" روزنوشتهای یک دندانپزشک بی تجربه"
         

                        عینکی

     
 
۱۳۸۸/۱۱/۱٩

وقتی ما منتظر 5 شنبه ایم!

 

١.لذت می برم از اینکه برنامه ی "شاخص" مثل نفتی شده که در لانه ی مورچه ها ریخته اند! همه ارکان فتنه صدایشان در آمده!

٢.در عجبم از حسن خمینی که رنج نامه پدرش را هم زیر سوال می برد با این نوشته ها! (پاسخ ضرغامی به حرفهای عجیب و غریب سید حسن خمینی)

٣.قسمت هایی از نوشته ای خطاب به علی مطهری که این روزها خیلی ناراحتم ازاینکه به او رای داده ام! خیلی! (از روزنامه وطن امروز.ستون طنز)

این روزها علی مطهری در ساده‌اندیشی، گوی سبقت را از دیگر رقبا ربوده است؛ فهم ایشان از شفاف موضع گرفتن خواص، در نامه‌ای که خطاب به میرحسین نوشت، متجلی شد و تنها به نیمی از فرمایش رهبر انقلاب جامه عمل پوشاند و به جای اتخاذ موضع دوپهلو، آشکارا ساده‌لوحی خود را ثابت کرد.

آقای مطهری! اخیرا ادعا کرده‌اید که اول‌بار باب انتقاد از آقازاده‌های آقای هاشمی را شما گشوده‌اید؛ اگر این اقدام کار مناسبی است، پس چرا احمدی‌نژاد را به خاطر طرح پاره‌ای سوالات درباره آقازاده‌ها در مناظره، به باد انتقاد می‌گیرید و اگر قیام برای احیای عدالت و مبارزه با بی‌بند و باری اقتصادی و افشاگری دست‌های آلوده به بیت‌المال مسلمین، عملی ناپسند است که بنابر اعتراف خودتان شما متهم ردیف اول هستید!

"اگر مطهری «جاذبه و دافعه علی» را نوشت، شما با مواضع اخیرتان دشمنان را جذب خود و دوستان را از خود طرد کردید. اگر مطهری «خدمات متقابل اسلام و ایران» را نوشت، شما خدمات متقابل فرقه سبز و دشمنان بیرونی را ترسیم کرده‌اید؛ یک خدمت، آنها به شما می‌رسانند و یک خدمت، شما به آنها. اگر مطهری «اسلام و مقتضیات زمان» را نوشت، شما از درک اقتضای زمان عاجزید و به جای شنیدن ندای هل من ناصر انقلاب، «صدای آمریکا» را شنیده اید. اگر مطهری کتاب «ولاها و ولایت ها» را نوشت، شما لیاقت سربازی ولایت فقیه را از دست داده‌اید.

آقای مطهری! با کدام استدلال، موسوی را با «علی» و حق او را با حق نادیده گرفته‌شده «امیر‌المومنین» مقایسه کرده‌اید؟ از قیاس‌تان خنده آمد خلق را و گریه آمد که چرا از آنهمه فضایل شهید مطهری چیزی به دست شما نرسیده است

آقای مطهری! اگر نبود که نام خانوادگی‌تان «مطهری» است، ستون طنز «روزخند» را که مایه انبساط مخاطبان‌مان است، دستمایه نقد شما و آزار خوانندگان عزیز نمی‌کردیم. کاش نام شما هم «کروبی» و «موسوی» بود تا می‌توانستیم به جای انتقاد، می‌خندیدیم به این سادگی بی‌مثال.

پی نوشت: من در این مورد مورچه خانوم بودنمو تکذیب می کنم :))

پی نوشت: چه خوب که نسل دوم انقلاب هستند که وقتی شاخص پخش می شود به تو روی تصویر نشان دهند که در این درگیری ها کجا ایستاده اند و بگویند هنوز همه جنایات منافقین را نمی گویند! ولی چالب است که از همین بخش مستندات ترس بر اندام فتنه گران افتاده!! می ترسند ما بفهمیم اگر امام الان بود با اینها چه می کرد!‌

_در بخشی از سخنان امام می گویند اگر اصلاح نکنید به مردم می گویم با شما همان کاری را بکنند که با شاهنششاهی کردند!

 


۱۳۸۸/۱۱/۱٢

بلیت یه سره‌ست، دیگه چرا برگردم؟!

 

apocalyptica - Nothing Else Ma

+

Claude Chalhoub-Diva

+

closed for winter


۱۳۸۸/۱٠/٢٩

حس حرف نوشتن!

 

١.بابا رفت خوی!دیشب ١٢ شب رفتیم بلیط گرفتیم و ۵ صبح رفت.‌به خاطر شهادت دوستی که مادربزرگ هم یادش می آید شامی را که اولین بار مهمان خانه شان بودیم! شهید حاج قلیزاده! دادستان شهرستان مرزی خوی!

٢.معنی یک ترانه را فهمیدن کیفی دارد عجیب! حتی اگر چند صد بار شنیده باشیش! حالا معنی اش را که بفهمی...
(راستی ترک اول آلبوم جدید فرمان فتحعلیان شنیدنی ست.به خودش هم گفتم این را)

٣.کتاب خوان است! گفت کتاب خوبی نیست! گفتم می خوانمش! خواندم! مثل همان روزهایی که هفته ای دو سه تا رمان می خواندم!‌ با ولع خواندم ولی بی حوصله! شاید به خاطر فاصله ی کم خطها! دوستش داشتم! گاهی آدم از چیزی که بهش می گویند مزخرف لذت می برد! همینی که هست! ( این جور یکدنگی را دوست داشتم و دارم)

۴.دوباره افتادم توی خط فیلم دیدن! شبی یک فیلم! عادتش از سرم افتاده بود.ترک کرده بودم. حتی تکراری! اگر بخواهی ادای بابابزرگ ها را دربیاوری می گویی: "آدم هر لحظه فیلم می بیند! فیلم زندگی خودش و بقیه را!"

