عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

این روزهای اول متاهلی

مشهد 

حجت مسلمانی نیمه ام

را با همسر زیارت کردن و دعای عاقبت به خیری کردن زیر سایه آقا

   + مائده ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

برای ثبت در همین دفترچه

امشب در راه اولین مشهد متاهلی 

می توان زیر سایه آقا بهترین زندگی را ساخت.

ان شاء الله

   + مائده ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

7 مارس تا 8 می

فکرنمی کردم پروفایلی که تاییدش نکرده بودم و بعد استاد محترم زنگ زد و گفت ببین این پسر کیست یک روزی بشود پروفایل همراه زندگی ام.

فکر نمی کردم پسری که یک روز خودم نشستم و مادرم را برای جواب منفی دادن به او قانع کردم دو ماه بعد بشود شریک لحظه هایم.

فکر نمی کردم ...

یادم هست و یادم میماند که گفت صبور است.

یادم هست و یادم میماند که گفت برای برخی اتفاقات باید کش آمد با زمان.

یادم هست و یادم می ماند که گفت انسانیت مهم ترین اشتراک لازم برای زندگی ست.

یادم هست و یادم می ماند که حرف و حدیث زیاد بود و احتمالا هست.

خدا عاقیت بخیرمان کند. 

همین.

   + مائده ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

عقیده یا نگاه؟

نگاه انواع دارد و اقسام.

( طبق چیزی که اینجا نوشت هام و مستقل از تعارف لغت نامه ای نگاه آن چیزیست که عقیده بر مبنایش شکل میگیرد)

در هر زمینه ای. سیاسی. فرهنگی. اجتماعی و ....

گاهی از بیرون یک نگاه مذموم که نه ولی حداقل غیر قابل قبول است.یک عقیده پذیرفتنی نیست. 

بعد از نزدیک نه اینکه درست شود نه. می فهمی خب با این نگرش و نگاه این عقیده بیراه نیست. شاید خروجی های دیگری وجود داشت هباشد ولی این یکی نامحتمل نیست.

عقیده را شاید بتوان کمی زاویه اش را تغییر داد. به قول ما دندانپزشک ها تیلت آن را عوض کرد ولی نگاه را نه. نگاه حاصل عمری تفکر است و تعدادی انتخاب. 

حالا مسئله این است که باید با عقیده کنار آمد یا نگاه؟ یا درست تر اینکه کجای این دو بخش محل اصطکاک آدم های با هم است؟ عقیده یا نگاه؟

 

   + مائده ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

برای تولد ٢٨ سالگی ام!

یک سیری در هر آدمی هست ؛در دستگاه فکری اش، اخلاقیات و منش ش، در نگاهش، حتی در ارزشهایش،گاها در شدت پیچیدگی شخصیتش.

در من این سیر حتی اگر به نظر دوستانم روال معمولی داشته باشد و هنوز هم مثل تمام زندگی ایم به شاخصه هایی شناخته شوم، از نظر خودم تغییر بسیار زیادی کرده.
پیچیدگی هایم خیلی خیلی کمتر شده و بیان تجربیاتم از مجرای قلم به سکوت پناه برده.
انگار هی لباس، تن حرفها و عقیده ها و کشف و شهودم کرده ام و باز مثل تب و لرز کرده ای که چند تا پتو روی هم می اندازد، در چندین لایه پنهانشان کرده ام.

امروز درگیر بهار ٨٩ زندگیم شده بودم. روزهای خاص، روزهای ورود به مرحله ی جدید زندگیم.
روزهای عجیبی گذرانده ام و به قول وبلاگنویسی ، تصمیم بر حفظ غروری گرفته بودم که هزینه های کمی نداشت ولی حالا در عمق وجودم مطمینم تصمیمم درست بوده حداقل برای آن دختر تجربه محور ٢۴ ساله. 
ولی حالا آن دختر پر انرژی خانمی شده برای خودش و تجربه هایش در زمینه هایی دیگر در حال اضافه شدن است.
در تمام گذشته ی زندگیم تا ٢٧ سالگی را خوب پرورانده بودم و برنامه بعدی ام مایلد استونی در سی و دو سالگی داشته.
حالا باید همین هدفهای ریز ریز را که گاهی نفس گیر حاصل میشوند، به پیش ببرم.
در ٢٨ سالگی زندگی آدم، قطاری از اهداف ریز ریز وجود دارد در زیر سایه ی امیدی برای "آدم" شدن. 

