فقط برای مامان خودم
مامان جون خوبم؛
گاهی فکر می کنم چقدر حساسی ولی وقتی نگاه می کنم می بینم آخر همه ی حساس بودن هات بدجوری هوامو داری.
مامان دوستت دارم.
وقتی میای میگی اگه مامان خوبی نیستم ببخشید، من اذیتت می کنم که خوب تر باش. باور نکن تو بهترین مامانی هستی که من میتونم داشته باشم.
بیشتر از اون چیزی که همیشه نشون دادم و گاهی از این بی احساس بودنم به ستوه اومدی، دوستت دارم!
روزت مبارک!
واقعا دارم می روم؟
انگار گوش شیطان کر داریم می رویم عمره مفرده!
دوستان حلال بفرمایند و دعا کنند که این بار چیزی بفهمیم!
پ.ن: کارهایی هست که باید پیگیرشان بود . حکمتش اگر ایجاب کند اتفاقات خوبی در راه است.
پ.ن: اضطرابی پنهان دارم. نگرانم نفهمم چه گونه می گذرد. دلم بدجوری میخواهد "قیدار" امیرخانی رو با خودم ببرم.
التماس دعا
وحشت از دوری ندارم// فاصله یعنی علاقه*
یک. قیدار امیرخانی را گرفتم و فصل اولش تا همین الان تموم شده.تا همین جایش را هم حتی توصیه می کنم.
دو. امروز .... غم .... اذیت می شدم امروز، زیاد، شاید از پس خیال و فکر.
سه. برخلاف "دو" امروز روز پرکار و پر ثمری به نظر می آمد.
چهار. اندکی صبر سحر نزدیک است.
پنج: آخرین روزهای طرح شیرین است و بسیار بسیار پرکار. گاهی فکر می کنم که اگر دغدغه های فعلی کاری را نداشتم این روزها، حتما فشار روحی مضاعفی داشت. من این قدر ها آدم درمانگری نیستم (با همه اعتماد به نفسم در حین انجام کار درمانی) و همین مسئله دغدغه ی روزهای آخر تحصیلم شده بود و تمام مدت سال اول طرح اذیتم می کرد ولی سال دوم اوضاع به مراتب بهتر شد و گرایش مورد علاقه ی تحقیقاتم را هم پیدا کردم.
شش. در شماره ی اخیر خبرنامه انجمن دندانپزشکی ایران، پرشین دنتیست معرفی شده است به عنوان سایتی که نیاز مخاطب عام و حرفه ای را می شناسد از دندانپزشکی! امروز که با بچه های تیم پرشین دنتیست این را دیدیم، من خوشحال شدم. بی شک دوستان و همکاران هم!
* از ترانه ای از امیرحسین الله یاری
اردیبهشت وعده داده شده هم فرا رسید.
1. این ماه که بگذرد طرح خدمت من تمام می شود و می شوم برای خودم. چقدر کار هست که از الان منتظر انجام دادنشان هستم.
2. مجددا از کلیه همکاران دعوت می کنم در جشنواره ی دنتال انفورماتیک کنگره پنجاه و دوم انجمن دندانپزشکی ایرا شرکت کنند. اتفاقات و کارگاه های خوبی خواهد داشت.
3. باران تند تند این روزهای بهار گاهی خوشحالم می کند و گاهی غمگین.
4. فروردین تمام شد! آهای آنهایی که از اسفند روزها را به امید اردیبهشت دود می کردید. این هم اردیبهشت وعده داده شده!
5. در ابتدای راهی سختم و گاه دو دلی کلافه ام می کند. مددی!
6. بی شک خرداد پرکار ترین ماه سالم خواهد شد بعد از این همه کار واجب دولتی. کارهایی که دوست می دارمشان. در انتظار!
نوشته بود تنهایی یکجا آدم را قورت نمی دهد.....
1. موهایم هنوز خیس است. صدایی تووی گوشم حرف می زند. از نخواستن است یا نشنیدن، نمی دانم . بی تفاوت به کارم ادامه می دهم. بخش اول نوشتاری : قیاس کردن قسمت های مختلف نمودار. من هیچ وقت حواسم به علامتگذاری نیست و این صدا هم باز نمی گذارد کاما و سمی کولون را درست بکار ببرم.