۵.گاهی فکر می کنم فیلم بازی کردن راحت تر است یا کارگردان فیلم بودن! آن هم فیلم خود آدم! دلم مثل قدیم ها می خواهد بروم ١٠ سال بعد یک ماه بمانم و دوباره برگردم! یک کارگردان هم این حق را ندارد؟ باید بروم از مسئولان جامعه سینمایی شکایت کنم به خاطر ندادن امکانات!

۶.قاطی نکردم ها! کلر آب زیاد بوده چشمهام می سوزه روی انتخاب کلمه هام تاثیر می ذاره! من تکلم و فکر کردنم بدجوربی تابع حس چشمهامه!


۱۳۸۸/۱٠/٢٧

 

 

بعد التحریر
خبر کوتاه بود: دادستان خوی ترور شد!

همان آقای حاج قلیزاده ی خودمان! بار اول که خوی رفتیم شام دعوتمان کردند!
بابا که حالا خسته از دادگاه متهمان روز عاشورا و دفتر رفتن تازه خانه آمده بود چشمهایش پر از اشک شده!

تهدید شده بود! از طرف گروه ضد انقلاب پژواک! این هم شهیدی دیگر در راه انقلاب! خدایا!

.

بی کاری بد دردیه! البته اگه به همراه روال اداری پیدا شدن محل خدمت طرح باشه که دیگه بدتر!‌ازش لذت هم نمی تونی ببری!

دوس جون دو هفته دیگه دفاع می کنه و دکتر میشه! البته واسه ما که بوده!! از همون موقع که با خنده سر کلاس عملی میکروب همدیگه رو دکتر صدا می کردیم!

چقدر کیف داره امتحان آخر ترم نداریما!‌ دوستام و خواهرم و دوستاشو که می بینم خوشحال میشم که تا نصفه شب بیدار موندنم به خاطر یه سری جزوه ی مسخره نیست!!

پ.ن ١: می ریم دربند!‌سه تایی!‌ خوش می گذره مصی؟ زینب ؟

پ.ن ٢: انتشارات معین کتابای جلال رو تو قطع کاملا جیبی زده! به نظرم هدیه های خوبی میشن!‌ هم کتابش با ارزشه! هم کوچیکه و همه جا می شه خوندش!‌ هم به خوش دسته و آدم خوشش میاد از طراحیش!

پ.ن ٣: هر بار که میرم دانشکده مطمئن تر می شم چه خوب ما فارغ التحصیل شدیم قبل از تصویب قانون سر کردن مقنعه آبی آسمانی!!!! :)

پ.ن ۴:  هر بار که میرم پایتخت مطمئن تر می شم که به تکنولوژی معتادم!‌ حتی از دیدن گوشی ها و لپ تاپ ها لذت می برم! البته به زودی اگه خدا بخواد اساسن کیفور میشم! :) داشتم برای دوستم پشت ویترین یه مغازه توضیح می دادم که چرا خریدن گوشی اچ تی سی هیرو الان تو ایران خوب نیست که یه آقایی هم خودشو به بحث اضافه کرد و کلی در مورد گوشی های آیفون و اچ تی سی تاچ سوال کرد!‌منم که مردم دوست!‌تجربه هامو از گوشیایی که داغون کردم بهش منتقل نمودم! :)

پ.ن ۵: تمام شد!


۱۳۸۸/۱٠/٢٠

با افتخار هم صدایت می شوم برادر! با افتخار آنچه را نوشتی اینجا می گذارم

 

هان ای دشمن! از این پس قصه همین است. ساندیس نظام‌مان را می‌خوریم. از مرخصی‌اش استفاده می‌کنیم. سوار اتوبوس می‌شویم و در خیابان علیه شما شعار می‌دهیم و در برابرتان تمام قد می‌ایستیم. ما همه‌مان حکومتی هستیم.

من مستأجر نیستم. به من خانه هم داده اند. خانه‌ام بیت ‌رهبری است. بیت رهبری فقط خانه "سید‌علی" نیست. کاشانه ما هم هست. ناشیانه حرف نزنید. ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌کنیم. تا وقتی حاکم، «علی» است، راهپیمایی‌های ما، همه حکومتی است.

.

.

.

نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا 125 همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+1+5» را به بازی گرفته. ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ حالا دیدی که ما چرا انرژی هسته‌ای را برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! شما هر وقت نی ساندیس نظام ما را حریف شدید، آن زمان حرفی نیست، ما هم می‌رویم سراغ نیزه.

راستی! یادم رفت بگویم، برای این دل‌نوشته که تقدیمش می‌کنم به مولایم خامنه‌ای، 2 تا ساندیس گرفتم، یک تی‌تاب، حرفی هست؟!