   + مائده ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

یه روز خوب و یه شب ی جوری

یه روز خوب اینجوری شروع میشه که هنوز چشمام وا نشده دارم پاورپوینت ارایه عصرم رو حاضر میکنم. بعد، چایی نخورده و خورده حاضر میشم. تخته گاز سمت دانشکده پزشکی. آخر کلاس فیزیولوژی میزنم فایل صوتی کلاسو کاملا اتفاقی پاک میکنم!!! ناهار قرمه سبزی میخورم! و ارایه در آمفی تیاتر نود نفری! ارایه م که تموم میشه دو تا از سخت گیر ترین استادای دپارتمان به فارسی و انگلیسی ازم تشکر میکنن. (کلاس مون کلا انگلیسی برگزار میشه) حتی یکیشون بهم میگه بالاخره یه ارایه دیدیم منم اینجوری: :) میدوم سمت درمانگاه. سه چهار تا مریض می بینم که اتفاقا یکیش یه دختر کوچولوی هم اسم خودمه. بعد میرم سینما و "فرشته ها با هم می آیند" میبینم.

   + مائده ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٤
    پيام هاي ديگران ()

Est-ce que tout est calm

؟

   + مائده ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢
    پيام هاي ديگران ()

صبر برای شاید همه چیز!

این روزها صبر و صبر تمرین می کنم. 

گاهی آن قدر تعجب می کنم که ...

روزهای خوبی نیست. شاید هم هست . ولی بیشتر به چالش می گذرد تا هر چیز دیگری.

   + مائده ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()

توافق تلخ

خدا کند من اشتباه فکر کرده باشم که وزیر امور خارجه کشورم خلاف واقع چیزی می گوید.  خدا کند همه حرف های ظریف درست باشد و هر چه من میخوانم در همه سایتهای خارجی و متن خارجی توافق نامه غلط باشد. کاش ما این همه نباخته باشیم و ذوق مرگ هم باشیم. 

 

فقط تنها چیزی که از صبح مرا به هم ریخته عکس های آرمیتا و علیرضاست که اتفاقا این روزها خیلی در اینترنت شایع شده.

   + مائده ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()

بعد از دهه

  • از اینکه هر کسی بهم زنگ میزنه مجبورم بگم وقت ندارم دو ساعت یا برای ناهار یا برای یک خرید ساده باهاش برم خسته شدم. دوستان متاهل هم صداشون درومده که تو خودت رو میگیری شاید که با ما نمیای بیرون. ولی این طور نیست.
  • دلم برای دیدن غروب خونمون تنگ شده بود. دو روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا باعث شد که به جز نماز صبح یک نماز دیگه هم خونه بخونم.
  • مامانم هر روز و هر شب بهم میگه چرا اینقدر خسته ای؟ بعد حساب می کنم می بینم خب شب قبل 6 ساعت هم نخوابیدم و از 6 صبح که بیدار شدم و 7 زدم بیرون تا 8 شب در حال دویدن بوده ام. هنوز ترم به نیمه هم نرسیده.... مامانم میگن یازده بخواب صبح یه کم زودتر 6 پاشو کاراتو بکن. در حالیکه 6 ساعتیه که من به صورت روتین باید پاشم. دل مامانم برام سوخت امشب .
  • راضی ام؟ هستم... اینقدر راضی که هفته هایی که فقط دو تا ارائه دارم خدارو شکر میکنم. شاید باید به جز دانشگاه و کلاس فرانسه کار دیگه ای نکرد. مثلا 5 روز دیگه ی هفته رو عصرها نرفت سر کار. 
  • از هر چیزی بگذرم و بگم راضیم از کلاس 8 صبح شنبه ها متنفرم . نه از درسش یا استادش . از ساعتش. وقتی استاد مدیریت نظریه ها رو میگه و مسئله میده که فلان مشکل رو با مدیریت حل کنید برای بیدار موندن هم که شده فکر می کنم و راه حل ارائه میدم. 
  • خدارو شکر. خوبم. حتی وقتهایی که مثل دوشنبه ی این هفته 8 صبح خیابون فلسطین کلاس دارم. تا ده. یازده انتهای امیرآباد شمالی نرسیده به حکیم. دو بعدازظهر دانشکده پایین یعنی خیابون قدس.... 4 هم باید سرکارم باشم میدون فاطمی...خوبم. فقط سوال اینه که میگن آکسفورد شهر دانشگاهیه ولی بعید میدونم این پراکندگی محل کلاسهاش دقیقا همراه با این همه آلودگی باشه...

   + مائده ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

نمودارهای ایکس و ایگرگ این روزها

مختصات این دوره ی تحصیلی جدید خیلی با قبلش فرق کرده 

ولی این حد واسط بودن هم خودش دردسرهایی دارد.

امیدم به خداست برای رفتن به مرحله بعد.

کنگره ارتودنسی شیراز که بودیم من هم مقاله ای در حوزه ی رشته آنها ارائه کرده بودم، داشتم فکر میکردم شاید سال 83 من و الهه و نازنین  و ... هیچ وقت فکر نمی کردیم یک روزی در این پوزیشن با هم برویم نارنجستان!