2. مشق هایم تمام شده. صدای مبهم هنوز حرف میزند. از نخواستن است یا نشنیدن، نمی دانم. بی تفاوت به کارم ادامه می دهم. باید برای خانم نظافت کننده ی خانه ناهار درست کنم. کلاس هم دارم فردا. پس شام فردا شب خودم هم هست. برنج دو پیمانه. آب سه پیمانه. و قورمه سبزی!
حس خوبی دارم. تسلط بر جایی که اصولا مسئولیتی در قبالش ندارم.
3. فردا صبح که می آید نیستم. دستمزد و شرح کارهایش را گذاشته ام لبه ی سنگی دیوار. صدا حالا کمی واضح تر است. بیشتر نخواستن است که باعث می شود بی تفاوت به کارم ادامه دهم.ساعت موبایلم را کوک می کنم. حوصله مسواک زدن ندارم. ولی به خودم که می آیم دارم در خمیردندان را می بندم.
4. پتو را تا زیر چانه ام آورده ام بالا. صدا حالا واضح شده. " تنهایی آدم را یکجا قورت نمی دهد. ذره ذره جاگیر می شود." به جای تووی دلم بلند می گویم راست می گویی. خنده ام می گیرد که با صدای تووی گوشم حرف زده ام. چشم هایم را می بندم. فقط 5 ساعت وقت دارم بخوابم تا صبح.
بهامین
1.بالاخره برف دیدم امسال در حد 20 سانتی متر!
اینجا چنان برفی بارید که روز 28 اسفند هوس کردم سال یک هفته ای کش بیاید! هر کس توانست نهارخوران را تجربه کند. هشت کیلومتری گرگان.
2.امسال با نام گذاری جدیدش برای من یکی سال سختی خواهد بود هر چند می دانم خیلی هم موفق از این میانه رد نمی شوم!
3. اما جدا دلم خواست یک امروز مشهد بودم و آن سخنرانی را از نزدیک می شنیدم!
یاد حرفهایی افتادم که گاهی سر کار می زنیم. وقتی شنیدم که رهبر گفتند مسئله ی آنها مسئله ی هسته ای نیست. مسئله نظام جمهوری اسلامی ست.
و بیشتر لذت بردم وقتی با آن صلابت گفتند:" ایران تسلیحات هستهای ندارد و نخواهد ساخت اما در مقابله با تجاوز دشمنان چه از سوی آمریکا باشد یا رژیم صهیونیستی، برای دفاع از خود، در همان سطحی که دشمن به ما حمله کند، حمله خواهیم کرد."
4. خدا بخواهد ما هم روز نهم عید را در هوای حرم امام رئوف نفس می کشیم.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
پ.ن 1: عید بدی نیست! هر چند نقصی بزرگ دارد که قابل حل نبود! ولی کتابی از یاستین گوردر با فصل جدید سریال فرینج و چندین فیلم دیگر کمی از زهر حفظ کردن کلمات 504 واژه را می گیرد. (البته هنوز نمی دانم تکلیف جلسه آخری که نبودم چه بوده)
بازی جدیدی یاد گرفته ام که به علت همان نقص بزرگ حل نشدنی تاکتیک هایش را بلد نیستم ولی یاد خواهم گرفت.
موتور سواری در کارتینگ تجربه ی کاملا جدیدی بود. اما لذت ماشین سواری آن هم در جاده ای امن با سرعت 140 را نداشت! من عاشق سرعتم در رانندگی! و حیف که جایی برای این لذت در زندگیم تعریف نمی شود.
پ.ن 2: اگر فردا شب برسیم تهران دوباره های قلاده های طلا را خواهم دید.
پ.ن 3: سردی آنی و گرمی لحظه ای هوای شمال خوب بود!
آخرین روزهای سرمای دوست داشتنی
برعکس خیلی ها که دلشان به حال روزهای آخر زمستان می سوزد که اتفاقا این چند سال سرما را به رخ می کشند، من بیشتر دلم برای زمستان نرفته ی امسال و زمستان نیامده سال بعد تنگ می شود این دم آخر!
داشتم فکر می کردم این چند روز آخرین روزهایی ست که کاپشن و ژاکت می پوشیم! آخرین روزهایی که شال گردن می اندازیم!
من عاشق زمستانم!
وقتی به جای شمع فشفشه فوت می کنم!
وقتی به جای شمع فشفشه فوت می کنم و بیست و شش ساله می شوم فکر می کنم به اینکه چه خوب بوده این اتفاقات یک ماه اخیر برایم.
اوضاع فستیوال دنتال انفورماتیک کمی بهتر شده.