حسین قدیانی، فرزند شهید اکبر قدیانی

پ.ن: برادر! بگذار هر کسی هر یاوه ای میخواهد بگوید! ما با خدای خود معامله کردیم و رهبرمان را معامله نمی کنیم!  و نظاممان را! بگذار برای اسیریشان تلاش کنند در دام آزادی ای که استعمار 30 سال تلاش کرده به خوردشان بدهد! بگذار خوش حالی دل همان سران غربیشان را باعث شوند! برای ما بس است که دل مولای غایبمان را شاد کنیم! بگذار به شبستری و سروش افتخار کنند که قران را وحی نمی دانند! بگذار به تمام فلاسفه شان افتخار کنند که دین را آفت اجتماع می دانند! بگذار به نهضت آزادیشان مفتخر باشند که اسلام نابش در رابطه با آمریکا و بندگی اش معنی می شد و می شود!ما را کتاب الله و سنت معصومین و گفته های امام راحل کفایت می کند! ما آرزوی روشنفکر خوانده شدن و دین مخلوط با فلسفه غرب نداریم! با افتخار دین سنتی پیامبر 1400 سال پیشمان را دوست داریم! ما ترقی از نوع مورد تایید کاخ سفید مثل آنچه آن مرجع را دارایش خواندند، نمی خواهیم! ما تسلیت خفت بار رضا پهلوی را برای مرگ پیرمان افتخار نمی دانیم! ما خداجوی نیستیم آنگونه که آن مهندس به کسانی که خیمه عزای حسین را آتش زدند، لقب داد! ما تغییر زمانه را می فهمیم! و مبارزه علیه تمامیت سیاسی کشور که امروز توسط امویان انجام می شود را بدتر از مبارزه علیه تمامیت ارضی آشوبگران کردستان در سال 58 می دانیم! 

 

پ.ن: دوستان هم دانشکده ای: می گم خیلی هم تلاش نکنین برای استعداد درخشان و نخبه شدن! به کاری نمیاد! تاهل بیشتر به کارتون میاد تا نخبه و نمونه و استعداد درخشان بودن! چون متاهل که باشین همه جا میتونین طرح بگذرونین! ولی در غیر این صورت هر چی باشی سرکارتون می ذارن! حتی اگه قول داده باشن! :))

 


۱۳۸۸/۱٠/۱٦

استاد ما و نهضت آزادی!

 

امروز دفاع سمیه بود. رفتم دانشکده. نمی دونستم دکتر توسلی رو گرفتن! دختر محمد توسلی و خواهر زاده ابراهیم یزدی! کله گنده های نهضت آزادی (نمی دونم چرا آدم یاد لیبرالیسم می افته با این دو تا کلمه)

خبر رو که شنیدم یه سرچی کردم که کی و چه جوری گرفتنش! گفتن یه سری بچه ها می خوان بیانیه بدن و اینا!حرف زدم باهاشون که آقا شماها که نمی دونین این بنده خدا چیکاره بوده! چی می خواین بگین؟!

8 گذشته بود رسیدم خونه! تو وب یکی از بچه های یونی دیدم نوشته اینا تاب بیرون بودن بچه های پدران آزاد ایران رو ندارن!

قبلش نگران بودم برای بچه هایی که می خواستن بیانیه بدن! ولی دیدم بهتره حداقل حالا که اینجا رو بعضی از بچه ها می خونن نامه ی امام به محتشمی رو بذارم اینجا! دقیقا توضیح دادن که اینا چه آدمایین! (نهضت آزادیا رو عرض می کنم!)

بسم الله الرحمن الرحيم 

جناب حجت الاسلام آقاي محتشمي، وزير محترم كشور- ايده الله تعالي 

در موضوع نهضت به اصطلاح آزادي مسائل فراواني است كه بررسي آن محتاج به وقت زياد است. آنچه بايد اجمالا گفت آن است كه پرونده اين نهضت و همين طور عملكرد آن در دولت موقت اول انقلاب شهادت مي‌دهد كه نهضت به اصطلاح آزادي طرفدار جدي وابستگي كشور ايران به آمريكا است، و در اين باره از هيچ كوششي فروگذار نكرده است ؛ و حمل به صحت اگر داشته باشد، آن است كه شايد آمريكاي جهان‌خوار را، كه هرچه بدبختي ملت مظلوم ايران و ساير ملت‌هاي تحت سلطه او دارند از ستمكاري اوست، بهتر از شوروي ملحد مي‌دانند. و اين از اشتباهات آنها است. 

در هر صورت، به حسب اين پرونده‌هاي قطور و نيز ملاقات‌هاي مكرر اعضاي نهضت، چه در منازل خودشان و چه در سفارت آمريكا و به حسب آنچه من مشاهده كردم از انحرافات آنها، كه اگر خداي متعال عنايت نفرموده بود و مدتي در حكومت موقت باقي مانده بودند ملت‌هاي مظلوم بويژه ملت عزيز ما اكنون در زير چنگال آمريكا و مستشاران او دست و پا مي‌زدند و اسلام عزيز چنان سيلي از اين ستمكاران مي‌خورد كه قرن‌ها سر بلند نمي‌كرد، و به حسب امور بسيار ديگر، نهضت به اصطلاح آزادي صلاحيت براي هيچ امري از امور دولتي يا قانون‌گذاري يا قضايي را ندارند ؛ و ضرر آنها، به اعتبار آن كه متظاهر به اسلام هستند و با اين حربه جوانان عزيز ما را منحرف خواهند كرد و نيز با دخالت بي‌مورد در تفسير قرآن كريم و احاديث شريفه و تاويل‌هاي جاهلانه موجب فساد عظيم ممكن است بشوند، از ضرر گروهك‌هاي ديگر، حتي منافقين اين فرزندان عزيز مهندس بازرگان، بيشتر و بالاتر است.

   

"نهضت آزادي" و افراد آن از اسلام اطلاعي ندارند و با فقه اسلامي آشنا نيستند. از اين جهت، گفتارها و نوشتارهاي آنها كه منتشر كرده‌اند مستلزم آن است كه دستورات حضرت مولي الموالي امير المومنين را در نصب ولات و اجراي تعزيرات حكومتي كه گاهي بر خلاف احكام اوليه و ثانويه اسلام است، بر خلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار را-نعوذ بالله- تخطئه، بلكه مرتد بدانند! و يا آن كه همه اين امور را از وحي الهي بدانند كه آن هم بر خلاف ضرورت اسلام است.