خدایا شکرت.

 

   + مائده ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()

و مهر روزهایی دارد پر خبر و پر التهاب... کاش خوب

به جز 89 و نود و یک تمام اول مهرهای از 7 سالگی ام را در مدرسه و دانشگاه 
سپری شده. دیروز هم بدین منوال. دانشکده فعلی و سابق... 

حس دیدن جدیدالورودهای پزشکی تووی فضای سبز محوطه علوم پزشکی 
تهران و ذوقی که داشتن.

دم در با چنان ذوقی وارد می شدند که نگو... جشن تالار ابن سینا....
امیدوارم روزهای خوبی برای ما و انها در پیش باشد.
دعای خیر بخوانید و در فراز کنید.

   + مائده ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()

گاهی ...نگاهی

یکشنبه هفته قبل: 

- من: مامان دیدی امسال اصلا مشهد نرفتیم. 

-مامانم: عید که رفتیم.

- من: نه خیرم اون عید پارسال بود. الانم دانشگاه باز میشه باز هیچی!

-مامانم: ایشالا میری ب زودی.

دوشنبه عصر:

موبایل من میره روو ویبره. اس ام اس اومده: کادر پزشکی اردوی ورودی ها ی شریف یک نفر کم داره.میری؟

من: آره میرم .کی؟

برادرم: فردا 4 عصر.

و بدین ترتیب من در روز تولد حجت مسلمانی نیمه ام به پابوسش رفتم.

   + مائده ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

نگاه می کنم

اینجا برای من حکم خیلی چیزها را دارد.  نه اینکه بگویم برایش شخصیت قایلم و ازین جور حرفها ولی خب.... 
از جایی به بعد در زندگی آدم خبرها حاد نمی شوند.  من تقریبا این حد را رد کرده ام.  ذوق زدگی برایم پیش نمی آید به معنای واقعی.  
سه شنبه صبح سفارت بودم بعد یکماه و چند بار رفت و آمد آقای مسئولش بهم گفت ویزا نداده اند و من نگاهش کردم و چند ثانیه مکث کرد و گفت شوخی کردم داده اند میخواستم عکس العلمتونو ببینم که نداشتین. 
در تشریح مهم بودن این سفر برایم همین بس که بلیطش را مجبور شدم یک میلیون و دویست هزار تومن گرانتر از آنچه باید بخرم. 
چنین آدمی شده ام که کلا نگاه میکنم حتی در بذترین و بهترین ها. 
پی نوشت:این مسئله استثنایی دارد آن هم از دست دادن عزیزان که خدا نخواهد برایم ان شا الله. 

   + مائده ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

با اخلاق تر باشیم.


تا حالا گذرم به مجلات دندانپزشکی فارسی نیفتاده بود و اخرین بار IADR که میشود انجمن جهانی تحقیقات دندانپزشکی روی خلاصه مقاله ام کامنت مؤدبانه ای داده بود ک اصلاح کنم برای انتشار. 
هفته پیش که کامنت های مجله.... برایم ایمیل شد به طرز عجیبی اخر هم کامنت جمله علامت تعجب گذاشته بودند یا تمسخر از حالت جمله میبارید. در حالیکه یکی دو تا کامنت کاملا گویای علم نداشتن داورها در حوزه دنتال آی تی بود. 
این قدر تعجب کرده بودم که استادم صدایم زدند و توضیح دادند که این کار غیر اخلاقیست ولی داورها در ایران چون پولی برای داوری نمیگیرند اکثرا چنین برخوردی دارند و تو یاد بگیر و فردا روزی این کار را نکن. 
یادم هست در دوره ای که برای داوری مقالات سال آخر عمومیم گذراندم این قدر این مسئله واضح بود ک حتی به آن پرداخته نمیشد و حالا.... 
بیشتر اخلاق را رعایت کنیم. هم من و هم شما.

   + مائده ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

الان که بررسی کردم دیدم 6 ماهی هست که با محوریت حس درونی خودم با هیچ کس حرف نزدم. 

از لحاظ حساب رسی! 

   + مائده ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

je me debrouille*

1.خدا به مامانم رحم کرده من از اول انسانی نخوندم. هر مطلب شگفت انگیزی در این حوزه در درسهایمان میخوانیم بدو بدو میآیم برایش توضیح میدهم. هم دوره میشود درسم و هم انرژیم تخلیه. گاهی تعجب میکند گاهی میخندد. گاهی هم دردی....

 

2. برای من همیشه کل کل کردن با معلم و استاد بهترین راه یادگرفتن بوده. کلاس آیلتس دانشگاه را فقط رفتم که دچار مشکل قاطی کردن فرانسه و انگلیسی نشوم. ولی حالا با ایجاد روند کل کل موتور انگلیسیم هم دوباره روشن شده. 