کارهای دانشگاه و سایت دارد با نظم خوبی پیش می رود.
عمره مفرده بالاخره درست شد و حالا یک شب درمیان خوابش را می بینم.
این قصه ی اپلای کردن از آن گنگ و مبهم بودنی که همیشه در این سالها برایم داشته درآمده و خدارا شکر دارد روی روال می افتد.
شکر!
بیست و شش ساله شدم. حالا هر چقدر می خواهید بگویید فقط منتظر بهارید! اسفند، بیست و یکمین روزش را هم رد کرد.
*برای الهه: دعا کن عید که بیاید و جاگیر شود من هم به زیارت بیایم.
هشدار
هستند آدمهایی در محیط کار و دانشگاه که فکر می کنند که خیلی مخفی کرده اند کارهایشان را! فکر می کنند کسی نمی داند با چه کسی رفت و آمد و سلام و علیک داشته اند. فکر می کنند آدم نمی داند شب و روزشان را با ایمیل و اس.ام.اس به کی گذرانده اند!
ادعای سلامت کاری می کنند!
به قولی الدرم بلدرمشان - که ما منزهیم - گوش دنیا را پاره کرده!
وانگهی باید به انها گفت که دوست عزیز همکار.آقا و خانم محترم دانشجو. عزیزی که پشت میز اتاق بغلی می نشینی از اولین پیامک روزانه و شبانه ات تا آخرین چت و ایمیلت را می دانیم!
حالا حرف که می زنی با ما. پشت یک میز که می نشینیم در جلسه پشتت را هم که به ما بکنی فرقی ندارد. همه چیزت از قصه ات با اولین نفر تا آخرین نفر برای ما واضح است.
پس لطفا حالا که ما تیپ علیه السلام و جانماز آب بکشت را که می بینیم و هیچی نمی گوییم پایت را از گلیمت دراز تر نکن!
پ.ن: این پست همان قدر که مصداق کلی دارد، مخاطب خاص دارد!
نوآوری هم به سر آمد!
بالاخره این روز نوآوری هم تمام شد!
از سه هفته پیش کلا یه فشار زیادی به کارهام اضافه شده بود با این حکم عضویت در کمیته اجراییش!
هر چند منتظر جمعه ام که تلافی کنم همه خستگیمو ولی همین که تموم شد و امروز همه سراغ سایت و طراحی غرفه مسواک سمپل و پلات لمینیت وکلی چیز دیگه رو نمی گیرن خیلی خوبه!
ی بخشش خیلی انرژی برد ولی همین که با فاطمه.ح رفتیم دنبال خریدای غرفه مثل مقوا و یونولیت و ... یاد خاطرات دانشجوییم زنده شد! مخصوصا یاد اون روزی که یک پیرمرد چاپخونه دار بهم گفت اگه دکتر نشدی بیا مدیر بازرگانی ما شو!
قلاده های طلا
بالاخره بعد همه قصه هایی که در طول جشنواره فیلم فجر پیش آمد و من نتووانستم قلاده های طلا را ببینم دیشب در اکران خصوصی انجمن روزنامه نگاران مسلمان فیلم را دیدم.
تعریف هایی که از فیلم شنیده بودم خیلی دلم را می سوزاند که شاید نشود فیلم را در اکران عمومی دید.
واقعا فیلم خوش ساختی بود. وقتی یاد آن روزهای پرتنش 88 افتادم دیدم چه خوب تصویر کرده.
مخصوصا درگیری پایگاه بسیج را که انبار اسلحه بود و ریخته بودند که بگیرندش!
جایی از فیلم که مهدی صبایی می گوید اینهایی که به اینجا (پایگاه بسیج) حمله کردن همونایی هستند که از ما خوردن و الان دارن اینجوری جبران می کنند و الا مردمی که گول تقلب بودن رو خوردن همونایی بودن که توی سکوت راه پیمایی کردن و رفتن،یاد آن استاد عزیز پروتز افتادم که می گفت اسلحه کشیدن روی مردم و قتل عام کردنشون!
کاش فیلم به اکران عمومی برسد و ببیندش!
طالبی با همان زیان به قول خودش نیش دار آمد و اول و آخر و در تیتراژ فیلم بسی تشویق شد!
جدا لذت بردم.
برایم جالب بود بازی علیرام نورایی و امین حیایی! علیرام نورایی مربی ورزشی ست و این بازی اکتیو از او بعید نیست ولی امین حیایی در سن حدود 40 سالگی خوب بازی کرده بود در صحنه های اکشن!