نتيجه آن كه نهضت به اصطلاح آزادي و افراد آن چون موجب گمراهي بسياري از كساني كه بي‌اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند مي‌گردند، بايد با آنها برخورد قاطعانه شود، و نبايد رسميت داشته باشند. 

و السلام علي من اتبع الهدي. توفيق جنابعالي را از خداوند تعالي خواستارم.

روح‌الله الموسوي الخميني 

 

پ.ن: دلم فقط نگران یه چیزه: " افراد آن موجب گمراهي بسياري از كساني كه بي‌اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند مي‌گردند."

 

پ.ن: خانوم دکتر واقعا آدم علمی و منضبط و متخلق به اخلاق نیکو هستند! ولی این ها برای حمایت سیاسی ازشون کفایت می کنه آیا؟ وقتی ما نمی دونیم چرا گرفتنشون! ولی بچه ی کسی بودن مسلما دلیل گرفتن یه نفر نیست! اگر اینجوری بود دختر اونایی رو می گرفتن که ثانیه به ثانیه می رفتن به بی بی سی می گفتن بابام امروز اینو گفت و فرداش اون رو گفت! این حرف که اینا رو به خاطر باباهاشون گرفتن از سایت خود نهضت آزادی درومده! پس قابل اعتماد نیست! چون هر کسی چیزی رو می گه که دوست داره باهاش ازش قهرمان بسازن!

 


۱۳۸۸/۱٠/٧

حسین (ع) از آن امویان نیست!

 

و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان

خیلی اوقات با دوستان صحبت می کردم که سبزهای اموی ننامند این جماعت خطا را!

حالا امروز در عاشورای حسین(ع)وقتی خودشان به سان بنی امیه کف و سوتشان را راه انداختند و حرمت شکنی را که از امام خمینی (ره) آغاز کرده بودند به خاندان عصمت کشاندند، حرفی برای گفتن نماند! شما همان کردید که کوفیان و شامیان به دستور یزید با خاندان حسین (ع)!

آری ! به مسلمانیتان هم شک هست! نگویید مگر حسین(ع) مال شماست که اگر ذره ای در دلتان حب حسین (ع) بود این چنین نمی کردید با عزاداران حسینی که فتنه ی 1400 ساله را برایشان امروزی کنید!

حسین (ع) و حب حسین (ع) برای کسیست که بفهمد حسین (ع) برای چه رفت! حسین (ع) برای وقتی نیست که شما هوس سواری کنید و چند ساعتی را در خیابانها چرخ بزنید در بین دسته ها! حسین (ع) برای آن کسی ست که بفهمد راه حسین (ع) ممتد است! بفهمد ولایت حسین (ع) تا امروز و تا قیامت ادامه دارد و حسین (ع) برای آن کسی ست که به اسلامی بودن کشورش با تمام ارکان اسلام افتخار کند!

حسین (ع) برای آن است که زندگیش بر مبنای راه حسین (ع) است! نه آنکه دیروزهایش را هر طور که خواسته گذرانده و حالا که نام حسین (ع) هم خریدار دارد صدای برآمده از طبل توخالیش عالم را بردارد! و هی بگوید من راه حرف زدن ندارم!

پ.ن: آقای مهندس خائن به نظام اسلامی تا کی نمی خواهی بفهمی تو هم قربانی دشمنان اسلام و ایران شده ای؟ نکند با افتخار می خواهی بگویی شهید دادی؟ آهای کبک در برف غرق شده، چه خوب که قیامت را گذاشته اند برای مکافات تمام این خونها که به دل مسلمین می کنی و می کنید! جواب اینهمه مسلمان را دادن توانی بیش از توان جهانی لازم دارد! نه تو که مرد هیچ کاری نیستی !

  


۱۳۸۸/۱٠/۳

به یاد آزاده ای که کاخ سفید شهادت داد بر بزرگی اش (2)

 

١. به روال سالهای قبل حاج آقا صدیقی سخنران ١٠ شب اول هیئت ما هستند (هیات الزهرا دانشگاه شریف) و وقتی حاج آقا می رن بالای منبر قبل از سخنرانی قسمتی از سخنرانی های رهبر رو پخش می کنیم و با هم می شنویم! (ابتکار زده بودن بچه ها!‌حاج آقا هم تایید کردن!‌بچه ها کلی ذوق کردن واسه ابتکارشون!)

دعاهایی که برای سلامتی رهبر میشه رو،‌امسال بلند تر آمین می گیم و مثل همیشه می گیم:"  خدایا هر کی به انقلاب و رهبر و ملت ما نظر سو داره اگر هدایت نمیشه نابودش کن."‌

٢.برای دوستانی که در این محیط و در فیس بوک گفته بودند که آگاه سازی مقدم بر موضع گیری است، نامه ای را اینجا می گذارم که در آن کروبی خودش به تشریح کرده های منتظری پرداخته و انها را محکوم کرده! اتفاقن چون تا حدودی هم شرح ما وقع است بد نیست دوستان بخوانند تا آگاه شوند که ساده لوحی منتظری شرفی برایش نیاورده بود که حالا بخواهند با فرزانگی دیگران تاخت بزنندش!

منتظری در این چند سال از کرده اش برائت نجست ولی کروبی از او حمایت کرد و در مرگش بی تابی! مانده ام که دنیا آدم را تا کجا می برد!

متن نامه

 

پ.ن: بعد از مدتها برایم لینک فال حافظ فرستاده بود که : اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست// حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم!

تو بودی برای چه کسی می فرستادی این بیت را؟


۱۳۸۸/٩/٢٩

به یاد آزاده ای که کاخ سفید شهادت داد بر بزرگی اش!

