه و مقتل شهيد آويني    و   دهلاويه و شهيد چمران...چمران...چمران... دعا کنيد او ديگر جوابم را بدهد.

و خدا رحمت آورد بر آقاي مصطفوي.حکمت مي گفت در کلامش. جمله جمله اش را تفکر جايز بود.3 جمله يادگار در خاطر از اين بزرگوار. اولي از خودش و دو تاي بعدي از دو نويسنده:

1. مثل کرگدن تنها سفر کن.نگار پرسيد: فايده اش چيست؟ خواستم فرياد بزنم غربت را

 مي فهمي ولي باز هم مثل هميشه هيچ نگفتم الا لبخند. مي داني! نه اينکه در حضر , تنهايي, غربت را به دل نفهماند, نه! غربت سفر دل را بيشتر مي سوزاند و اين را من فهميدم.

2. اين يکي را از قول دکتر شريعتي مي گفت:زندگي چيست؟ نان , ايمان , فرهنگ , آزادي , دوست داشتن. ( ترتيب مهم است. ) و مي گفت: همه ي اينها عدالت است.

3. و اين يکي را از يک نويسنده ي خارجي نقل مي کرد: بچه ها شوخي شوخي سنگ مي زدند ولي قورباغه ها جدي جدي مي مردند.

اين يکي تنم را لرزاند. راستي چند بار من سنگ زده ام به قورباغه هاي اطرافم؟

   + مائده ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

 

آمدم. ديشب.

می روم.امروز ظهر.

ولی اين رفتن با بقيه ی رفتن ها خيلی فرق دارد. از زمين تا آسمان. نه! از عرش تا فرش. ( ان شاء الله می روم جنوب.)

دعا کنيد مفيد باشد اين رفتن.

و باز هم غزلی از حافظ.

البته اين آخرين تفألی ست که در سال ۸۲ . . . ) :

سحرم دولت بيدار به بالين آمد                    گفت برخيز که آن خسروي شيرين آمد

قدحي سرکش و سرخوش به تماشا بخرام              تا ببيني که نگارت به چه آيين آمد

مژدگاني بده اي خلوتي ناقه گشاي                     که زصحراي ختن آهوي مشکين آمد

.

مرغ دل باز هوادار کمان ابروييست               اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد

ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست        که بکام دل ما آن بشد و اين آمد

.

چون صبا گفته ي حافظ بشنيد از بلبل                عنبر افشان به تماشاي رياحين آمد

 

آه!

هاي!هاي!

 

 

   + مائده ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()