بازگشت
سرم خیلی شلوغ شده!
کار روزانه ی 8 ساعتی که هست!
کتابی که باید تا دوشنبه تحویل بدم سهمم رو برای ترجمه ش!
سایت دندانپزشکی جشنواره نواوری دانشگاه تهران
کلاس زبانی که یک روز در میون 4 ساعته و هر دفعه حدود 30 صفحه تکلیف داره بعدش!
کلاس کامپیوتری که از این هفته شروع شده! هفته ای یک روز! اون هم یک زبون برنامه نویسی!
و پروژه هایی که همیشه در حال اجرا شدند!
و
....
وقت، این روزها طلاست برای من که تا 2 نصفه شب مشق می نویسم!
یاد ایام دانشجوییم افتادم که اگر وقت میشد سه 4 ساعتی میخابیدم.
اختتامیه جشنواره سی ام فیلم فجر
بالاخره به اختتامیه رسیدم. هر چند به نظرم به خوبی پارسال نبود.
راستش هم فیلم های امسال خیلی خاص نبودند. هم افرادی که جایزه گرفتند.
ولی دیدن دوستان قدیمی خوب بود! بچه های رادیویی.
و تنها جمله ای که برایم از دیشب به یادگار ماند:"زندگی کردن به گدایی در این جهان به از بی احترامی به ارواح بزرگانی که معلممان هستند."
هنگامه قاضیانی این ها را وقتی گفت که داشت سیمرغ می گرفت.
AEEDC 2012-Dubai
این بار سفر بهتر بود.
هم تعداد روزها بیبشتر بود و هم به شهر آشنا بودم.
جاهای جدید هم دیدم.
با ایرانی های جدیدی هم آشنا شدم و
جالبتر اینکه جلسه ای رو که یک ماه بود فرصت نمی شد هماهنگ کنیم اونجا بالاخره برگزار شد. اون هم کاملا اتفاقی!
آقای دکتر مسئول انجمن جذب موضوع ارائه من شده بود و تا آخر ارائه م نشسته بود با دوستش . بعد اومد جلو و به من گفت من فلانی هستم ما هم تووی انجمن میخایم توو این زمینه کار کنیم! شما هم بیاین با ما همکاری کنین و این حرفا!
که من گفتم خب من همونیم که به خاطر برف جلسه مون برگزار نشد و ....
پ.ن: گویا خطبه های کوبنده ای را از دست داده ام و نمازی به اقامت رهبر! حیف!
اطلاع رسانی
به اطلاع کلیه دوستان می رساند که بخش مشاوره پورتال جامع دندانپزشکان ایران در جهت ارائه مشاوره در خدمت آنهاست.
www.persiandentist.ir
پ.ن: کلا کارهای این هفته زیاد بود. تعطیلات از لحاظ کاری خوب بود ولی خب یه سری کارام مونده روو زمین. در این حد که هنوز نرسیدم ارائه م رو تمرین کنم.
این عربا هم روش جدید کشف کردن! ارائه ی پاورپوینت و پوستر به صورت هم زمان! من بیچاره هم دل نگرون پوسترم هم مشغول تولید و تمرین پاورپوینت! ایشالا هفته دیگه ارائه میدیم تموم میشه!
پ.ن: یعنی دود این بازار ارز اساسی داره میره توو چشم ما! ی کنگره داریم میریم روزانه می بینیم ارزش پولمون چه جوری سقوط می کنه!
پ.ن: خیلی دلم میخاد از این آدمای کله گنده ی همشهری بپرسم یه بار مقاله های این روزنامه رو نگاه می کنن؟! در ویژه نامه گردشگری مذهبی همشهری دو صفحه راجع به سینماست.و اینکه چرا از اصغر فرهادی تقدیر شایسته ای به عمل نیامده!
کاری به این تیکه ش ندارم ( خودش جای بحثه که نویسنده ادعا کرده سینما کلا در دنیا مبحثی سیاسی نیست و ما در ایران سیاسی بهش نگاه می کنیم! برای قابل بحث نبودن این نوشته همین کافیه که طرف حتی این سطح هم آگاهی رو نداره که کلا هالیوود به عنوان نماد سینمای دنیا کاملا بر مبنای سیاست اداره میشه)
ولی بخش جالبش سنخیت گردشگری مذهبی با جدایی نادر از سیمینه!
به شرط ادب
تمام قد می ایستم. دست بر سینه.