 

در پی درگذشت آقای منتظری و پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب، و تسلیت هایی که دوستان سبز فرستادند، و پیام کاخ سفید- کاخ استکبار - در ماتم از دست دادن آزاده بزرگ(!!!)، انگار لازم است که نکته ای را که حضرت آقا کوتاه به آن اشاره کردند با خواندن نامه ی حضرت امام مرور کنیم!

این نوشته های همان کسیست که در افکار جریان سبز مورد اهانت و تقدس زدایی قرار گرفته و در ادعاهای بزرگانشان اصرار بر تبعیت از گفته هایش دیده می شود. احتمالن با تبعیت از امام در این چند ماه او و اینها این رفتار را داشتند!

بسم الله الرحمن الرحیم 
جناب آقای منتظری

با دلی پر خون و قلبی شکسته چند کلمه‌ای برایتان می‌نویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه اخیرتان نوشته‌اید که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم می‌دانم؛ خدا را در نظر می‌گیرم و مسائلی را گوشزد می‌کنم.

از آنجا که روشن شده است که شما این کشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال‌ها و از کانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را از دست داده‌اید. شما در اکثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگیری‌هایتان نشان دادید که معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند.
به قدری مطالبی که می‌گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده‌ای برای جواب به آنها نمی‌دیدم.مثلا در همین دفاعیه شما از منافقین تعداد بسیار معدودی که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید.

در مساله مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه متدینین متدین‌تر می‌دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پیغام می‌دادید که او را نکشید. از قضایای مثل قضیه مهدی هاشمی که بسیار است و من حال بازگو کردن تمامی آنها را ندارم. شما از این پس وکیل من نمی‌باشید و به طلابی که پول برای شما می‌آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند.

بحمد الله از این پس شما مساله مالی هم ندارید. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود می‌دانید -که مسلماً منافقین صلاح نمی‌دانند و شما
مشغول به نوشتن چیزهایی می‌شوید که آخرتتان را خراب‌تر می‌کند-، با دلی شکسته و سینه‌ای گداخته از آتش بی‌مهری‌ها با اتکا به خداوند متعال به شما که حاصل عمر من بودید چند نصیحت می‌کنم دیگر خود دانید:

1 - سعی کنید افراد بیت خود را عوض کنید تا سهم مبارک امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرال‌ها نریزد.

2 - از
آنجا که ساده‌لوح هستید و سریعاً تحریک می‌شوید در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد.

3 - دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هر چه اسرار مملکت است را به رادیوهای بیگانه دهند.

4 - نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین که به وسیله شما از رسانه‌های گروهی به مردم می‌رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحی له الفدا- و خون‌های پاک شهدای اسلام و انقلاب گردید؛
برای اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولی در آن وقت شما را ساده‌لوح می‌دانستم که مدیر و مدبر نبودید ولی شخصی بودید تحصیل‌کرده که مفید برای حوزه‌های علمیه بودید و اگر این گونه کارهاتان را ادامه دهید مسلما تکلیف دیگری دارم و می‌دانید که از تکلیف خود سرپیچی نمی‌کنم. و الله قسم، من با نخست‌وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی می‌دانستم. و الله قسم، من رای به ریاست جمهوری بنی‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.

سخنی از سر درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم‌پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته‌ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمی‌دارم.

من کار به تاریخ و آنچه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ‌های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌کنند نگردند. از خدا می‌خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

یکشنبه 6 / 1 / 68
روح‌الله الموسوی الخمینی

 

پ.ن: و اهل دین و عقل درس می گیرند.


۱۳۸۸/٩/٢٥

 

 

درست همان لحظه که فکر می کنی تصمیم درست را گرفته ای، یک چیزی یادت می آید؛ حرفی را که سالها گفته ای ، توصیه ای که به هر که دوستش داشته ای کرده ای و حالا خودت می خواهی خلافش عمل کنی!

خودت را می نشانی روی صندلی مقابل و بعد می آیی این طرف و می گویی: " اعتقاد نداری به عقیده ات؟ "

آن طرفی جواب می دهد:" چرا! "

سوال می کنی:" پس چه کار می کنی؟ 2 تا درست در یک زمان مقابل هم نمی ایستند. خودت باش. بلند شو. برو چند قدم عقب تر."

خود روی صندلی مقابل یادش می آید کلاس زیست سال سوم را. معلمی که اگر چه عجیب بود حرف خوب هم گاهی می زد! نه برای زیست که برای زندگی! می گفت: " اگر رفتی پای تخته و جو مسئله تو را گرفت، بیا عقب. تا نزدیک صندلیت. نه اینکه بنشینی، نه. خوب نگاه کن. جامع نگاه کن و بعد بدو برو جواب را روی تخته بنویس و با افتخار کنارش بایست.

خود صندلی مقابل دستش را روی میز گذاشته. دستت را دراز می کنی . گرمای کف دستت را تقدیم به سرمای پشت دست خودی می کنی که باید بدود و جواب مسئله را بنویسد.


۱۳۸۸/٩/۱٩

فردا

 

بدان که دگرگونی با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا.

.... تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز تو بیاورد.

..... این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس که شکل امروز نباشد...

(نادر ابراهیمی)

 

پ.ن: می نویسم: بسم الله الرحمن الرحیم

فردا!

 

پ.ن: 16 آذر هم گذشت! رسمن دانشجو نبودم و اسمن دانشجو بودم!( ما همچنان دانشجوی دانشگاه شاهد محسوب می شویم )و خوب از خجالتمان در آمدند! ما مهمان جشن غدیر "تهران" بودیم و سنگ و خرده شیشه و سکه به سرمان زدند! باز بهتر است از وضعی که در همدان پیش آمده بود و پسری را از طبقه دوم پایین انداختند! جرم ما و او  ولایت پذیری بود!