 

3. خدا این ماجرای انتخاب استاد راهنما را ختم به خیر کند. و الا اگر مجبور شوم با استاد جدیدی کار کنم این طرحهایی که فعلا مشغولشان هستم هوتوتو. 

 

4. فصل امتحان و نسکافه خوری برای بیدار ماندن دوباره شروع شده. 

 

5. خبرهای متنوع سیاسی این روزها می رسد . به قول استاد عزیزم باید دید قسمت چیست و الا نگرانی خاصی نباید داشت. مخصوصا از حالا!

 

* یعنی من گلیم خودم را از آب بیرون میکشم!

   + مائده ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

زنده ام، شکر خدا

. روزهایی که می گذرند، جایگاه های جدیدی که آدم در قالبشان جای میگیرد، افراد جدید، تعاملات جدید، دید آدم را عوض می کند. حالاترها، از هر جمله چندین برداشت می توانم بکنم. حتی گاهی می مانم که کدام را انتخاب کنم و طبقش عکس العملم را تنظیم.

هم جالب است هم گاهی سخت.

. حالا دیگر عادت کرده ام به اینکه به دانشگاه تهران هم بگویم دانشگاه ما. با اینکه یک سال دوم طرحم را هم اینجا بودم ولی دیر به این عبارت "دانشگاه ما" رسیدم.

 

. از همین الان برای تابستان کلی برنامه چیده م ولی احتمالا تا آخر تیرش که کلاس داریم و تا آخر مردادش ماه رمضان است و گرمای نفس گیر. یک ماه شهریور آدم نمی رسد دوباره سنتور یاد بگیرد بعد دو سال؟ مضراب ها این روزهای هی می روند تووی چشمم و دلم میخواهد چیزی بزنم. یک 4 مضراب خوب. دلم میخواهد ....

 

پ.ن: این هفته ای که می آید برای من شلوغ است. کنگره 53 در حال برگزاریست و من باید تا آخر این هفته یک مقاله بنویسم برای ژورنالی که دارد راه می افتد. و یک خلاصه مقاله هم برای کنگره ای که وقتش تا آخر همین ماه میلادیست. 

 

پ.ن: خنده دار باشد یا نه من نگران امتحان 7 خردادم. آمار مقدماتی. جالب این است که تازه یک واحد درسیمان را میخواهند در خرداد ارائه بدهند و هنوز یک جلسه اش هم تشکیل نشده و بدترین بخش همه ی این مدت این خواهد بود که نمی دانیم بالاخره در خرداد تعطیلمان می کنند ایام انتخابات یا نه.

 


   + مائده ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

من بیدارم

روزها می دوند و من هم گاهی به دنبالشان، گاه تر پا به پایشان. کمتر پیش می آید که من جلو بیفتم از روزها. اما خدا رو شکر،بد نیست.

این ترم اوضاع خوب است حداقل کلاسها از نه شروع می شود و من هیچ وقت از روزی که نه اولین کلاسش باشد (حتی اگر آخرین کلاسش هم نه شب تمام شود مثل فردها) شاکی نیستم.

مثل دوره عمومی شبهای دوست داشتنی ام را بیدارم.خواندنی ها کم نیست.

کنگره 53 انجمن دندانپزشکی ایران هم کم کم دارد شروع میشود و من حالا بیشتر دست به خبر شده ام.

 

بوی انتخابات کم کم دارد می پیچد.

 

روزهایی در راه است که صفتی برایشان ندارم هنوز

 

من بیدارم.

 

 

 

 

   + مائده ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢
    پيام هاي ديگران ()

این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید.

پیرمرد از قبل از عید گفته بود که دیگر ماندنی نیست. چون به سن برادر مرحومش (پدربزرگم) رسیده.

پیرمرد عوض هر چه مال که نداشت، مهربانی داشت.از همان دو سال پیش فروردین دیگر ندیده بودمش.

پررنگ ترین خاطره ام هم بیست و پنج تومنی ها نویی بود که عیدی میداد و اینکه همیشه سر به سرش می گذاشتیم که ته ریشش موقع دیده بوسی در صورتمان فرو می رود. از همه دوست داشتنی تر، تخم مرغ هایی که خودش برای همه ی بچه ها رنگ میکرد:هر سال، عید یک سکه و یک تخم مرغ رنگی.

 

آخرین عکسی که از او گرفتم در مراسم سوم پدربزرگم بود کنار برادر دو قلویش. داشت گریه میکرد.

برای همه "عمو تقی" مهربانی اش ماند. 

خدایش بیامرزد. 

   + مائده ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()