به امید زیارت حرمتان
آقای من،دلتنگم. پناهی....

باید می خواندیم این جملات را، نه؟
در زندگی همه ی نوابغ بزرگ به راحتی می توان ردپایی از درنگ و دو دلی در برابر حقیقت و در عین حال اطمینان و یقین جسورانه ای را هماهنگ با تخیلات نامحدودشان پیدا کرد.
گویی این دسته افراد محبوس و گرفتار در کالبد مجبورند فقط به خاطر افکار و عقاید بی حد و مرز خود زنده بمانند. ویژگی این نبوغ همانند رویاهای بیداری مانندی ست که در اکثر قریب به اتفاق آن ها به حقیقت می پیوندد.
رومن گاری. عشق من
یک اشتراک من و سلحشور
"به نظر من وتمام ولایتمداران جایزه گلدن کلوب جدایی نادراز سیمین هیچ افتخاری برای کشور وملت ما نیست ."
از مصاحبه سلحشور
جدا در عجبم از دوستانی که فکر می کنند خود فیلم است که جایزه برده است!
فیلمی که در همه جایش دارد می گوید که من و شمای ایرانی هر جا منافعمان بطلبد دروغ می گوییم، عین آب خوردن، - حتی اگر به فرض محال واقعیت داشته باشد- جز سیاه نمایی و خراب کردن ما ایرانی ها معنی دیگری هم دارد؟
لذت می برم که همین دوستان ادعای ناسیونالیسم و مملکتی با قدمت فلان هزار سال می کنند! فلان هزار سال سابقه ی چی پشت سر این فیگور ناسیونالیستی شماست که باعث می شود بروید در مجامع بین المللی داد دروغگویی هم وطنانتان را سر دهید؟
واقعا فکر می کنید اگر آن حمایت جریان سبز از این فیلم نبود، فرهادی و معادی آن سر دنیا دستشان به گلدن گلاب می رسید؟
من و امثال من افتخار که نکردیم هیچ، یاد نوبل گرفتن شیرینعبادی برایمان زنده شد!
حالا وقتی قصه جذاب تر خواهد شد که از بودجه ی بیت المال مسلمین بروند استقبال این آدمها، موقع برگشتشان!
پی نوشت: جایی برای بحث نمی بینم که اظهر من الشمس است موضوع!
فقط اینکه خدا را شکر می کنم که جماعت آن قدر آزادند که بروند و جایزه جهانی آمریکاییشان را بگیرند و عکسهای یادگاریشان را هم بگیرند و برگردند.
و دیدم که جریان ظاهر پسندی دین تا جایی پیش رفته که اعتقاد داشتن آدمها کلا محدود می شود به اینکه عذاب وجدان پاکی و نجاست مردی را بگیرند که بی اجازه ی همسرشان آمده اند نگهش دارند. یا بعد هزار کار کرده و نکرده عذاب وجدان بگیرند که به قرآن قسم بخوریم یا نه!
این هم شد معنای دینداری!
و
.
.
.
بگذریم!
روزهای هول هولکی
روزهایی هست که نمی فهمم کی شب شد. چرا وقت نیست. حتی وقت فکر کردن. دراین حد که متن یک صفحه ای را که باید دو هفته پیش می نوشتم دیروز بالاخره تووی گیر و دار جیغ و فریاد پسر بچه های 7 ساله ی اول دبستانی نوشتمش!
این قصه ی شناخت روانشناختی هم که غوز بالای غوز شده این روزها! هنگ می کنم!
کلا در همین بی وقتی که الان کتاب CDT جلومه، و باید ترجمه ش کنم، یهو یاد این افتادم که اینجا هم هست.
اولین شب زمستان
فکر کن از تمام رسم و رسومات یلدا فقط یک سنت را رعایت کنی و آن حافظ خواندن باشد.
بعد تر فکر کن تنهایی بروی سراغ حافظ، بی هیچ آدابی.بگویی بسم الله. بازش کنی و بیاید:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
.
بعد حق مطلب این است که تا دیروقت بنشینی فکر و خیال کنی! آنقدر که فردا صبح توی همه جلسه ها 5 دقیقه یکبار خمیازه بکشی و بهت بگویند چرا چشمهایت گود افتاده!
حق مطلب این بود که دیشب دلم میخواست بپرم توی بغل حافظ! نعوذبالله نه اینکه اسلام به خطر بیفتد ها! نه! فقط می خواستم ابراز تشکری کنم از این همه حسن نیت!