 

پ.ن: سمانه ! هنوز باور نکردم! باید ببینمت! ولی از همین جا باز هم تبریک! برای قدم بزرگی که برداشتی! البته گفتم که تبریک بیشتر را به دیگری باید گفت برای انتخابش!

 

پ.ن: بی خوابی + اس ام اس+ کتاب+ خستگی+ کلی فکر سخت+ آلبوم آخر لهراسبی+ پست 14 آذر اینجا (من کنت مولاه....)+ یک دسته نرگس خشک شده که حالا دارم خرد می کنمشان + چیزی دیگری هم هست؟

 

 


۱۳۸۸/٩/۸

دفاع

 

امروز پر بود از تبریک و تشکر!

تشکر از مادر و پدرم، برادر و خواهرانم، استاد راهنما، استاد مشاور، همه اساتیدم و ویژه ترین هایشان: دکتر هنردار(باز هم به خاطر حضور پررنگتان در تمام این سالها و امروز ممنونم) و دکتر رضوانی و دکتر همتی! از دوستان خوبم! همان 5-6 نفری که 4 سال پیش فکرش را هم نمی کردیم که این گروه پایدار بماند! از همکلاسی هایم و بچه های شورای فرهنگی! و همه کارمندان دانشکده!

اما دلم می خواست سه چهار نفر امروز می بودند ولی نبودند!

دلم می خواست زهرا و معصومه باشند!

دلم می خواست دو معلم هم بودند: آقای اسکندری و اقای اسلامی! روشنگری های دانشکده می پرسیدند که خواهد آمد؟ و من گفتم که من دعوتشان کرده بودم! دلم می خواست کسی که اولین بار برای ورودم به این پروژه تشویقم کرد امروز بعد از 4 سال حاضر بود و می دید دانش آموز عینکی قد بلندی که ردیف جلوی کلاس پیش تجربی می نشست و شلوغ می کرد امروز قسم خورد که حقوق بیمارانش را ضایع نکند و ..... راستی آقا معلم بالاخره آن نوشته ی آن بالا همانی شد که گفتید!

ولی با همه اینها این هم گذشت! - ظریفی صبح برایم اس ام اس زده بود که حالا ببین! دفاع می کنی و تمام می شود! - به قول دکتر نامجو باید برویم دنبال زندگی خشن واقعی که خیلی سخت تر است!

پ.ن: اولین جمله استاد راهنمای ما در جلسه دفاعمان این بود که دیسیپلین کار تحقیقاتی خیلی بیشتر از کارهای نظامیست!

پ.ن: به امام رضا (ع) : لطفا من را راه بدهید!

 

 


۱۳۸۸/۸/۳٠

 

 

فاطمه من!

چه خوب که تو هیچ وقت اینجا را نخواندی و نمی خوانی! هیچ وقت!

کاش امشب تلویزیون نبینی! کاش سریال مسخره کانال 2 را نبینی! اسمش این بود: "یک لحظه دیرتر"

فاطمه! کاش اجازه می دادی بیاییم به دیدنت!

فاطمه!

آن بازیگری که از گردن به پایینش تکان نمی خورد بعد از تصادف هیچ وقت نفهمیده که چه چیزی را بازی می کند! قسم می خورم نفهمیده! و آن که نقش مادرش را بازی می کرد هیچ وقت نفهمیده وقتی "مامانی" بگوید همه زندگی ام را می دهم که دخترم دوباره راه برود، یعنی چه!

هیچ وقت معنی آتروفی عضلانی را نمی فهمند! معنی ساکشن! معنی تشک مواج! معنی خیلی چیزها را

فاطمه حالا که نمی خوانی این صفحه را می نویسم که نمی دانم باید تو ومعصومه و مامانی را دعوت کنم برای جلسه ی دفاع یا نه! ناهار جمعه را هم نمی دانم!

از هادی حالت را هفته پیش پرسیدم! چه خوب یادش بود که من باید دفاع کنم به زودی!

فاطمه من! من بدون تو دیگر پارک ساعی هم نرفتم! ما نرفتیم! دیگر هیچ کداممان همدیگر را خیس نکردیم!

دیگر روی موکت کف سالن اجتماعات سر کلاس نخوابیدیم! عکس هم نگرفتیم از هم سر کلاس!

هیچ واحدی هم نداشتیم که با هم برداریم فقط برای شلوغ کردن!

فاطمه ی خوب!هنوز هم مثل هر روز بیمارستان دعا می کنی که چه خوب این اتفاق برای هیچ کدام از ماها نیفتاد؟!

فاطمه آخرین کیک تولد همانی بود که توی بیمارستان آوردیم! دیگر حتی تولد هم نگرفتیم بدون تو!

فاطمه تو را به خدا خوب شو!

دلم می خواست امشب تلویزیون کانال دو نداشت!

 

 

 


۱۳۸۸/۸/٢۸

 

 

وقت دفاع از پایان نامه معلوم شد! هیئت داوران هم! این که این هیئت داوران چقدر به موضوع ما مربوطند بماند!

خوب نیستم! کم کم می شود 24 ساعت که خوب نیستم!

دکتر هنردار راهنماییمان کردند برای نحوه ی ارائه! ابتکار دارد ولی ترس هم! که بهمان ایراد نگیرند که چرا در قالب معمول دفاع نمی کنیم! ( من و زینب با هم دفاع می کنیم)

یک بار در وبلاگی خواندم: هیچ چیز زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی! چقدر دلم می خواست یکی پیدا می شد همین جمله را برایم می خواند!

دوستی یک بار گفت کِی می شود که گوشه وبلاگت بنویسی نوشته های یک دندانپزشک نه یک دانشجوی سال آخر دندانپزشکی؟ حالا درست 10 روز مانده تا این اتفاق! (به قول مامان ان شاءالله ش فراموش نشود!)

درجواب تبریک دوستانی که توی راهرو و آسانسور و هر جایی دعوتشان می کنم به جلسه دفاع نمی دانم چه باید بگویم! تبریک دارد اصلا؟ (این را نوشتم که تبریک ننویسید)


۱۳۸۸/۸/۱۸

 

 

اول می خواستم حذفش کنم! ولی بعد گفتم شاید این یکی تلنگری باشد برای من که این روزها....

منظورم تقویم گجت بار کنار دسکتاپ ویستاست!

عددهایش مثل خلافکاری که دنبالش کرده اند فقط جلو می رود!

باور کن همین دیروز بود که جلوی چشمم نوشت 1 نوامبر! حالا 9 نوامبر را نشانم می دهد! انگار با یک دهن کجی غلیظ که چشمت دربیاید من نمی ایستم که ببینم تو به جایی می رسی یا نه!

پ.ن: این روزها زیاد می خوابم!

پ.ن: این شبها نمی خوابم!

پ.ن: بی شک آدم نمی تواند نگران وضع همه ی آدمهای دنیا باشد! حتی آدمهایی که زیاد می شناسدشان! حتی تر آدم هایی که کم، خیلی کم می شناسدشان! می تواند؟


۱۳۸۸/۸/۱٤

وقتی از حافظ جواب سوال بخواهی

 

 

  1. سرو چمان من چرا روی چمن نمی کند
    همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
  2. نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
    آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
  3. دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
    وآنگهش مست و خراب از سر بازار بیار

    نتیجه اخلاقی: دیوان حافظم هم دچار آنفولانزا شده!

 

پ.ن 1 : تلویزیون این روزها مسجدی را نشان می دهد که 5 سال قبل تر دیدمش! زیارت آنها که رفتند مقبول!

پ.ن 2 : انتشارات سیمین کار را یک شنبه تحویل می دهد.

پ.ن 3 : مصی با نقطه ویرگولام مشکل پیدا کردم! : )

پ.ن 4 : آخرشم نرفتم بازارچه خیریه کهریزک!

پ.ن 5 : درست بعد از التهاب اول کیسه آب سرد لازم است و بعدش کیسه آب گرم!

پ.ن ۶ : از این نوشته ٧ سال گذشته ولی من دوستش داشتم.

پ.ن ٧ : الان که دارم این پی نوشت را می نویسم جمعه است!

 


۱۳۸۸/۸/٧

دلم که تنگ می شود می رسد به ویرانی!

 

 خواندنش واجب است.

هنوز یادم هست! محله ای که ناآشنا بودم در آن! سه تفنگداری که حالا تکیه گاهم شده بودند! مراسمی که پر از بغض بود! نامه ای که همان جا نوشتم و یادم هست که مطمئن نبودم که قبل از خواندن گم نمی شود در آن شلوغی!

و چند ساعت بعد در راه مشهد! و سفری که پر بود از یاد مادری که پرواز کرده بود! و دعا برای دوستی که می رفت تا بزرگ تر شود!

و حالا بعد از یک سال و نیم وقتی نوشته اش را خواندم مطمئن شدم خیلی بزرگ شده! یک آدم بزرگ واقعی!

پ.ن: دلم بدجوری برای آن گوشه گوهر شاد تنگ شده! چرا نمی شود بروم؟! خدایا فقط به اندازه یک نجوا از همان ستون آخر! به اندازه یک دل سیر نگاه به آن گنبد طلایی!  یک زیارت نامه در صحن انقلاب! و قد یک دعای ١۶ صحیفه کناره همان ستون همیشگی شبستان مسجد گوهرشاد! خدایا! دلم تنگ شده! برای قدمهایی که سربزیر برمی دارند تا برسند از خیابان امام رضا به باب الرضا و اذن دخول بخوانند! بعد زانوهایشان می لرزد تا برسند به ورودی تک تک صحنها و در هر ورودی سلامی بدهند و ثانیه ای زل بزنند به آن گردی نورانی و دلشان با اشکهایشان بلرزد و بیفتند پیش پای زائران نور! 


۱۳۸۸/۸/٥

دلم هوای مشهد کرده بود ولی دریغ از قسمت

 

١.چه نمایشگاه مطبوعات پر حاشیه ای بود امسال! کاش بودم و می دیدم بعضیا چه جوری تاوان می دن برای کاراشون!!!! :)

٢.بالاخره من و انسیه افتادیم به صرافت (همین جوری می نویسن این کلمه رو؟)نوشتن مقاله پروتزمون!  چون پیش نویسش رو  انگلیسی نوشته بودیم، بقیه شم باید به زبون این اجنبیا بنویسیم!!! :))))))

٣.از قرار این کتاب ما هم تا هفته ی دیگه از زیر چاپ درمیاد!‌از الان واسه خودم تبلیغ کنم:بوی بد دهان. ترجمه دکتر عباسی و خودم. انتشارات سیمین! از همه علاقمندان به طب و دوستان خواهش میشه سریعتر سفارشات خودشون رو بگن که ما برای پیش فروش آماده باشیم! ( اعتماد به نفس اینجا دیگه رسید به سقف؟ به هر حال از هر گونه هدیه دادن کتاب معذوریم چون مامان گفته سود کتاب البته اگه سودی داشته باشه مال خودمه....هورا!!!!!)

آقای انتشارات(!) امروز زنگ زده میگه خب اینکه تا هفته دیگه درمیاد، یه جلسه بذاریم در مورد کتاب بعدی!!! (فک کن) منم گفتم هر وقت با دانشگاه تصفیه حساب کردم خدمت می رسم! خودش تازه موضوع هم پیشنهاد می ده! تازه می گه اونو خودم چاپ می کنم شما فقط بنویسین!!!! (بازم فک کن)

۴.مواظب باشید سرما نخورید که اساسی از زندگی میفتین!

۵.پروپوزال بنیاد در دستان س.ه !‌فیلم این هفته به بعد دانشکده دندانپزشکی شاهد!!! (شاید اون بتونه این کلاف رو به هم پیجیده رو باز کنه) :))))

۶.پروپوزال نانو هم دست به دست!‌ از فلش من به فلش علی! از فلش علی به ایمیل دکتر"ن" و از اونجا دوباره به فلش من و علی و بعدشم به کامپیوتر دکتر "ع" !!!!! یعنی آخرش ما موفق میشیم ملت رو از شر کاندیدیازیس خلاص کنیم؟!!

پ.ن:خدا گذر هیچ کس رو به مطب این متخصصین ستون فقرات نندازه!چون معاینه و فیزیوتراپی و داروها و حتی کمربندهای طبی ای که تجویز می کنن همه ش دردناکه!

پ.ن:دارم مقدمه چینی می کنم برای یه سفر دیگه! تا خدا بخواد یا نه! شاید بریم یکی از عجایب هفت گانه رو ببینیم!!! این بار شاید ته تغاری خونه رم بردیم! من که پایه ام بیاد! باید دید خودش هم می خواد یا نه!

پ.ن: چون قول دادم اینم عکسا ولی یه فکری به حال فیس بوک بکن پلیز! (مخاطب خاص دارد) 1 و 2 و 3 و 4 

 


۱۳۸۸/۸/۱

نمایشگاه مطبوعات و ادمهایش

 

وقتی وارد شدم دنبال یکی دوتا غرفه ی خاص میگشتم ولی خیلی غرفه های دیگه هم دیدنی بودن!
وقتی نمایشگاه خلوت باشه 
غرفه دانشگاه شاهد رو هم میبینی که همه نشریه هایی رو که تو دوره دانشجویی توشون مینوشتی یهو جلوت سبز میشه!
غرفه برنانیوز و فرم زورکی دعوت به همکاری!
سپیده دانایی و دیدن دکتر گلزاری یهو پرتم کرد به جلسه مادرانهایی که اخرش کارنامه میدادن و دکتر سخنرانشون بود!دیدن رقیه گلزاری جدی جدی یاد راهنمایی انداخت منو!
سونیا پوریامین و مجله ش!
هادی خامنه ای در غرفه حیات نو
انبوه پوسترهای رایگان غرفه اطلاعات
کیهان که برعکس دیروز دعوایی توش نبود!
رجانیوز و مردم سالاری پر از قیل و قال!
غرفه خالی رادیو ایران
غرفه رادیو جوان و دوستان قدیمی حلقه وب!
بچه های گروه سپیدار و نمایشگاه انواع اتوبوسهای شرکت واحد از عهد بوق  و دو طبقه تا الان!
همبرگر و اب اناری که برای مصی آورده بودم! 
غرفه ی وطن امروز و نداشتن ارشیو دو هفته ی گذشته!
راه موفقیت و دیدن اولینو اخرین مقاله تخصصی خودم در مورد کفشهای ورزشی موفق! و خانومی که وقتی دید من نویسنده ی مجله شون بودم شماره اخرشون رو بهم هدیه داد!
خریدن کلی مجله اشپزی برای مامان که نگن برو تخم مرغ بخور!!!!
نمایشگاه خلوت بود!

پ.ن: مامان هم گفتن دیگه درست تموم شده، هر روز یکیشو درست کن، ما هم میخوریم!

پ.ن: بالاخره فردا اخرین اصلاح پایان نامه مون رو با خبر ایندکس شدن ابسترکتامون تو یک ژورنال آی اس آی می فرستیم برای استاد راهنمای معزز مستعفیمون! یعنی تایید میکنن؟ ما که بیست میشیم، دیگه حال و حوصله گیرای الکی ندارم!!! (با پوزش!)


 


۱۳۸۸/٧/٢٥

بیکران باشید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: یک موسیقی فرانسوی با ملودی به شدت غمگین که معنیش را نمی دانم+ تمام غرهایی که پدر علمی ام زدم (سپاس از این همه شنیدن و امیدواری و تشویق هایی که به من منتقل شد)+ سر درد+ گرسنگی+ .....

پ.ن: پای قلم ما هم به چارقد رسید!


 

درباره وبلاگ


صفحه اصلی

لوگو


 


دوستان


<

مشق نام ليلي
خبرگزاری رادیوجوان آنلاین
bulk
] فرايند
مسافر
شنونده
روياي صدا
شب سفید
نوشته جات
به هيچ عنوان
مسيح علي نژاد
غزل ناب جووني
سینا هنربخش
حمید محمدی
جنون والقلم
عبيد شاکي
بي سر و ته
بید مجنون
انکار ما
بشري
سفید
همچون کرگدن تنها
این صدای باران است
روزانه هاي خسرو نقيبي
يادداشت هاي يک خبرنگار
جووني کن با 88.1 مگاهرتز
آشفته بازاریست دلم, فکرم
زباله دانی ذهن یک مبهوت!
شعري درخشان ترين ستاره آسمان است
سلطاني ها
غلام آفتاب
سکوتنامه
دردپنهان
صاحبدل
گل بانو
طولانی
هستم
سايرن
لوح
درای
از الف
مهاجر
ساقی
سندس
آقا طیب
چرکنویس
عکسخونه
کافه گزارش
رهگذر شریف
قايق شکسته
سایت رسمی توپ
سايت شهيد آويني
ما باید با هم حرف بزنیم
حلقه ي وب سابت پارازيت
پادکست شبهای فیروزه ای
 


آرشيو


Gardoon Persian Templates

طراحی: روزهای نوجوانی

پرشين بلاگ


 

 
            

                                     [بالای صفحه]